آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
اما اصل مطلب: فرهنگ تبلیغات و بدترین نوع آن یعنی چسباندن تراکتهای تبلیغاتی روی در و دیوار شهر؛ طفلک دوست کانادایی برادرم فکر میکرد که این تراکتهای چسبیده به در و دیوار سبک جدیدی در نقاشی است و گمان میکرد پشت چسباندن این برچسبهای رنگی روی در و دیوار کلی ایده و تفکر قرار گرفته و نمیدانست تنها چیزی که این وسط نقش نداشته و ندارد تفکر و اندیشه است.
اما نقل این موضوع از زبان کارکنان فهیم(!) آژانس رویایی.
خوشکلام: سلام، صبح بخیر.
سیانکی: چه صبح بخیری آقا ساعت دوازده ظهراست!
بوستانی: جناب خوشکلام چه وقت سر کار آمدن است؟
خوشکلام: به جان شما دیشب، البته شب که چه عرض کنم امروز ساعت 6 صبح خوابیدم.
کاشفپور: لابد پای تلویزیون نشسته بودید و...
خوشکلام: نه بابا تلویزیون کجا بود.
سیانکی: پس حتما مهمانی بودید و...
خوشکلام: نه آقا، موضوع این چیزها نیست.
کاشفپور: حس غریبی به من میگوید این...
سیانکی: کاشفپور، جان مادرت بحث را منحرف نکن، ببینیم چه بلایی سر این بنده خدا آمده.
خوشکلام: جای شما خالی دیشب رفته بودیم رستوران خیلی خوش گذشت، اما چه فایده که بعد از دلمان درآمد.
سیانکی: لابد تصادف کردید و تا دم دمای صبح منتظر مامور راهنمایی و رانندگی بودید؟
خوشکلام: کاش تصادف کرده بودیم.
کاشفپور: حتما از منزل شما سرقت شده بود و تا نزدیکیهای صبح منتظر پرسنل محترم کلانتری بودید.
خوشکلام: نه بابا دزد هم نیامده بود.
دلگشا: حتما خروجی اتوبان را اشتباه پیچیدید و تا صبح دنبال منزلتان میگشتید.
خوشکلام: نه آقا مگر من مثل شما...
بوستانی: جان به سرمان کردید، اصل موضوع را بگویید.
خوشکلام: هیچی کلید در ورودی منزل ما شکست و تا صبح گرفتار بودیم.
آیدین: کلید که به این راحتیها نمیشکند.
دلگشا: حتماً کلید در جیب عقب شلوار آقای خوشکلام بوده و موقع نشستن شکسته!
سیانکی: دلگشا جان، اگر کلید در جیب عقب شلوار آقای خوشکلام موقع نشستن شکسته بود الان این بنده خدا بیمارستان بستری بود و نمیتوانست اینجا روی صندلی بنشیند.
بوستانی: اجازه بدهید این زبان بسته خودش تعریف کند.
خوشکلام: بله، دیشب که برگشتیم منزل هر کاری کردیم کلید داخل سوراخ قفل نمیرفت که نمیرفت، در آن ظلمات و تاریکی کوچه آنقدر زور زدیم که بالاخره کلید کج شد و خواستیم کلید کج شده را صاف کنیم که از وسط نصف شد. خلاصه حدود ساعت 6 صبح بود که یکی از همسایهها در را برای ما باز کرد.
آیدین: حالا چرا کلید داخل قفل نمیرفت.
خوشکلام: چه عرض کنم، یک نفر از خدا بیخبر برچسب ضخیم چاه بازکنی را چسبانده بود روی قفل.
دلگشا: چی را چسبانده بودند روی قفل.
خوشکلام: از این برچسبهای رنگی تبلیغاتی.
کاشفپور: ای آقا داغ دل ما تازه شد، به جان شما نباشد، بهجان همین... حالا هر کی، مهمان که برای ما میآید از خجالت میرویم دم در که مهمانها را یک جوری سرگرم کنیم تا چشم آنها به تبلیغات قبیحه روی درنیفتد.
سیانکی: لابد در منزل شما خیلی قدیمی است و طرحهای آنچنانی دارد.
کاشفپور: نه آقا، این چه حرفیه، فقط آنقدر تبلیغ چاه بازکنی و تخلیه چاه چسباندهاند روی در که حال آدم بد میشود.
سیانکی: بله من دیدم حتی پشت شورت ورزشی تبلیغات میچسبانند.
دلگشا: من حتی بدتر از آن را هم دیدهام، بگویم.
بوستانی: نه آقا لازم نیست بگویید.
آیدین: اگر دنبال جاهای نامناسب برای تبلیغات هستید از شورت ورزشی بدتر هم هست، مثل همین بیلبوردهای وسط اتوبان، با صد وپنجاه تا سرعت وسط اتوبان، اگر هم بخواهید قبل از اینکه بفهمید تبلیغ چه کالایی است به همراه خانواده محترم روی گاردریلها معلق میزنید.
خوشکلام: این جور تبلیغاتی که شما فرمودید با موضوع ما خیلی فرق دارد.
دلگشا: راست میگوید این برچسبها اکثرا تبلیغ چاهبازکنی و تخلیه چاه است، اما روی بیلبوردها...
بوستانی: دلگشا جان، منظور جناب خوشکلام این نیست.
خوشکلام: بله عرض میکردم بیلبوردها و لباسهای ورزشی و... را در قبال مبلغی پول اجاره میکنند و تبلیغات خود را آنجا میچسبانند، اما در و دیوار منزل مردم حریم خصوصی آنهاست.
سیانکی: درسته قفل در آقای خوشکلام کاملا شخصی است، کسی حق ندارد به آن تعرض کند و برچسبی بر آن بچسباند.
مهیار عربی / جامجم
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....