جنازه‌ای در باشگاه اسبدوانی- این داستان (قسمت دوم)

دستبرد اینترنتی

یزدان، ساختمان‌ساز ثروتمندی است که جنازه‌اش در یک باشگاه سوارکاری پیدا شده و محمد، سرایدار پیر و کم‌بینای باشگاه می‌گوید چون یزدان مشتری ویژه بود اجازه داشت شب‌ها برای سوارکاری بیاید. آن شب هم تنها وارد باشگاه شد و دقایقی بعد قتل اتفاق افتاد. به گفته محمد زمان قتل به غیر از او و مقتول کسی در محوطه باشگاه حضور نداشت. البته مرد سرایدار تصور می‌کند یزدان از اسب پرت شده و مرگ او یک حادثه است.
کد خبر: ۳۹۵۸۶۲

کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری به این نتیجه می‌رسند که به احتمال زیاد مرد سرایدار دروغ می‌گوید و با قاتل همدست است زیرا روی لباس‌های مقتول آثار گچ ساختمانی وجود دارد و ثابت می‌کند او در محل دیگری کشته شده و سپس قاتل جسد را به آنجا آورده است. از سویی تلفن همراه یزدان سرقت شده ولی به پول‌ها و مدارک او دست نزده‌اند. در این بین مهدی، پدر مقتول که از زیر و بم کارهای پسرش اطلاع داشت خبر می‌دهد یزدان قرار بود ساعاتی قبل از حادثه به یکی از ساختمان‌های نیمه کاره سر بزند ولی کارگران آن ساختمان حضور یزدان را تکذیب می‌کنند. مهدی مشخصات تلفن همراه، دسته چک و اسناد بانکی پسرش را به کارآگاه تحویل می‌دهد بلکه کمکی باشد، شهاب هم از همکارانش می‌خواهد گوشی را ردیابی کنند، خودش هم تصمیم می‌گیرد به بانک سری بزند.اکنون ادامه ماجرا را بخوانید.

سرگرد شهاب از صبح سرحال نبود، احساس کرختی می‌کرد ولی به هر حال چاره‌ای نداشت جز این‌که تکانی به خودش بدهد و همراه ستوان ظهوری راهی بانک شود. اتفاقا شعبه غلغله بود. کارآگاه خودش را به رئیس بد اخم و از خود راضی شعبه رساند. رئیس اول جواب سربالا داد اما وقتی کارت شناسایی سرگرد را دید فهمید فعلا جای پشت‌هم‌اندازی نیست. به یکی از کارمندان دستور داد از کارکرد یک‌ماهه حساب جاری و الکترونیکی یزدان پرینت بگیرد. این کار حدود نیم ساعتی طول کشید و ستوان از این فرصت نهایت استفاده را کرد و زیر و بم انواع وام‌ها را درآورد اما شرایط هیچ‌کدام‌شان را نداشت.

بالاخره کارمند با دست پر جلو آمد: همین نیم ساعت پیش 55 میلیون تومان از حسابش برداشت شده. چشمان کارآگاه گرد شد: چه‌طوری؟

اینترنتی پول‌ها را به حساب مردی به اسم هادی مهرابی ریخته.

کارآگاه برای این‌که مشخصات هادی را به دست بیاورد باید به بانک دیگری در میدان شوش می‌رفت. درنگ جایز نبود و دو همکار آژیرکشان خودشان را به شعبه جدید رساندند و رئیس بانک با حوصله همه چیز را بررسی کرد و جواب دقیق و کاملی به کارآگاه داد: ایشان همین امروز اول وقت حساب را باز کردند و بعد از این‌که پول واریز شد همه آن را نقد گرفتند و رفتند. اگر 10 دقیقه زودتر رسیده بودید اینجا بودند. شهاب نگاهی به کپی شناسنامه هادی انداخت و در همان نگاه اول فهمید جعلی است. فقط عکس‌اش به درد می‌خورد که آن هم زیاد واضح نبود.

شهاب وقتی به اداره برگشت از بدشانسی‌اش و این‌که فقط 10 دقیقه تا دستگیری قاتل فاصله داشت حسابی عصبانی بود. او در اتاق شروع به قدم زدن کرد و با صدایی بلند طوری که معلوم نبود مخاطبش ستوان است یا دارد با خودش حرف می‌زند شروع به صحبت کرد: یزدان را قطعا در یک ساختمان نیمه‌کاره کشته‌اند وگرنه گچ ساختمانی روی لباس و لا‌به‌لای موهایش پیدا نمی‌شد. قاتل حتما می‌دانسته یزدان شب‌ها به باشگاه سوارکاری می‌رود برای همین از قبل با محمد هماهنگ کرده بود تا جنازه را آنجا ببرد ولی اگر انگیزه قاتل سرقت بوده چرا 200 هزار تومانی که در ماشین او بوده را برنداشته شاید هم می‌خواسته رد گم کند. اگر محمد حرف بزند خیلی از مشکلات ما حل می‌شود.

ستوان دوباره پیرمرد را برای بازجویی آماده کرد و مرد سرایدار باز همان‌هایی را گفت که در بازجویی‌های قبلی ادعا کرده بود: من با چشمان خودم دیدم یزدان پشت فرمان نشسته و هیچ‌کس دیگری هم در ماشینش نبود. من که می‌گویم او از اسب افتاده.

پزشکی قانونی هنوز علت مرگ یزدان را اعلام نکرده بود ولی به هر حال حرف محمد نمی‌توانست درست باشد. از طرفی او آنقدرها هم باهوش به نظر نمی‌رسید که بتواند در هر شرایطی خودش را کنترل و داستانش را بدون هیچ کم و کاستی مثل طوطی تکرار کند.شهاب اجازه داد سرایدار را به بازداشتگاه برگردانند بعد راهی اتاق خودش شد تا تلفنی با پزشک قانونی صحبت کند. دکتر این پرونده از دوستان قدیمی‌اش بود. او اول تمایلی به دادن اطلاعات نداشت: تا فردا صبر کن نامه‌اش را می‌زنیم.

اما سرگرد آنقدر اصرار کرد تا به خواسته‌اش رسید و دکتر گفت: سرش به جسم سختی برخورد کرده شاید به دیوار یا زمین.فقط همین را داریم وهیچ زخم دیگری ندارد با کسی درگیر نشده انگار قتل ناگهانی اتفاق افتاده. اگر از روی اسب پرت شده بود باید جاهای دیگرش هم زخمی می‌شد.

همین‌که شهاب تلفن را قطع کرد پدر یزدان وارد اتاق شد. مهدی اجازه گرفت و نشست. او از کیفش برگه‌هایی را بیرون آورد و گفت:حساب و کتاب‌های یزدان را چک کردم او از 4 نفر طلب داشت و به 2 نفر بدهکار بود ولی رقم‌ها آنقدرها نیست که بخواهند به خاطرش پسرم را بکشند.

کارآگاه برگه‌ها را از مرد میانسال گرفت و نگاهی به آنها انداخت. بعد عینکش را روی میز گذاشت و پرسید: دقیقا می‌دانی پسرت با چه کسانی مراوده مالی داشت؟ اسم رفقای صمیمی‌اش را هم می‌خواهم.

مهدی از قبل خودش تمام اسامی را لیست کرده بود. او برگه دیگری را از کیفش درآورد و به سرگرد داد: البته خیلی‌هایشان را من نمی‌شناسم. بعد از این‌که خودم را بازنشسته کردم یزدان برای خودش طرف قراردادهای دیگری پیدا کرد.

شهاب این برگه آخر را هم به قبلی‌ها منگنه زد و ماجرای سرقت از حساب یزدان را توضیح داد. بعد کپی شناسنامه هادی را جلوی روی او گرفت: اسمش جعلی است فقط می‌خواهم بدانم عکس را می‌شناسی؟

جواب منفی بود: شاید اگر واضح‌تر بود بهتر می‌توانستم کمک کنم.

ستوان که تا این‌لحظه سکوت کرده بود، اجازه گرفت و از اتاق بیرون رفت. می‌خواست بپرسد ردیابی گوشی نتیجه داده یا نه. او وقتی به اتاق برگشت که مهدی رفته بود. ظهوری با حالت دست و صورت نشان داد دستش خالی است. پرونده گره خورده بود و به نظر نمی‌رسید به این زودی‌ها مشکل حل شود. کارآگاه تصمیم داشت از تک‌تک افرادی که اسم‌شان در آن لیست 28 نفری نوشته شده بود بازجویی کند ولی این کار حداقل یک هفته وقت می‌برد. ظهوری راه بهتری به ذهنش رسید: همه‌شان را برای فردا صبح احضار می‌کنیم تا ببینیم کدام‌شان شبیه به این عکس است.

این کار ممکن بود جواب ندهد چون وقتی قاتل با سرایدار باشگاه هماهنگ کرده، قطعا کسی را هم برای برداشتن پول فرستاده بود تا خودش دم به تله ندهد شاید هم این زیرکی را نداشت و ترفند ظهوری کارگر می‌افتاد.

2 همکار، بقیه روز را صرف احضار آن 28 نفر کردند و صبح روز بعد در آن شلوغی و غوغا قدرت هر 4 حس دیگرشان را هم به توان بینایی‌شان اضافه کردند تا ببینند کدام‌یک از آنها شباهتی با عکس دارد. هیچ یک از مظنونان قیافه‌اش با تصویری که در ذهن 2 همکار نقش بسته بود نمی‌خورد. کارآگاه وقتی دید خودش به جایی نمی‌رسد تصمیم گرفت محمد را هم وارد بازی کند. پیرمرد از پشت دیوار شیشه‌ای به تک‌تک حضار در صف چشم دوخت تا بگوید کدام‌شان به نظر او آشنا هستند.

محمد گفت: چشم‌هایم از این فاصله خوب نمی‌بیند باید نزدیک‌تر بروم.

سرگرد مخالفتی نکرد. محمد بعد از این‌که به آخر صف رسید دوباره به پشت دیوار شیشه‌ای برگشت و 3 نفر را نشان داد: به گمانم آنها را قبلا دیده‌ام با خود یزدان خان به باشگاه آمده بودند.

حالا کارآگاه سر یک دو راهی قرار گرفته بود. اگر محمد و قاتل دست‌شان در یک کاسه بود قطعا متهم اصلی هیچ‌کدام از این 3 نفر نبودند اما اگر او از ماجرا بی‌خبر بود می‌شد احتمال داد یکی از همین‌هایی که محمد نشان‌ کرده یزدان را آن دنیا فرستاده‌اند. شهاب همه را مرخص کرد و همراه دستیارش به اتاق برگشت تا درباره آن 3 نفر کمی بیشتر فکر کند. از بین آنها یکی‌شان به اسم امیر که مصالح‌فروش بود بیشتر از 2 نفر دیگر توجه کارآگاه را جلب کرد: یزدان آن روز سر ساختمان نرفته بود پس جای دیگری بود که گچ ساختمانی به وفور پیدا می‌شود.

ستوان هیجان‌زده جواب داد: مصالح‌فروشی. رئیس‌اش طوری به او نگاه کرد که ظهوری خودش متوجه شد کشف چندان بزرگی نکرده و دلیلی ندارد به خاطرش ذوق‌زده شود. آنها باید سری به مغازه امیر می‌زدند بویژه آن‌که برگه‌هایی که پدر یزدان آورده بود نشان می‌داد مقتول اخیرا بیشتر خریدهایش را از امیر انجام می‌داد البته آنها هیچ بدهی و طلبی از یکدیگر نداشتند.

صبح ششمین روز از شروع تحقیقات، شهاب و ظهوری به مغازه امیر رفتند تا با این جوان گپی به ظاهر دوستانه بزنند. امیر می‌گفت از ماجرای قتل هیچ اطلاعی ندارد و حدسی هم نمی‌تواند بزند اما پشت مغازه او انبار بود؛ محلی مناسب برای قتل. کارآگاه برای این‌که بتواند خاطرجمع شود از امیر خواهش کرد با هم به بانک بروند تا حساب او را چک کنند.

امیر هم مشکلی برای همکاری با پلیس نداشت. او خیلی راحت کارکرد حسابش را گرفت و به شهاب تحویل داد. طی 2 هفته اخیر هر روز مبالغی بین 200 هزار تا 2 میلیون تومان به حساب او واریز شده بود. کارآگاه دنبال روزی می‌گشت که به حساب مقتول دستبرد زده بودند. آن روز پربارترین روز مالی امیر بود. 51 میلیون تومان به حساب او ریخته شده بود البته نه یکجا بلکه در 4 عملیات مختلف و 3 نفر از واریزکنندگان از کارگران خود امیر بودند. همین سوء‌ظن را نسبت به مرد جوان چند برابر کرد و باعث شد کارآگاه او را با خودش به اداره ببرد تا بیشتر تحقیق کند.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها