رفتار من توجیهی ندارد!

روبرتو اورلنا، نجار حرفه‌ای است که به اتهام قتل همسر 35 ساله‌اش مارینا دادگاهی شده است. براساس نظر پزشکی قانونی مبنی بر این‌که مقتول هنگام مرگ 3 ماهه باردار بوده است پرونده اتهام اورلنا از یک قتل به 2قتل تغییر یافته و او را نه‌تنها قاتل همسر، بلکه قاتل فرزند نیز معرفی کرده است.
کد خبر: ۳۹۵۸۴۶

«زندگی مشترک من و مارینا از همان ماه‌های اول دستخوش پستی بلندی‌های زیادی بود. از اخراج شدن من از محل‌های کارم تا سقط دو فرزندی که همسرم باردار بود، همگی سبب شد تا ما مثل هر زوج دیگری سال‌های اول زندگیمان را با سادگی و کمترین مشکلات سپری نکنیم و با چالش‌هایی دست و پنجه نرم کنیم که اوضاع را برایمان سخت کرده و تاب و تحمل هر دویمان را به کمترین حد می‌رساند. سال‌ها بعد و با وجود 3 فرزندی که داشتیم، گرچه مشکلات حل شده و جای خود را به ثبات بیشتری داده بود اما گذراندن آن سال‌ها، سبب کم‌ظرفیتی ما و عدم توانایی‌مان در حل مشکلات پیش رو شد و در نتیجه با هر موضوع کوچکی بحث و مشاجره و حتی درگیری فیزیکی برایمان به بار می‌آورد. زندگی ما در کنار هم نه یک خوشبختی و نه یک آرامش به حساب نمی‌آمد. زندگی ما در کنار یکدیگر جهنمی بود که راه فراری از آن نداشتیم. 3 فرزندمان تنها دلیل ادامه شرایطمان بود و مارینا مدام این موضوع را به من گوشزد می‌کرد. هفته‌ای چندین بار این جمله که اگر فرزندان و مسوولیتی نداشتیم حتما او مدت‌ها قبل مرا ترک می‌کرد و حاضر به ادامه زندگی با من نبود در گوشم زمزمه می‌شد. حقیقتی که گرچه خودم آن را به خوبی می‌دانستم اما شنیدنش از زبان زنی که مادر فرزندانم بود و من سعی زیادی می‌کردم تا رفاه را برایشان فراهم کنم، برایم بسیار گران تمام می‌شد؛ آنقدر گران که بالاخره عکس‌العمل وحشیانه‌ای از خود نشان دادم که به خاطرش شرمسارم.» آقای روبرتو اورلنا نجار حرفه‌ای است که به اتهام قتل همسر 35 ساله‌اش مارینا دادگاهی شده است. با وجود ادعای پزشکی قانونی مبنی بر این‌که مقتول هنگام مرگ 3 ماهه باردار بوده، پرونده اتهام اورلنا از یک قتل به 2 قتل تغییر یافته و او را نه‌تنها قاتل همسر، بلکه قاتل فرزند نیز معرفی کرده است؛ اتهاماتی که نه‌‌راه فراری از آن وجود دارد و نه متهم سعی می‌کند تا از آنها شانه خالی کند. دست‌کم 40 سال حبس حداقل مجازاتی است که برای اورلنا در نظر گرفته خواهد شد. «وقتی با مارینا ازدواج کردم به او قول دادم که زندگی خوبی برایش فراهم کنم. ما هر دو عضو طبقه پایین جامعه بودیم و هیچ‌کدام انتظارات غیرعادی از زندگی نداشتیم. داشتن حداقل‌ها برایمان کافی بود تا خوشحالمان کند و ما را از زندگی راضی نگه دارد. من که سال‌های سال و از دوران نوجوانی در کنار نجاری حرفه‌ای شاگردی کرده بودم، می‌دانستم با مهارتی که پیدا کرده‌ام می‌توانم گلیم خودم و خانواده کوچکم را به راحتی از آب بیرون بکشم و همان متوسط‌هایی را که به همسرم قول داده بودم برایش مهیا کنم اما سال‌های اول زندگی همه چیز برخلاف آنچه که تصور می‌کردم پیش می‌رفت. بدشانسی‌های پی در پی من در محل‌های کارم باعث می‌شد مدام دچار مشکل شوم. در طول تنها چندین ماه، دست‌کم 5 بار بیکار شدم. علت اخراج شدنم، نه‌مهارت‌های حرفه‌ای بلکه مشکلاتی بود که هیچ ارتباطی به من نداشت و می‌توانستم تنها نامشان را بداقبالی و بدشانسی بگذارم. از بسته شدن شرکت محل کارم تا ورشکستگی و دعواهای شراکتی همه دست به دست هم می‌دادند تا من که سعی داشتم زندگی باثباتی بسازم مدام دچار دگرگونی و تغییر شرایط شوم. از سوی دیگر، مارینا که عاشق بچه بود، دو بار سقط جنین برایش کافی بود تا همه امیدش را از دست بدهد و تبدیل به زنی گوشه‌گیر شود که رو به خرافات آورده و زندگی‌اش را طلسم شده بخواند. هرچه سعی می‌کردم از لحاظ روحی خودم را قوی نگه دارم تا شرایط برای همسرم سخت‌تر از آنچه که بود نشود، بی‌فایده و بی‌ثمر بود. واقعا فشار عدم تعادل و ثبات باعث می‌شد هر دو حالات عادی روحی را از دست بدهیم و به آدم‌های پرخاشگری تبدیل شویم که حتی تحمل حرف‌های یکدیگر را هم نداشته و مدام دنبال بحث و جدل بودیم. خوشبختانه این شرایط پس از 3 سال رو به آرامش گذاشت. مارینا توانست صاحب فرزند شود و من هم که در مغازه‌ای بزرگ مشغول به کار بودم هر روز پیشرفت می‌کردم. پس از تولد فرزند دوممان تصمیم گرفتم برای خودم کار کنم و هر طور شده، مغازه کوچکی راه بیندازم. برای این کار، آنچه پس‌انداز کرده بودیم را برخلاف خواسته همسرم که اصرار داشت با آن خانه‌ای خریداری کنیم برای پیش‌پرداخت خرید یک کارگاه کوچک هزینه کردم و نهایتا به آرزویم رسیدم. داشتن این محل می‌توانست سود زیادی برایم داشته باشد و به خواسته مارینا که داشتن خانه‌ای بزرگ برای فرزندانمان بود نزدیکترمان کند. اما با همه پیشرفت‌ها، آنچه در زندگیمان به وضوح دیده می‌شد، درگیری‌ها و اختلاف نظرهای میان من و همسرم بود که با وجود ضعیف بودن اعصاب‌هایمان شکل جدی به خود می‌گرفت. من بارها بدون آن که تسلطی روی رفتارم داشته باشم دستم را روی او بلند کرده و کتکش زده بودم و او هم در مقابل با پرتاب کردن وسایل خانه به سمتم از خودش دفاع می‌کرد. گاهی اوقات بعد از این دعواهای وحشیانه با خودم فکر می‌کردم، زندگی‌ام میدان جنگی است که هر روز یکی از ما از آن پیروز بیرون می‌آید و در این میان فرزندانمان قربانی‌های بی‌پناه بودند. زندگیمان به همین منوال می‌گذشت و هرچه از نظر کاری پیشرفت می‌کردم زندگی داخلی‌ام بیشتر و بیشتر غیرقابل تحمل و غیرعادی‌تر می‌شد. تولد فرزند سوممان نه تنها گره مشکلاتمان را باز نکرد، بلکه مارینا دچار افسردگی بعد از زایمان شد و این کافی بود تا درگیری‌ها را چند برابر کند. مگر هر انسانی چقدر می‌تواند فشار و جدل روزانه را تحمل کند؟ بالاخره این فشارهای بی‌پایان رفتار وحشیانه من در قبال همسر و مادر فرزندانم را رقم زد. ماموران پلیس پس از تماس همسایه‌های منزل این زوج مبنی بر شنیده شدن صدای گلوله راهی خانه آنها شدند. دقایقی بعد، بدن بی‌جان «مارینا اورلنا» که بر اثر شلیک 3 گلوله جان سپرده بود روی تختخواب منزل پیدا شد و «روبرتو» به اتهام قتل عمد دستگیر و زندانی شد. 2 فرزند بزرگ‌تر این زوج که شاهد درگیری وحشیانه میان والدینشان بودند و به همین خاطر دچار شوک عصبی شده و حالت وخیم روحی داشتند با دستور روان‌شناسان تحت معالجه قرار گرفتند تا پس از بهبود همراه خواهر کوچک‌ترشان به پرورشگاه منتقل شوند. آقای «روبرتو» که دفاعی از خود نکرده و حتی قصد تبرئه کردن خودش برابر اعضای هیات منصفه را ندارد و همه اتهاماتش را پذیرفته، تا چند ماه آینده حکم قطعی‌اش را دریافت می‌کند. حکمی که به هر حال، او را تا پایان عمر از فرزندانش دور نگه خواهد داشت. «زندگی بی‌معنای ما در میان جنگ و جدل‌های همیشگی ادامه داشت. مارینا معتقد بود ازدواجش با من یکی از بزرگ‌ترین خطاهای زندگی‌اش بوده اما اشتباه بزرگ‌ترش داشتن فرزندانی است که باید از آنها نگهداری کند. این‌که می‌دانستم اگر کودکی نداشتیم حتما از من جدا می‌شد حقیقتی بود که راه فراری نداشت اما با وجود داشتن 3 فرزند وقتی این حرف‌ها را از دهانش می‌شنیدم به شدت عصبی می‌شدم و بارها هم این موضوع را به او تذکر داده بودم.

