آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
راستش مغزم کار نمیکند. به خودم بود این چیزها را نمینوشتم. ترجیح میدادم از من همان نیش همیشه باز و آدم بیخیالی را در ذهن داشته باشید که غصه خیلی چیزها را نمیخورد. لااقل سعی میکرد ادای غصه نخوردن را دربیاورد. میخواهم بگویم این صفحه را شما صفحه کردید. شما بودید که هی خرد خرد ذره ذره آمدید جلو و فضایی از نسل سوم را به خودتان اختصاص دادید. با نامهها و حرفها و ایمیلهای تان. آن اولها فقط نامه به دستم میرسید. آخر هفته که میشد یک گونی نامه را با خودم میبردم خانه و دانه دانه بهشان جواب میدادم. با کلی از حرفهایتان میخندیدم. وقتی که ناراحت بودید وقتی در حقتان بیانصافی شده بود یا وقتی کسی را نداشتید که حرفتان را بفهمد،گریه ام میگرفت. غصه میخوردم و میرفتم توی فکر. برای خیلیهایتان نتوانستم کاری کنم. غم و غصه خیلیهایتان را نتوانستم از بین ببرم. تمام کاری که از دستم برمیآمد نوشتن توی همین صفحه بود. که خودم را بزنم به بیخیالی و حواس شما را هم یک جوری پرت کنم. الکی با خودم دعوا کنم که سر شما گرم شود. دلقک بازی دربیاورم تا شما یک لحظه لااقل یادتان برود چه مشکلی دارید. تمام این سالها تمام این سهشنبهها فکر میکردم این بهترین کاری است که میشود. فکر میکردم چرا باید بگذارم گرفتاریها و مشکلات پایشان به این جا باز شود؟ به خودم میگفتم بگذار این چند دقیقه فقط بگوییم و بخندیم.
و واقعا هم همینطور بود. خیلی وقتها با هم گفتیم و خندیدیم. شما با من، من با شما!
بعضی وقتها هم البته خیلی از دستم عصبانی شدید. به خاطر سر به هوا بودنها و حواسپرتیهایم. بعضی وقتها جواب نامهها و ایمیلهایتان را ندادم. میخواهم بدانید که هیچکدام از سر قصد و غرض نبوده. در تمام این سالها هیچوقت نشده که یک بار از روی قصد قبلی به نامه کسی جواب نداده باشم. مدلم اینجوری نیست. حتی وقتهایی که ممکن بود از دست یکی از شما ناراحت باشم. شوخی کردم. شوخی لوسی هم بود. شما انصافا هیچ وقت مرا ناراحت نکردید.
اما تا دلتان بخواهد مرا متعجب کردهاید. بعضیهایتان با قلم و نثر خوب. بعضیهایتان با نوع نگاهی که به مسائل داشتید. بعضیهایتان با هوش عجیب و غریبی که مچ آدم را میگرفت و تمام اینها روز و شب مرا در تمام این سالها ساخت.
دلم برای اینجا تنگ میشود. خیلی تنگ میشود. حتی ممکن است گریه هم بکنم. ممکن است هی بشینم الکی برای خودم به نامههایتان جواب هم بدهم. ممکن است خیلی کارهای دیگر هم بکنم ولی مطمئنم یک کار را نمیکنم و آن فراموش کردن شماست. میدانم که حالا حالاها وقتی توی خیابان راه میروم و یک جوان به سن و سال شما میبینم از خودم میپرسم یعنی ممکن است مشتری کافه باشد؟ اگر هست کدامشان؟ کی؟ و خب چه فرقی میکند. شما همه عزیز بودید.
حالا شما هم زیاد حرص و جوش نخورید. کاریاش نمیشود کرد. همیشه همین جوری است تا میآیی به چیزی دل ببندی یک دفعه آن را از دست میدهی. شما که جوانید حالا حالاها باید طعم این از دست دادنها را بچشید مثل من. خوب که طعمش را چشیدید میبینید دیگر جوان نیستید. میبینید همین از دست دادنها حسابی پیرتان کرده است.
مهم نیست که نسل سوم دیگر منتشر نمیشود. مهم نیست که دیگر صفحه کافه کاغذی وجود ندارد. مهم این است که ما همدیگر را داریم. آدم هر چیزی را از دست بدهد آن حس و علاقه را از دست نخواهد داد و همین خوب است. خیلی هم خوب است.
حالا این چه ریخت و قیافهای است که به خودتان گرفتهاید؟ مگر کنکور ندارید؟ بروید بنشینید پای درس خواندن تان. انصافا حتی از این که دیگر حرص کنکورهایتان را هم نمیخورم عصبانیام. ناراحتم. اما بیخیال. شعار اصلی را که یادتان نرفته؟ همان غم و غصه رو بردار، بذار تو گنجه در دار، بخند به ریش دنیا که زندگی همینه...
دارم زیاد میزنم. یکی میخواهد لب و لوچه خودم را جمع کند... آهااان راستی آخرین وصیتم را هم بکنم و بروم: کتاب خواندن را فراموش نکنید. خب؟ پیادهرو؟ ای بابا... از پیادهرو هم رد شوید جهنم ضرر! حالا لطفا لبخند بزنید. میخواهم توی قلبم با همهتان عکس یادگاری بگیرم.
***
در ضمن از این به بعد میتوانید ضمیمه «چمدان» را که در مورد گردشگری است به جای نسل 3 به طور رایگان همراه روزنامه جامجم بگیرید و به جاهایی که معرفی میکند، بروید و از جاذبههای گردشگریاش لذت ببرید. پس از هفته آینده به جای نسل 3، چمدان را بخوانید.
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....