ورود ممنوع

کد خبر: ۳۹۷۱۴۴

یک شب وقتی وارد سالن شدند و صندلی‌‌های خود را پیدا کردند، مادر دستان پسر کوچولو را گرفت و کنار هم نشستند، اما در همین هنگام، مادر یکی از دوستان قدیمی‌اش را دید و خوشحال از پیدا کردن او به سمتش دوید. راهرو را طی کرد و از میان گروهی از تماشاگران گذشت تا به دوستش برسد. پسرک هنوز روی صندلی خودش نشسته و منتظر شروع برنامه بود، اما کمی که گذشت و خبری از مادر نشد، او هم از جایش بلند شد و راه افتاد. به راهروهای مختلف سرک می‌کشید، اتاق‌های سالن را نگاه می‌کرد و پیش می‌رفت. او همین طور رفت تا به اتاقی رسید که روی در آن علامتی قرمز رنگ دیده می‌شد و رویش نوشته شده بود: «ورود ممنوع».

پسر کوچولو جلوی در ایستاده بود و با تعجب به آن نگاه می‌کرد، کم‌کم چراغ‌های سالن خاموش شدند و مشخص بود که تا شروع برنامه چیزی نمانده است. مادر وقتی دید شروع برنامه نزدیک است، خودش را به صندلی‌اش رساند، اما وقتی دید که پسرش نیست، نگران و سراسیمه به اطراف نگاه کرد. با خودش فکر کرد که حتما پسر گم شده و حالا باید ساعت‌ها دنبال او بگردد.

مادر در همین فکرها بود که پرده کنار رفت و نوری روی صحنه افتاد. در این لحظه مادر نمی‌توانست چیزی را که می‌دید باور کند، با ترس و دلهره به پسر کوچکش نگاه می‌کرد که پشت پیانو نشسته بود و معصوم و آرام آهنگی کودکانه را می‌نواخت. مادر ترسیده بود و نمی‌دانست قرار است چه اتفاقی بیفتد. مادر، ترسیده و وامانده آن صحنه را نگاه می‌کرد که نوازنده معروفی که قرار بود برنامه آن شب را اجرا کند وارد شد. نوازنده سریع و در عین‌حال با نهایت آرامش خودش را کنار پیانو رساند و در گوش پسرک نجوا کرد: «قطع نکن. همین طور به نواختن ادامه بده.»

وقتی که پسرک آهنگش را می‌نواخت، استاد به آرامی در کنار کودک نشست و مشغول نواختن شد. این استاد پیر و با تجربه همراه با پسر خردسال، توانستند وضعیتی ترسناک را که می‌توانست به فاجعه تبدیل شود به صحنه‌ای زیبا و دلنشین تبدیل کنند. مخاطبان و تماشاچیان نیز همگی با رضایت به این صحنه می‌نگریستند؛ چنان‌که گویی مسخ شده بودند.

خوشبختانه آن شب به‌خوبی گذشت و هیچ اتفاق ناگواری روی نداد. مادر و پسرک پس از پایان برنامه با هم به خانه بازگشتند و تنها خاطره‌ای خوش از آن شب بر جای ماند.

شاید این داستان به ما یاد بدهد که خوب است ما هم در زندگی کمی این گونه بیندیشیم؛ در لحظات سخت و تیره، در اوج ناامیدی و تنهایی، در تاریک‌ترین روزهای زندگی همیشه خداوند کنار ماست و در گوش ما زمزمه می‌کند: «رها نکن، تو تنها نیستی. به کارت ادامه بده. ما با هم و در کنار هم، دقایق سخت و اتفاقات شکننده را به شاهکاری فوق‌العاده تبدیل خواهیم کرد. تو فقط ادامه بده. ما با هم زیباترین صحنه را خلق خواهیم کرد.»

زهره شعاع

www.motivateus.com

newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها