آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
آخرین شب جمعه سال 89 است، هوا تاریک شده و من آرام آرام در پیادهرو قدم میزنم، فکرم یکجا متمرکز نمیشود، انگار بدون این که بخواهم، ماههای آخر سال از ذهنم میگذرند. وقایع و حوادث یکی پس از دیگری، پشت سر هم، برخی آرامتر و بعضی تندتر میآیند و میروند.
صدای آرام و متینی از خیالها به پیادهرو بازم میگرداند. مردی میانسال روبهرویم ایستاده و جعبه شیرینیای را به سویم گرفته است. یکی برمیدارم و تشکر میکنم، مرد از کنارم میگذرد، همانطور که زیرلب فاتحهای میخوانم برمیگردم و دوباره نگاهش میکنم همسر یا دخترش (از پشت تشخیص نمیدهم) دست در بازویش انداخته و در کنار هم آرام آرام میروند. شیرینی کشمشی را انتخاب کرده، شاید آن که به یادش خیرات داده این را دوست داشته است. من هم به یاد دخترم میافتم. این شیرینی را دوست دارد. آن را در دستمالی میپیچم و در جیبم میگذارم.
***
آخرین روز سال است، دوست دارم این روزها را در خیابان و میان مردم باشم، دیدنشان به من روحیه میدهد. میدانم هر کدامشان مشکلاتی دارند که اگر من فقط آنها را بشنوم یا بدانم از پا در میآیم اما این روزها همه میآیند، بدون فراخوان، میآیند تا برای نو شدن کاری کنند و همین مرا آرام میکند. شما را نمیدانم.آن روز بچهها شادتر از بقیه بودند، میخندیدند و هر چیزی که میدیدند، میخواستند. بزرگترها هم صبورتر بودند، با بچهها میخندیدند.فکر کردم شاید برای همین است که بچهها را معجزه بزرگ زندگی میخوانند.از چهارراه تا میدان انقلاب پیاده رفتم، همیشه سعی میکنم این تکه را پیاده بروم، جلوی دانشگاه برایم چیز دیگری است، حتی اگر کتابی نخرم، میایستم و تماشا میکنم؛ کتابها را و مردم را.
تلفنم زنگ میزند، امروز تولد یکی از اقوام است، دخترم میخواهد که من هم به او تبریک بگویم. این از عادتهای اوست، تولد همه دوستان و اقوام را در تقویمش مینویسد، یکی از کارهای پیش از سالش، علامت زدن روزهای تولد در تقویم سال جدید است.
کنار مسجدی میایستم، اینجا مراسم ختمی برپاست، دستههای گل بیرون مسجد صف کشیدهاند. گروهی سیاهپوش بیرون میآیند و دستهای وارد میشوند. چه دنیایی است، روز آخر سال، تولد، مرگ!
باز هم میروم، میدان ونک خلوتتر از آن است که فکر میکردم، اما به تجریش که میرسم غوغایی برپاست.اینجا هر چیزی برای این روزها بخواهی کنار خیابان میفروشند، از انواع لباس، کمربند، عینک و گلسر گرفته تا ماهی سفید و قرمز، گل و هفتسین و سبزههایی سبز کرده در خرگوشهای رنگی و سفالی. آنقدر آدم در پیادهروها میروند و میآیند که گیج میشوم.در این گیرودار دوستی زنگ میزند، خسته است، میخواهد از خانه بیرون بزند، وقتی میبینمش میفهمم همین روز آخر سالی با همسرش بگومگویی داشتهاند، باورتان میشود؟ بحث سر شستن و پاک کردن و خسته شدن!
نیمساعتی راه میرویم. از جلوی بیمارستانی رد میشویم و آمبولانسی حامل بیماری بدحال را میبینیم که با سرعت وارد حیاط بیمارستان میشود، نمیدانم چرا خندهاش میگیرد، شاید از این بازیها و من باز هم یاد خندههای بیغلوغش بچههای کوچکی میافتم که دست پدر و مادر را گرفتهاند و با دیدن هر چیزی شاد میشوند.
از همان دستفروشهای کنار خیابان دستهگلی میخریم و دوستم با همان گلها راهی خانه میشود. وقتی از او جدا میشوم، دعا میکنم که همسرش نیز با خنده در را به رویش بگشاید و خستگی خانهتکانی بر دوست داشتن غلبه نکند!
خودم باز هم میمانم، میمانم در کنار مردم، در کنار شادیها و خندههاشان. میمانم تا خورشید غروب کند. امروز و امشب آسمان یک رنگ دیگری دارد، شاید برای من، شاید برای گروهی از مردم.آسمان همیشه قشنگ است، ابرها رشته رشته شدهاند در دل آسمان و نقشی رویایی بر آن زمینه نارنجی زدهاند.مینشینم یک گوشهای و به آسمان خیره میشوم، صدای اذان بلند میشود، آنقدر نگاه میکنم تا نارنجی آسمان به خاکستری میزند، از جایم بلند میشوم. میروم و با خودم این تکههای کوچک زندگی را مرور میکنم، اینها کوچکند، اما در کنار هم روزها و ماهها و سالهای زندگی ما را میسازند.جالب است که گروهی از کاسبها در همان شلوغی هم، فوتبال را فراموش نکرده بودند، ملوان هم که پرسپولیس را برد، گروهی خوشحال شدند و بسیاری غمگین...
برد استقلال هم همین حال و هوا را در عدهای دیگر زنده کرد، راستی که این هم بخشی از زندگی است، غم و شادی، برد و باخت...
با خودم فکر میکنم زندگی ما جمع همینهاست، چیزهایی همین قدر ساده مانند خنده بچهها و گاه آنقدر پیچیده مثل تولد و مرگ!
باید اینها را بپذیریم، بپذیریم که زندگی مسیری یکنواخت نیست، فراز و فرود دارد، چه ما بخواهیم و چه نپسندیم. زندگی من، زندگی تو، ادامه سیری است که تا به امروز ادامه داشته است، فقط باید یاد بگیریم چگونه لحظههای شاد و زیبا را بیشتر و بهتر قدر بدانیم و چگونه تلاش کنیم کمتر به بدیها و پلشتیها فرصت بروز و ظهور دهیم.
مریم مختاری
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....