آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
در همسایگی باغبان مهربان یک آسیابان زندگی میکرد که خیلی ثروتمند و بینیاز بود. هر وقت آسیابان به باغ او میرفت، مرد مهربان یک دسته بزرگ از گلهای خوشبو و میوههای تر و تازه به او میداد و جیبهایش را لبریز از خوراکیهای خوشمزه میکرد؛ آخر باغبان مهربان به دوستی خیلی اهمیت میداد.
ولی مرد آسیابان هرگز چیزی برای باغبان نمیآورد و چیزی به او نمیداد؛ تمام همسایگان هم شاهد این موضوع بودند و همیشه به باغبان میگفتند که محبت به جای محبت است و تو که با این سختی کار میکنی تا پول درآوری نباید این طور بخشی از دسترنجات را به آسیابان بدهی. ببین با آن که او ثروتمند است، ولی تاکنون یک کیسه آرد هم برای تو نیاورده است، ولی مرد باغبان میخندید و میگفت او هم به جایش کمک میکند. دوستی که این حرفها را ندارد.
فصل بهار و تابستان تمام شد و پاییز فرا رسید؛ بعد هم نوبت زمستان شد. در زمستان مرد باغبان بیپول شد چون دیگر نه گل داشت که بفروشد و نه میوهای داشت که از آن تغذیه کند.در سراسر زمستان چیز قابلی برای خوردن نداشت و خیلی ضعیف شد.
همان موقع خانه آسیابان پر از خوراکیهای خوشمزه، نان تازه و غذاهای لذیذ بود. ولی مرد آسیابان در تمام فصل زمستان حتی یک سر هم به باغبان نزد تا از احوال او باخبر شود و میگفت: که اگر باغبان بیاید و غذاها و خوراک ما را ببیند حسودی میکند. پس بهتر است نیاید و نبیند تا زندگیمان از چشم زخم دور باشد.
باغبان هم تمام فصل زمستان را در سختی فراوان گذراند، اما هرگز به کسی نگفت و از کسی کمک نخواست.
فصل بهار شد و دوباره گلهای باغش رشد کردند و اتفاقا بزرگتر و زیادتر از سال قبل هم شدند تا وقت چیدنشان رسید. مرد آسیابان با دیدن گلهای باغ مرد باغبان سبدش را برداشت و به زنش گفت الان موقع سر زدن به باغبان است چون که گلهایش درآمده. زن آسیابان گفت یادت باشد سبد را پر از گل کنی و بیاوری. آسیابان خندید و به سمت باغ رفت.
وقتی باغبان را دید، با او سلام و احوالپرسی کرد و گفت: خب دوست عزیز من، زمستان را چگونه گذراندی؟
باغبان گفت: خیلی سخت بود. من حتی یک تکه نان برای خوردن نداشتم و وسایلم را میبردم و گرو میگذاشتم و نان و خوراک میگرفتم و حالا که گلهایم درآمده میخواهم آنها را ببرم، بفروشم و وسایلم را از گرو درآورم.
آسیابان گفت: ولی من آمده بودم از تو گل بگیرم، یعنی به من گل نمیدهی؟
باغبان به گلهایش نگاه کرد و گفت: آخر میخواهم بروم وسایلم را از گرو درآورم چون اجناسم برایم ارزش دارند.
آسیابان ناراحت شد و خواست که برود. مرد باغبان گفت: باشد دوست عزیز من، بیا و هر مقدار که میخواهی بردار.
دوستی خیلی بالاتر از مال دنیا است. این را گفت و نصف گلهایش را به او داد و بقیه گلها را برداشت و به سمت شهر رفت. در راه مردی سخاوتمند به او برخورد کرد و گلهای باغبان را با 2 برابر قیمت از او خرید. باغبان خیلی خوشحال شد و با خود گفت، محبت انسانها به دیگران را اگر کسی جبران نکند، خداوند به وسیله فرد دیگری جبران خواهد کرد.
و اما مرد آسیابان وقتی به خانه برگشت، متوجه شد که چرخ اصلی آسیاب شکسته است و مجبور شد مقدار زیادی از پولهایش را خرج آسیاب کند تا بتواند دوباره آن را راه بیندازد.
گلنوشا صحرانورد
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....