آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
این را پیرمردی میگوید که کنار من نشسته روی صندلی عقب تاکسی. راننده اما مهلت نمیدهد. رشته حرف دست کس دیگری بیفتد: «همین دیروز بود انگار که تو همین خیابون مولوی صبح تا غروب با بچه محلها سگ دو میزدیم و اصلا نمیدونستیم قسط چیه، خرجی چیه، استهلاک ماشین کیلو چنده، پول شهریه دانشگاه آزاد سیخی چنده؟» پنجره تاکسی نمایی از خیابان را قاب گرفته، نمایی که تصویر آن متحرک است و سرعتش بستگی به سرعت ماشین دارد، هر چقدر ماشین تندتر حرکت کند تصویرها هم در قاب پنجره تندتر حرکت میکنند. انگار این همان چیزی است که مرد مسن جلو با زبان دیگری میگوید، همان که نشسته کنار راننده و هی آه میکشد و از جوانیاش یاد میکند. «زندگی هم مثل همین ماشینه برادر من، به وقت تند میره و آدم نمیدونه از پنجره بیرون رو ببینه، بفهمه چی میگذره تو مثلا پیادهرو، یه وقت هم هست که یواش میره تو راحت میتونی همه ویترینها رو تماشا کنی».
جوانی، پیری، عمر، زندگی و ... همین طور رژه میروند توی تاکسی. کلمهها همین جور توی هوا انگار معلق هستند و هر کس مشتی برمیدارد و کنار هم میچیند و دیگری همانها را طور دیگری پشت سر هم میچیند تا زمان سپری شود. خیابان ولیعصر نرسیده به پارک ساعی شلوغ میشود، صف ماشینها، راننده را مجبور میکند که ترمز کند، حالا پیادهرو را بهتر میشود دید. آنجا که مادری دست کودکی را گرفته و دارد از مدرسه به خانه میبردش، آنجا توی پیادهرو زندگی جاری است. این طرف پنجره تاکسی، اما زمان انگار متوقف شده، برای راننده تاکسی، مسافر جلویی (همان که کنار راننده نشسته) و مسافر عقبی. هر کدام این طور که میگویند 60 سالگی را پشت سر گذاشتهاند یا به قول خودشان افتادهاند توی شیب. توی سرپایینی و همین طور تخته گاز دارند میروند و معلوم نیست کی بنزینشان تمام میشود و ...
راننده از آیینه به من نگاه میکند و لبهایش میجنبد: «فکر نکن اینا که ما میگیم قصه است، یا فقط میتونه برای دیگران اتفاق بیفته، ما هم یه روز مث تو بودیم، جوون و سر حال و قبراق، ولی حالا کو اون جوونی، یه روز هر کی پیش من از پیری حرف میزد، من تو کتم نمیرفت یه روز پیر شم، ولی حالا میبینی که پیرم.»
حرفی ندارم بزنم یا دوست ندارم حرف بزنم، خودم هم نمیدانم، فقط میدانم که یک ربطهایی بین این طرف پنجره و آن طرف پنجره وجود دارد؛ ارتباطی که نمیتوانم کشفش کنم، اصلا انگار کشف کردنی نیست و باید فقط حسش کرد، مثل زندگی که فقط باید گذرش را حس کرد، از همین حالا نه وقتی که میافتی توی سراشیبی. پیرمردها همان طور کلمات را پشت سر هم میچینند، از رفته و گذشته و چیزهایی که دیگر نیست حرف میزنند، از خیابانها و کوچهها و آدمهایی که دیگر نیستند، اما یک روز مثل ما توی این خیابان قدم میزدهاند. پیش خودم فکر میکنم، 30 سال پیش کسی که در همین ساعت و همین روز توی تاکسی نشسته بوده و از خیابان ولیعصر رد میشده آن روز به اینجا که رسیده به چه چیزهایی فکر میکرده، کی کنارش نشسته بوده، الان کجاست؟
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....