آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
اسامی خارجی، مورددار یا نامفهوم، همممممهشون میشن: «بدون نام». 3-یا وبلاگ خودتون یا صفحه بروبچ، متنتون رو فقط برای یکی از این دو جا پست کنید. [با این حال، اینا رو هم مد نظر داشته باشین، بد نیسهااااا:] 4-کوتاه بنویسید، امکان چاپش بیشتره. 5-برای نوشتههای طنز و بانمک پارتیبازی میشه! 6-پارتی ندارین؟ آااااخی! پس یهچی بنویسین که چفت و بستش درست باشه، یه حرفی داشته باشه که به درد دیگران بخوره، آخرشم نگیم: حالا منظور؟! 7-تا رسیدن و چیدن نامهها و ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (ناااااقااااابل!) صبر کنین. بچهم رو گازه و چمدونم نامهم نوبره و اینام، چییییی؟... نهاااااریییییمهااااا!!
چسب زخم: بعضی وقتها احساست به یه نفر به حدی قویه که حتی دلت نمیخواد وضعیت عوض شه! انقدر به اون آدم وابستهای که فکر میکنی تا آخر عمر همین جوری میمونه. انقدر دوستش داری که حتی به روی خودت نمیآری که دوستش داری [...] ولی یه روز خیلی راحت میفهمی، تموم شده، همه چیز عوض شده و...
دختری از گل یاس: [...] ای آشنای بیکسی/ تنها بیا با من بمان/ [...] در این نگاه باوفا/ من آشنایی خستهام/ در آن چشای آشنا/ من عاشقی گمگشتهام. [...] تقدیم به صفحة بروبچهها. فرستنده: دختری از گل یاس. مدرک: «رفاقت». دلیل: «علاقه به این صفحه». هدف: «شادی شما». گیرنده: «بهترین محفل شعر و ادب فارسی».
آیدا بلا از اهواز: این صفحه مخاطب کم نداره اما یار موندگار و باوفا کم داره. من یکی از همون موندگارام که تا حالا واسهت ننوشتم (به خاطر اینکه میترسیدم وگرنه نوشتنم توپه) [...] از همون روزی که هنوز چاردیواری ضمیمه نشده بود و 4 صفحه با روزنامه [،اونم] هفتگی میاومد بیرون، من خوانندهش بودم. یه دوشنبه نشد که نخونمش. همة شمارههاش هم آرشیو تو خونه دارم [...غَرَض] عرض سلامی بود. اگه خواستی بچاپونش اگر نچاپونیش قهر میکنم. حداقل جواب ایملم رو بده بدونم اگر واسهت بفرستم تحویل میگیری.
بیا... امضا کردم، زیرشم نوشتم صحیح و سالم تحویل شد! خوبه؟ بفرست اون نوشتههای توپت رو، ببینم میزنیم زمین هوا میره آیا؟! یا خودتم نمیدونی تا کجا میره واللا؟!
بهناز از لاهیجان: هیچکس اشکی برای ما نریخت/ هر که با ما بود [نیز] از ما گریخت/ چند روزی هست حالم دیدنیست/ حال من از این و آن پرسیدنیست/ گاه بر روی زمین زل میزنم/ گاه بر حافظ تفأل میزنم/ [حال هم] حافظ [که] فالم را گرفت/ یک غزل آمد که حالم را گرفت:/ «ما ز یاران چشم یاری داشتیم/ خود غلط بود آنچه میپنداشتیم».
فرانک: داشتم از ترس سکته میکردم [...] عجیب ترسناک بود. چشماش قلمبه شده بود. زوم کرده بود رو من. میخواست بهم حمله کُنه؟ نمیدونم، ولی این رو میدونم اگه حمله میکرد تنها آغوشی که برام باز بود، آغوش مرگ بود! [...] اگه میپرید روم سکته میکردم و تیتر روزنامههای فردا [میشد]: دختری به خاطر پرش یک قورباغه جان باخت!
بدون نام: به نظر من خیلی بده وقتی یه نفر با آدم حرف میزنه، آدم جوابش رو نده. حالا این حرف زدن میتونه با آوا باشه، یا حروف، فرقی نمیکنه که؛ [فرق] میکنه؟
نه! ولی اگه به در میگی که دیوار بشنوه... دیواره شنید؛ گفت: حرفت رو بگو، جوابخورت ملس باشه، جوابتم میدیم!
جوجه 18 روزه: کی گفته چشموهمچشمی بده؟ [...] کُلیها رو میشناسم که از رو همین چشموهمچشمی کلی پیشرفت کردهن و پلههای ترقی رو جُفجُف طی کشیدن و رفتن بالا! اصلاً بهتره اسمش رو بذاریم محرک انگیزه واسه آدمای کمانگیزه و [کم]اراده. خلاصه اینکه یادتون نره به جنبة خوب و مثبت هر چیزی [...] فک کنین. هیچ چیز، تنها جنبة منفی نداره و بیمصرف نیست.
دختر باران: [...] آخه بابا این چه وضعشه؟ هااااان؟ اگه یکی مثل من بخواد نویسنده بشه چی؟ [...] یا جا نداری جواب بدی یا هی به این دوشنبة بیچاره تعطیلی میخوره! اصلاً این ایمیل آقای سردبیر رو بده خودم مسالمتآمیز حلش میکنم! اگر هم نشد که میگم دایناسورها شب بیان به خوابش مجبورش کنن این صفحة ما رو بکنه 2 تا! (برم دنبال راه مسالمتآمیز بگردم! فعلاً!)
حالا اومدیم و اصلاً یه همچی صفحهای، ولو یه صفحهم، نبووووود! تو نباید نویسنده شی؟! دِ...! بگم اون دایناسورا بخورنت؟! هاااان...! نبینما! دِهَه!
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....