روز حادثه، وقتی در محل کارم تلفنی از بانک متوجه شدم می‌توانم وام خرید خانه بگیرم به سرعت کارگاه را تعطیل کردم تا این خبر خوش را به مارینا که سال‌های سال در انتظار چنین لحظه‌ای بود، بدهم. آرزوی بزرگ همسرم، داشتن خانه‌ای دو طبقه بود که براحتی در آن زندگی کند و مجبور نباشد ماهانه اجاره آن را به صاحبخانه بدهد. خبر وام خرید مسکن، آن چیزی بود که فکر می‌کردم طی چند سال زندگی مشترکمان هرگز لحظه‌ای پرارزش‌تر از آن وجود نداشته و می‌تواند مارینا را سراسر شور و شعف کند. وقتی به خانه رسیدم اوضاع اصلا آن طور که فکر می‌کردم نبود. دو کودک 3 و 4 ساله‌مان بشدت گریه می‌کردند و همسرم به جای ساکت کردنشان در حال صحبت پای تلفن بود. او با دیدن من به ناچار صحبتش را قطع کرد و در مقابل سوال من برای دلیل نرسیدن به فرزندانمان شروع به فحاشی کرد. وقتی به اتاق رفتیم تا خبر وام مسکن را به او بدهم باز همان جمله همیشگی بیچارگی‌اش بعد از بچه‌دار شدن و عدم توانایی در طلاق از من را بیان کرد. وقتی به خودم آمدم، با اسلحه‌ای که در کشو داشتم به سویش شلیک کرده و در مقابل چشم فرزندانم او را از پا درآورده بودم. رفتار وحشیانه‌ای که هیچ توجیهی ندارد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها