آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
وقتی درس و مدرسه و مشق و دیکته و پایاننامه پایان یافت؛ تازه آن وقت است که قدر آنها را میدانیم. دوستیهای نابی که نه به خاطر مقام بودند و نه به دلیل مال و ثروت و نه جایگاههای غیر واقعی این دنیایی و نه به خاطر هیچ چیزی که مانند اینهاست.
آن دوستیها فقط به دلیل دوستی و دوست داشتنها شکل میگرفت؛ همان که امروز گمشده ماسو خوش بر احوال آنهاکه چنین دوستیها و دوستانی را هنوز دارند و خوشتر بر حال کسانی که آنها را پس از مدتی دوری و جدایی، دوباره باز مییابند.میچ آلبوم، نویسندهای است که در مقطعی از عمرش، گویا درست همان هنگام که نیازمندش بوده، چنین واقعهای برایش رخ داده است.
او پس از سالها که از فارغالتحصیل شدنش میگذشت؛ خیلی اتفاقی و در برنامهای تلویزیونی، استاد محبوبش را میبیند. موری شوارتز که سالیان سال تلاش کرده بود تا راه درست زندگی کردن را به شاگردانش بیاموزد و حالا خود با بیماریای وحشتناک دست و پنجه نرم میکرد.
«روزی گرم و مرطوب در آگوست سال 1994 موری و همسرش به مطب پزشک متخصصی رفتند. پزشک از آنها خواهش کرد بنشینند؛ موری مبتلا به بیماریای لاعلاج در سیستم عصبی شده بود.
دکتر گفت: درمان این بیماری هنوز کشف نشده است.
موری پرسید: چگونه به آن مبتلا شدهام؟
هیچکس اطلاعی نداشت.
آیا... این... از آن نوع بیماریهای به تدریج کشنده است؟
بله.
پس من دارم میمیرم؟
بازهم پزشک پاسخ داد: بله ،همینطور است. من خیلی متاسفم.
این گفتوگو میان موری (همان استاد دانشگاه که جامعه شناسی درس میداد و همه دانشجویان دوستش داشتند) و پزشک معالجش انجام شد.
از آن پس بیماری موری با سرعت پیش رفت. یک روز صبح که اتومبیل خود را از گاراژ بیرون میآورد، به زحمت توانست ترمز بگیرد. این پایان دوران رانندگی او بود. چند ماه بعد تنها به کمک عصا راه میرفت و خیلی زود مجبور به استفاده از صندلی چرخدار شد و... اما موری میان غصه خوردن و در انتظار مرگ نشستن و زندگی کردن و از روزهای باقیمانده عمر استفاده کردن، راه دوم را برگزید.
موری حتی برای ترم بعد کلاس گرفت. هر چند که همان موقع لنگان لنگان راه میرفت.
آن هنگام که میچ آلبوم استادش را در تلویزیون دید، خبرنگاری موفق بود که پلههای ترقی را به سرعت طی میکرد؛ با دیدن استاد اما خاطرههای دوران تحصیل و جشن فارغالتحصیلی و قولی که به معلمش داده بود، در خاطرش زنده شد. در نخستین فرصت خودش را به موری رساند. مربی مانند همان روزهای دانشگاه، دانشجویش را در آغوش کشید و پس از گپ و گفتی به شاگردش گفت: «مردن تنها چیزی است که میشود در موردش غمگین شد. اما زندگی بدون دلِ خوش بحث دیگری است. خیلی از مراجعه کنندگان من دلِ خوش ندارند.» و بعد چنین ادامه داد: «ممکن است که من بمیرم اما روحها و جانهای عاشق و مهربانی اطرافم را احاطه کردهاند. چند نفر میتوانند این ادعا را داشته باشند؟»
نویسنده کتاب مینویسد: او کمترین دلسوزیای در حق خود روا نمیداشت و من از این حد فقدان کامل دلسوزی در عجب بودم. مردی که دیگر نمیتوانست شنا کند، به حمام رود، قدم بزند؛ مردی که دیگر نمیتوانست زنگ در منزلش را هم جواب دهد یا این که در تختش از این پهلو به آن پهلو شود، چگونه میتوانست تا این حد چنین مسائلی را براحتی بپذیرد؟
سپس قرار بر این شد که سهشنبههای هر هفته آن دو یکدیگر را ببینند و در مورد زندگی و ابعاد مختلف آن با هم گفتوگو کنند.
به این ترتیب آخرین کلاس معلم محبوب، فقط یک روز در هفته برگزار میشد و فقط یک دانشجو داشت.حاصل این کلاس و آن صحبتها کتابی شد به نام «سهشنبهها با موری.»
در یکی از آن سهشنبهها موری به شاگردش میگوید: «ما به شدت گرفتار منیّت، خودبینی و خودخواهی شدهایم؛ شغل، خانواده، پول کافی، وام، اتومبیل جدید و... فقط برای ادامه زندگی و رفتن به جلو. ما عادت نداریم لحظهای بایستیم، پشت سرمان را نگاه کنیم، زندگیهایمان را ببینیم و به خودمان بگوییم، همه چیز همین است؟
آیا این وسط چیزی گم نشده؟»
«سهشنبهها با موری» نگاهی جدید به زندگی است؛ کتابی که تاکنون در 34 کشور و به 30 زبان ترجمه شده است.
در کشور ما نیز نشر قطره چاپ هفتم این کتاب را با ترجمه ماندانا قهرمانلو و با قیمت 5 هزار تومان در اختیار علاقهمندان قرار داده است.
قابل توجه ناشران محترم
ناشرانی که در حوزه نهاد خانواده ، تعلیم و تربیت و روانشناسی کودک، رمانهای خانوادگی و ... کتابهای تازهای به بازار روانه کردهاند میتوانند 2 نسخه از کتابهای خود را برای معرفی به نشانی تهران- بلوار میرداماد- جنب مسجد الغدیر - روزنامه جام جم - ضمیمه چاردیواری، قسمت « پرواز با کتاب» ارسال کنند.
کوروش اسعدبیگی
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....