پنجره روشن

کد خبر: ۳۹۷۱۳۶

حالا که عروسی برادرش هم نزدیک بود، دیگر برای خرید لباس‌ها و وسایل آنها نمی‌دانست باید به که رو بیندازد و از چه کسی پول قرض بگیرد. کسی نمانده بود که در این چند ماه پیشش نرفته و سرش را جلویش خم نکرده باشد.

برای گذران زندگی‌اش در این مدت خودش را به آب و آتش زده بود، ولی راه به جایی نمی‌برد.

همه چیز خود به خود خراب شده بود. خودش را خیلی خسته و تنها حس می‌کرد.

به گوشه حیاط خزید و با چشمانش ملتمسانه از آسمان و از او خواست که کمکش کند. غرورش را بیش از این نمی‌خواست بشکند.

از خانه بیرون زد و بغضش را که با قطره‌های باران قاطی شده بود با آسمان تقسیم کرد و هر دو شروع به باریدن کردند.

*‌*‌*‌

قدم زدن کمی آرام‌اش کرد.

نمی‌دانست چگونه از این نقطه از شهر سر درآورده بود. سردرگم فقط قدم‌هایش را می‌شمرد.

هوا بهتر شده بود، اما او هنوز مستاصل و درمانده بود. به انتهای کوچه نظری انداخت. مردی از یکی از خانه‌ها خارج شد و دو کیسه رنگی را جلوی در گذاشت.

کیسه‌ها نظرش را جلب کردند و به سمت آنها کشیده شد.

با خجالت به اطراف نگاه کرد. هیچ کس نبود.

به طرف کیسه‌ها رفت. لباس‌های نو و کمی کهنه‌تر در میان آنها دیده می‌شد.

روی زمین نشست و درون کیسه‌ها را بیشتر جستجو کرد. باورش نمی‌شد. عجب لباس‌هایی بودند.

اکثر آنها را بدون این‌که حتی نگاهی بیندازد، برداشت.

وقتی بلند شد سبک شده بود.

رو به آ‌سمان کرد. به نظرش ستاره‌ها درخشش خاصی داشتند. به پنجره روشن خانه نگاهی انداخت و از ساکنانش تشکر کرد.

همه جا روشن شده بود.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها