گفت‌وگو با یک قاتل عفوشده

نمی‌دانم چرا او را کشتم

7 سال طول کشید تا سعید بتواند از اولیای دم رضایت بگیرد و در این مدت سختی زیادی در زندان تحمل کرد. او همه دارایی‌اش را فروخت تا خواسته اولیای دم را برآورده کند. سعید متهم است همسر برادرش را کشته و فرزندان برادرش را که پدر نداشتند، از داشتن مادر هم محروم کرده است. این مرد به لحاظ جنبه عمومی جرم به حبس تعلیقی و مراجعه به مشاور روانی محکوم شده است.
کد خبر: ۳۹۵۸۴۱

زندان در این سال‌ها چطور گذشت؟

خیلی سخت آنقدر که حتی فکر کردن به آن هم دیوانه‌ام می‌کند. آن روزها مثل کابوس گذشت. تا آخر عمرم آن سال‌ها را فراموش نمی‌کنم.

چرا همسر برادرت را به قتل رساندی؟ از قبل با او اختلاف داشتی یا قتل به صورت اتفاقی و ناخواسته بود؟

نمی‌دانم چه باید بگویم. بدون هیچ دلیلی این کار را کردم. از مرگ برادرم بشدت ناراحت بودم و حرف‌های دیگران هم آنقدر روی من تاثیر گذاشته بود که نمی‌دانستم باید چه واکنشی نشان دهم. متاسفانه دست به کاری زدم که شرایط را بدتر کرد. عقلم را از دست داده بودم و مغزم کار نمی‌کرد.

برادرت به مرگ طبیعی جان باخته یا عامل دیگری علت فوت او بود؟

نه او به قتل رسید. برادرم را در ماشینش به قتل رساندند و هیچ سرنخی هم از قاتل به دست نیامد.

او با کسی دشمنی نداشت؟

برادرم راننده تاکسی بود. او مسافر زیاد سوار می‌کرد ما نتوانستیم تشخیص دهیم چه کسی و چرا او را کشته است.

در همه پرونده‌های جنایی، پلیس تحقیقات گسترده‌ای را انجام می‌دهد. حتما درباره مرگ برادرت هم این اتفاق افتاد. نتیجه کار چه بود؟

بله پلیس خیلی تحقیق کرد اما فایده‌ای نداشت. هیچ نتیجه‌ای به دست نیامد و در نهایت پرونده بلاتکلیف ماند.

این موضوع چه ربطی به همسرش داشت؟

فامیل در تحریک من خیلی موثر بودند. در آن زمان حالت روحی خوبی نداشتم و مرتب در فشار و اضطراب بودم. رفتارهایم طوری بود که تحت درمان دکتر هم قرار گرفتم. نمی‌توانستم درست تصمیم بگیرم و کارهایی می‌کردم که خارج از اراده خودم بود. اطرافیانم هم این موضوع را بدرستی درک نمی‌کردند و مرتب در مورد این‌که احتمالا همسربرادرم با مردی رابطه داشته و این انگیزه قتل برادرم بوده است، صحبت می‌کردند.

من هم که تحت تاثیر هر حرفی قرار می‌گرفتم او را به قتل رساندم.

گفته‌های اطرافیانت بر چه اساس بود؟

آنها حدسیات خود را بیان می‌کردند، با این‌که من چیزی از همسر برادرم ندیده بودم اما این حرف‌ها بشدت روی من تاثیر می‌گذاشت، شاید اگر حالت عادی داشتم دست به قتل نمی‌زدم و حتی جلوی آنها می‌ایستادم اما این کارشان باعث شد تا دست به کاری بزنم که همه چیز را بر هم بزند.

در مورد حرف‌هایی که اطرافیانت می‌گفتند تحقیق کرده بودی؟ همسر برادرت واقعا با کسی رابطه داشت؟

نه این‌طور نبود. او زن پاکدامنی بود و من بسیار به او احترام می‌گذاشتم. تحقیق هم در مورد او کرده بودم، گفته‌ها واقعیت نداشت. من نمی‌دانم چرا این‌کار را کردم و از کرده خود بشدت پشیمان هستم. راستش را بخواهید درست بعد از قتل بود که پشیمان شدم و تصمیم گرفتم به زندگی خودم هم پایان دهم.

یعنی دست به خودکشی زدی؟

بله. بعد از قتل بالای تیر چراغ برق رفتم و خودم را به پایین پرت کردم و به طرز معجزه‌آسایی نجات پیدا کردم ـ اتفاقی که دوست نداشتم هرگز رخ دهد- ای کاش مرده بودم.

همسربرادرت را چطور به قتل رساندی؟

او را با ضربات چاقو کشتم. وارد خانه‌اش شدم و گفتم که می‌خواهم در مورد قتل برادرم با او صحبت کنم. می‌گفت چیزی نمی‌داند. بچه‌ها در خانه بودند. می‌گفت این درست نیست که من تهمت بزنم و بگویم او در قتل شوهرش دست داشته است. این حرف‌ها بشدت مرا ناراحت می‌کرد. آنقدر در گوش من خوانده بودند که باور کرده بودم او قاتل است و دلم نمی‌خواست گفته‌هایش را قبول کنم. ما در حیاط با هم صحبت می‌کردیم. به او گفتم باید هر طور شده بگویی چطور او را کشتی و چرا این کار را کردی. می‌گفت کار من نبود و من مرتب سوال‌پیچش می‌کردم. درگیری بین ما بالا گرفت و من که بشدت عصبی شده بودم چاقو را بر بدنش فرو کردم. درست به یاد ندارم چند ضربه زدم اما می‌دانم که خون زیادی از بدن او بیرون آمد. از دیدن این صحنه بشدت ناراحت شدم و خودکشی کردم.

بچه‌های برادرت چه کردند؟

بعد از قتل خودم دست به خودکشی زدم و دیگر متوجه نشدم چه اتفاقی افتاد. من فقط صدای فریادهای آنها را می‌شنیدم.

وقتی زندانی شدی چطور با آنها ارتباط داشتی ؟

آنها بسیار کوچک بودند. نمی‌توانستند خودشان تصمیم بگیرند. بعد از این حادثه خانواده همسر برادرم آنها را حمایت می‌کردند. البته من چندین بار با آنها تماس گرفتم اما فایده‌ای نداشت خانواده همسر برادرم اجازه نمی‌دادند که من با بچه‌های برادرم صحبت کنم و حتی پدربزرگ آنها به عنوان قیم تصمیم گرفت که من را قصاص کند.

یعنی در تمام این مدت هیچ سراغی از فرزندان برادرت نگرفتی؟

البته که من به فکر آنها بودم. بعد از چندین بار تماس و وقتی دیدم نمی‌توانم آنها را ببینم برایشان نامه نوشتم. پدر و مادرم هم مرتب به آنها سر می‌زدند و سعی می‌کردند که دلشان را به دست آورند که خدا را شکر این اتفاق افتادو من نه تنها توانستم بخشش برادرزاده‌هایم را بگیرم، بلکه توانستم نظر خانواده زن جوان را هم جلب کنم و آنها هم من را بخشیدند.

چطور توانستی این کار را بکنی؟

7 سال طول کشید. من بشدت ناامید بودم و حتی تصمیم گرفتم که خودکشی کنم. در این سال‌ها مددکار و روانپزشکان زندان بسیار به من کمک کردند این کمک آنقدر تاثیرگذار بود که من از آن بیماری روانی بیرون آمدم و به یک فرد عادی تبدیل شدم. بهبودی‌ام بسیار در جلب رضایت اولیای دم به من کمک کرد. به زندگی امیدوار شده بودم و سعی می‌کردم در برابر عصبانیت اولیای دم آرام باشم و کاری کنم که آنها متوجه شوند من نادم و پشیمان هستم. خوشبختانه این اتفاق هم افتاد.

اولیای دم تو را بخشیدند و گفتی که با توجه به تلاشی که کرده بودی این اتفاق افتاد. اما نگفتی چطور خسارت آنها را جبران کردی؟

من خسارت آنها را با فروش دارایی‌هایم جبران کردم، البته پدرم هم خانه‌اش را فروخت و هر چه پول جمع شده بود به حساب پدر زن برادرم ریختیم تا آن را پشتوانه‌ای برای آینده فرزندان برادرم کند. خوشبختانه او مرد خوبی است و من اطمینان دارم آینده خوبی را برای فرزندان برادرم تامین می‌کند.

بعد از این‌که از زندان آزاد شدی به فرزندان برادرت سر زدی؟

بله به دیدنشان رفتم و از نزدیک با آنها صحبت کردم و خواستم از ته قلب من را ببخشند. به من گفتند که بخشیده‌اند. امیدوارم کینه‌ای از من در دلشان نداشته باشند.

از زندان آزاد شدی و با حکم حبس تعلیقی می‌توانی بیرون باشی و زندگی‌ات را از سر بگیری. فکر می‌کنی بتوانی یک زندگی بدون اشتباه را پیش بگیری؟

تمام تلاشم را می‌کنم. می‌خواهم زندگی‌ام را از نو شروع کنم. کار کنم و زندگی خوبی داشته باشم. تمام تلاشم را می‌کنم تا جایی که امکان دارد پول دربیاورم تا خسارتی که به خانواده‌ام وارد کرده‌ام جبران کنم. وانتی قسطی خریده‌ام که با آن کار می‌کنم و خدا را هم شاکرم. ای کاش بتوانم فرد مفید و به درد بخوری برای جامعه باشم.

روزهای سخت تمام شده و تو الان باید به فردا فکر کنی. اصلا برای آینده‌ات برنامه‌ای داری؟

بله تصمیم گرفتم مراقب فرزندان برادرم باشم و هر مشکلی که داشتند دست‌شان را بگیرم. از خدا می‌خواهم کمکم کند تا آخر عمرم خدمتگزار پدر و مادرم باشم.

من تا زمان بازداشت و زندانی شدن نماز نمی‌خواندم. در زندان نماز خواندن را شروع کردم و از این موضوع بشدت خوشحال هستم و خداوند را سپاسگزارم که راه درست را به من نشان داد. سال‌هایی که در زندان بودم از بهترین سال‌های عمرم بود. می‌توانستم به جای ماندن در زندان کار کنم و ازدواج کنم و فرزند داشته باشم و زندگی خوبی را بگذرانم. بسیار از زندگی دور ماندم و این دورماندگی را باید در این سال‌ها جبران کنم.

تو از زندان آزاد شدی و دیگر لازم نیست با اولیای دم حرفی بزنی و از آنها تقاضای بخشش کنی. با این حال فرصت داری تا اگر گفته‌ای داری با آنها در میان بگذاری.

از آنها می‌خواهم از صمیم قلب مرا ببخشند. از آنها می‌خواهم باور کنند در آن زمان حالت روحی خوبی نداشتم و خودکشی کردنم همین را نشان می‌دهد. آنها رضایت قانونی داده‌اند اما اگر رضایت قلبی نداشته باشند نمی‌توانم زندگی خوبی داشته باشم و شرایط برایم سخت می‌شود و در زندگی همیشه بدشانسی می‌آورم. از آنها می‌خواهم من را دعا کنند. با بخشش و رضایت قلبی فرصت زندگی دوباره آن هم در آرامش را به من بدهند. اگر آنها ببخشند خداوند هم من را می‌بخشد و من را در کارهایم کمک می‌کند.قول می‌دهم هوای بچه‌های برادرم را داشته باشم و اگر آنها اجازه بدهند و اگر کمک لازم داشته باشند هیچ چیز را از آنها دریغ نکنم. آنها مثل بچه‌هایم هستند. من دوستشان داشتم همان‌طور که پدرشان را دوست داشتم و برای مادرشان که برایم مثل خواهر عزیز بود ارزش قایل هستم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها