کمبود محبت مرا سارق کرد

ورود به مطب یک پزشک و سرقت پول‌های خانم منشی، اتهامی است که به نیما وارد کرده‌اند. این نوجوان 16 ساله است و می‌گوید به خاطر فقر خانواده‌اش، دست به این کار زده است.
کد خبر: ۳۹۵۸۴۸

نیما در خانه‌ای بزرگ شده که ناپدری بالای سرش بوده و این موضوع بشدت پسر نوجوان را رنج می‌‌داده است.

او تا کلاس پنجم دبستان درس خوانده و بعد از آن نتوانسته ادامه تحصیل بدهد. نیما در مورد زندگی‌اش می‌گوید: کلاس چهارم بودم که پدرم فوت کرد. او کارگر ساختمان بود و از بالای داربست به زمین افتاد و فوت کرد. من تنها فرزند پدر و مادرم بودم و خواهر و برادری نداشتم. پدرم می‌گفت از پس خرجی این بچه هم بر‌نمی‌آیم. البته مادرم دوست داشت که بیشتر بچه داشته باشد. پدرم که مرد، زندگی ما دگرگون شد. مادرم مجبور بود کار کند و خرجی‌مان را تامین کند. یک سال بعد از مرگ پدرم، درس خواندم و بعد از ‌آن ترک تحصیل کردم. مادرم هم اصراری به درس خواندن من نداشت. روحیه‌ام را از دست داده بودم و مادرم هم توجهی به من نمی‌کرد. شرایط زندگی من وقتی بدتر شد که مادرم تصمیم به ازدواج گرفت.

او یک سال بعد از مرگ پدرم با مردی ازدواج کرد که در خانه‌اش کار می‌کرد. من از این موضوع ناراحت بودم و مادرم سعی می‌کرد از او تعریف کند و مرا راضی نگه دارد.

وقتی مادرم ازدواج کرد، تصمیم گرفتم او را ترک کنم و به خانه عمویم رفتم. فکر می‌کردم ‌آنجا راحت‌تر هستم. اما مدتی بعد از حضور من در خانه عمویم اعتراض‌ها شروع شد. همسر عمویم هر روز با او دعوا می‌کرد و می‌گفت حاضر نیست از من نگهداری کند.

چند ماهی در خانه عمو ماندم و بعد به خانه عمه‌ام رفتم. پسران عمه‌ام همگی بزرگ بودند و رفتارهایشان خیلی ‌آزارم می‌داد، تصمیم گرفتم ‌آنجا را هم ترک کنم. چاره‌ای نبود باید به خانه ناپدری می‌رفتم. مادرم با شوهرش صحبت کرد و من به خانه او رفتم. اصلا دوستش نداشتم و باهم کنار نمی‌‌آمدیم. چاره‌ای جز سازش نداشتم. خانه متعلق به ‌آن مرد بود و اگر دعوایی رخ می‌داد، این من بودم که باید خانه را ترک می‌کردم. مجبور بودم بمانم و سکوت کنم. یک سال گذشت و مادرم 2 پسر دوقلو به دنیا ‌آورد. اوایل فکر می‌کردم حضور ‌آنها باعث می‌شود تا فشار روی من کمتر شود، اما سختی‌ها بیشتر شد. مادرم بیشتر به آن بچه‌ها رسیدگی می‌کرد و ناپدری‌ام هم با کوچک‌ترین اتفاقی مرا به باد کتک می‌گرفت.

سختی‌های من بیشتر و بیشتر می‌شد، ناپدری‌ام مرا موجودی اضافی می‌دانست و من هم چون کوچک بودم، نمی‌توانستم جایی کار پیدا کنم.

چند سال بعد، مادرم باز هم باردار شد و طی 2 بار بارداری‌اش 2 دختر به دنیا آورد و کم‌توجهی‌ها به من بیشتر شد. جای خالی پدر و مادر را دوستانم پر می‌کردند. من آنها را دوست داشتم و خیلی به دوستانم وابسته بودم.

نیما که به نظر می‌رسد از کرده خود بشدت پشیمان است، می‌گوید: دوستانم، همه کس من بودند. تقریبا همه وقتم را با آنها می‌گذارندم. آنها پدر و مادر داشتند و لازم نبود کار کنند. والدینشان به آنها پول می‌دادند.

البته مادر من هم به من پول می‌داد و همیشه سفارش می‌کرد که به کسی در این‌باره چیزی نگویم. نباید ناپدری‌ام در این‌باره چیزی بداند. این رفتار تحقیر‌آمیز باعث می‌شد که من از گرفتن آن پول همیشه ناراحت باشم. از طرفی نمی‌توانستم بی‌پول باشم، چون وقتی با دوستانم بیرون می‌رفتم، باید مثل ‌آنها پول خرج می‌کردم.

من بشدت فقیر بودم و تنها دارایی‌ام یعنی خانه پدری در دست عمویم بود و او هم حاضر نبود که با من کنار بیاید.

بشدت در تنگنا بودم. مادرم هم می‌گفت نمی‌تواند بیشتر از این به من پول دهد. سر کار هم نمی‌رفتم. مادرم می‌گفت اگر سر کار بروم، فامیل متوجه می‌شوند که من در سختی هستم و مادرم را مقصر می‌دانند. چاره‌ای نبود جز این‌که دزدی کنم.

نیما درباره این‌که چطور دست به سرقت زد، می‌گوید: قرار بود با دوستانم به یک پیک‌نیک برویم و با هم تفریح کنیم. مادر مخالفتی نداشت هر چه من از او دورتر می‌بودم، برایش بهتر بود و راحت‌تر زندگی می‌کرد. به همین خاطر هم هر بار با دوستانم بیرون می‌رفتم، او استقبال می‌کرد.

وقتی برنامه پیک‌نیک قطعی شد، قرار شد هر کدام از ما 30 هزار تومان بگذاریم و همه مخارج را تقسیم کنیم چون من این پول را نداشتم و نمی‌توانستم این موضوع را به دوستانم بگویم، تصمیم گرفتم سرقت کنم.

در نزدیکی خانه ما، مطبی بود که یک پزشک زن در آن کار می‌کرد و یک منشی زن هم داشت. چون هر دوی آنها زن بودند، فکر می‌کردم می‌توانم بر آنها غلبه کنم. وارد مطب شدم چاقویی را به سمت منشی گرفتم و گفتم هر چه در کشو، پول دارد، بیرون بریزد.

اصلا فکر نمی‌کردم در برابرم مقاومت کند، اما او این کار را کرد آنقدر جیغ کشید و فریاد زد که دکتر بیرون آمد و مغازه‌های اطراف هم به داخل مطب آمدند. خودم هم خیلی ترسیده بودم به منشی جوان گفتم فقط 30 هزار تومان بده. او به فریاد زدنش ادامه داد و مردم هم مرا گرفتند. خیلی ترسیده بودم. دقایقی بعد پلیس آمد و من بازداشت شدم.

فعلا در بازداشت هستم و نمی‌دانم چه سرنوشتی در انتظار من است، اما می‌دانم زندگی‌ام از قبل سیاه‌تر خواهد شد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها