خاطره

کم توجهی پزشک باعث فوت پدرم شد

در یکی از روزهای سرد اسفند 1384 از خواب بیدار شدم تا آماده شوم برای تظاهراتی که دانشجویان بسیجی دانشگاه تهران قرار بود همان روز در اعتراض به هتک حرمت حرمین عسگریین در عراق در محوطه دانشگاه تظاهراتی ترتیب داده و بعد از ظهرش نیز تظاهرات و راهپیمایی را تا روبه‌روی سفارت انگلیس ادامه بدهند.
کد خبر: ۳۹۵۸۶۸

طبق معمول پدرم صبحانه را آماده کرده بود و خیلی هم سر حال و بشاش بود. اتفاقا وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم که مثل همیشه مشغول نرمش صبحگاهی‌ است و چای را هم آماده کرده است! قبل از رفتنم به دانشگاه تهران، با هم کلی گفتیم و خندیدیم و مرا تا ایستگاه اتوبوس رساند و برگشت خانه. من هم با خیال راحت راهی دانشگاه شدم و از ابتدای برنامه تا ظهر که دانشجویان آماده شدند برای اقامه نماز جماعت، آنجا بودم و از برنامه عکاسی کردم. اتفاقا چند عکس خوب هم گرفتم آن روز. تظاهرات مقابل سفارت انگلیس را گذاشتم برای بعد از نماز و با خود گفتم برگردم خانه برای ناهار و بعد راهی خیابان فردوسی شوم.

به محض این که به خانه رسیدم، دیدم پدرم تنهاست و رنگ و رویش پریده. مادر رفته بود بازار خرید کند. هنوز وسایل و دوربینم را زمین نگذاشته بودم که پدرم صدایم زد که «فرهاد! قفسه سینه‌ام درد گرفته، مرا برسون دکتر.» دیگر از آن به بعد را نفهمیدم که چطور دفترچه بیمه پدرم را از گنجینه برداشتم و او را سوار ماشین کردم و رساندمش درمانگاه.وقتی رسیدیم درمانگاه از ظهر گذشته بود. پدرم گفت که «ببین اگر مرا می‌پذیرند، از ماشین پیاده بشم.» رفتم داخل و وقتی منشی درمانگاه گفت که دکتر هست، فورا پدرم را به درمانگاه رساندم، دکتر در را باز کرد و گفت: «چیه؟». توضیح دادم که قفسه سینه‌‌اش درد می‌کند و جوری‌ست که نمی‌تواند حتی راه برود. ای کاش دوربین فیلمبرداری‌ام همراهم بود تا از رفتار دکتر فیلم می‌گرفتم که چه برخوردی با پدرم کرد. با لحن تندی گفت: «من باید برم ناهار والان وقت استراحتم است. برید جای دیگر.»

در تمام عمرم التماس کسی را اینچنین نکرده بودم، ولی آن روز کلی التماس کردم تا دکتر پدرم را معاینه کند. بعد از کلی خواهش، به پدرم گفت: «برو اونجا تو اون اتاق بشین ببینم.» و شروع کرد به غرولند کردن که استراحت به او نیامده و از این حرف‌ها.پدرم آنقدر معذب شده بود که استرس‌اش دوچندان شد و هر کسی می‌داند که استرس برای حمله قلبی چقدر خطرناک است. پدرم کتش را درآورد و دکتر در نهایت بی‌حوصلگی اول فشارش را گرفت و بعد با گوشی قلبش را معاینه کرد و با حالتی تمسخرآمیز گفت: «آقاشما که چیزیت نیست! از من هم سالم‌تری. ناراحتی معده‌داری آقا جان! دردت هم درد معده است.»

پدرم بنده خدا باور کرد و برای این که دکتر هر چه زودتر به ناهارش برسد، سریع کتش را پوشید و لبه صندلی نشست و آماده خارج شدن از مطب شد. رفتار دکتر در مدت معاینه جوری بود که انگار پدرم برای یک درد معده دچار توهم حمله قلبی شده است و بی‌جهت وقت گرانبهایش را گرفته است، کاری که به دید او می‌تونست بعدازظهر انجام دهد و به یک دکتر متخصص معده مراجعه کند. حتی به پدرم گفت بعدازظهر برو پیش دکتری که متخصص دستگاه گوارش است.

در حین این‌که پدرم کتش را تنش می‌کرد، دکتر چند قرص و آمپول برایش نوشت و به من گفت: پسر جان! بدو برو این چند قرص‌رو بگیر برای معده پدرت و بیار همین الان یکی از آمپول‌ها رو تزریقاتیمون تزریق کنه. خانم! شما این آقا رو راهنمایی کنید به تزریقات.» من هم سریع رفتم داروخانه و دارو و آمپول‌هایش را گرفتم تا هر چه زودتر تزریق کند.

تنها 7 دقیقه بعد، وقتی با داروها وارد درمانگاه شدم، جلوی در ورودی، از پشت دیوار دو پای پدرم را دیدم که بر روی زمین دراز کشیده و کفش‌هایش از پایش درآمده و به کناری افتاده خدایا چه شده؟! وقتی با تعجب دیوار را دور زدم، دیدم که آبدارچی درمانگاه و همان خانم تزریقاتی دارند به صورت غلط و عجولانه به پدرم نفس مصنوعی می‌دهند. هیکل آبدارچی اول نگذاشت صورت پدرم را ببینم اما وقتی بالای سرش رسیدم، دیدم، چشم‌هایش باز باز است و مردمکش کاملا باز و نه نبض دارد و نه نفس. خدایا دکتر کجاست؟ داد زدم «دکتر کو؟» دکتر به محض این‌که من از درمانگاه برای گرفتن قرص‌ها بیرون رفتم، او هم رفته خانه و مریض را تنها به حال خودش رها کرده بود. هیچ‌کس جز آبدارچی درمانگاه و یک تزریقاتی که دانش لازم برای احیا را هم نداشتند، بالای سر پدرم نبودند. به‌همین خاطر پدرم 2 دقیقه حیاتی بعد از ایست قلبی را از دست داد و مرد.

باور کنید که الان همین چند خط را که دارم می‌نویسم نمی‌توانم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. پدرم جلوی چشم‌هایم مرد. به خاطر قصور و بی‌مسوولیتی دکتر. اگر او آنجا بود و حتی یک قرص زیرزبانی می‌گذاشت و کمی ماساژ قلبی می‌داد، امکان زنده ماندن پدرم بیش از 70 درصد بود. دکتر تمام زمان‌های حیاتی قبل و بعد از ایست قلبی را که می‌توان به داد مریض رسید، از ما گرفت و پدرم را کشت.

شوکه شده بودم. تمام بدنم می‌لرزید. با پدرم از در خانه بیرون آمدیم و حالا باید بدون او برگردم. سرش را روی دست‌هایم گذاشتم و جای برادرم که آن طرف دیگر دنیا مشغول تحصیل بود، بوسیدم‌اش.

داشتم زار می‌زدم که افسری آمد و مرا بلند کرد. مثل این‌که چند دقیقه‌ای منتظر مانده بود تا با پدرم خداحافظی کنم. تمام ماجرا را از من خواست و نوشت و با حکم قاضی کشیک قتل، دستور حمل جسد پدرم را به پزشکی قانونی صادر کرد.

از آن روز به بعد، یک روز خوش ندیدم. بیشتر روزها با حالی خراب در کلانتری و دادسراها دنبال پرونده پدرم بودم. جالب است بگویم با این‌که چند دقیقه بعد از فوت پدرم به اطلاع دکتر رساندند که مریض فوت کرده، گذاشت 2 ساعت بعد آمد و همان جا سرم داد کشید که «خب چه کار دیگری باید می‌کردم براش. هر کاری که دلت می‌خواهد برو بکن؛ هیچ غلطی نمی‌توانی بکنی.» و این بود جواب دکتر به من بعد از آن همه بدرفتاری و بی‌مسوولیتی و قصوراتی که در حق پدرم کرد.

اگر دکتر بالای سر پدرم می‌ماند و همه تلاشش را می‌کرد و آن وقت با وجود تمام تمهیدات پزشکی پدرم از دست می‌رفت، من هم شکایتی از او نداشتم، اما دکتر به واقع مسوولیتش را اجرا نکرد. شکمش بیش از جان پدرم [یک انسان]‌ برایش ارزش داشت و همین مساله مرا آزرده و شاکی می‌کرد.

من برای تمام آن دقایق حساس که در درمانگاه بودم، مدارک محکمی داشتم؛ از نسخه پزشک گرفته که تشخیص اشتباه داد تا تعدادی عکس که از تمام حضار گرفتم. وقتی ظهر به خانه رسیدم و پدرم از حالش خبر دارم کرد، حواسم نبود که دوربین عکاسی را که از صبح روی دوش داشتم، همراهم است و وقتی این را متوجه شدم که داشتم گزارش افسر تحقیق را مطالعه می‌کردم برای امضا و تایید. همان جا در حضور ماموران چند فریم از پدرم برای آخرین بار گرفتم. باور کنید آن عکس‌ها را حاضر نیستم با دنیا عوض کنم.

بگذریم. پس از طرح شکایت و پیگیری‌های بسیار، سرانجام پس از 4 سال کمیسیون تخصصی پزشکی قانونی، پزشک و رئیس درمانگاه را مقصر شناختند. اما از آنجا که نه من و نه خانواده‌ام توان مجازات کسی را نداشتیم و نداریم، در مرحله اجرای احکام رضایت دادیم و پزشک را واگذار کردیم به وجدانش تا مرگ پدرم نزد او درسی باشد، برای مراقبت دیگر بیماران دچار حمله قلبی.

ف ـ رجبعلی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها