آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
1-آلودگی هوا: دلیلش خوب واضحه! اگه دختر خانومها ازدواج کنن، دیگه این همه الکی نمیرن خرید، میشینن تو خونه و ادارهش میکنن. در نتیجه نیاز کمتری به وسایل نقلیه هست!
2-رکود: هر چی ازدواج بیشتر باشه، آقایون بیشتر مجبور میشن دست بکنن تو جیب مبارک، در نتیجه پول به چرخه درمیاد و اقتصاد روغن... ببخشید رونق! پیدا میکنه.
3- افزایش خودکشی دستهجمعی نهنگها: این اتفاق فجیع نوعی همدردی نهنگهای بااحساس با دختر و پسرهای دم بخته!
4-مهمترین مورد یعنی کم شدن صفحة بروبچ: بچههای بالا دیدن اگه صفحه رو کم نکنن دیگه کسی میل به ازدواج نداره و فقط میخوان مطلب بفرستن [این شد که...!]
بقیه موارد در دست تحقیق و بررسیه که متعاقباً اعلام میکنم.
مریم ادیبی از اصفهان
با جمله سنگین حرکت کنید!
اینکه میگن قلب میشکنه یه دروغ محضه! چون قلب یه تیکه گوشته، اصلاً هم شبیه 5 برعکس نیست. وقتی کسی رو ناراحت میکنیم، [یا] احساسش رو نادیده میگیریم، [یا] تحقیرش میکنیم، [یا] بش توهین می کنیم، چیزی برای شکستن نداره؛ اما یه قلب گوشتی داره که له میشه زیر پاهای کلمات؛ خفه میشه با دستای جملات [...] به همین سادگی یه نفر رو میکشیم، بدون هیچ مجازاتی...
بهاره عاطفی 20 ساله از اهواز
حسرت
گلهایی را که با خود آورده بود، پَرپر کرد. مزار را بوسید و از جایش بلند شد. آهی کشید و برای آخرین بار به سنگ قبر نگاه کرد. انگار همین دیروز بود که خشمگینانه بر سرش فریاد زده بود و آزردهخاطرش کرده بود. غمِ به یاد آوردنِ آن روز، دلش را فشرد و نتوانست جلوی جاری شدن اشکهایش را بگیرد. دلش میخواست یک بار دیگر، فقط یک بار دیگر، عزیزترین فردش را میخندانید.زهرا چاوشی از اهواز
خط رو خط
داشتم با دوستم تلفنی صحبت میکردم که گفت: پشت خطی دارم، چند دقیقه صبر کن. گفتم: باشه، اما گوشی رو قطع نکردم و خیلی اتفاقی صحبتاش رو که داشت با یکی از همکلاسیهام حرف میزد شنیدم. داشتن دربارة من حرف میزدن. به دوستم گفت: اون قضیه رو بهش گفتی؟ اینم گفت: نه هنوز نتونستم؛ اتفاقاً الان پشت خطه! همکلاسیم گفت: دیر میشهها، زودتر بهش بگو دیگه! دوستم گفت: نمیدونم چطوری بهش بگم!
خلاصه [...] دوستم با من یه چند دیقه دیگه صحبت کرد اما هیچ حرفی در این باره نزد و من موندم حیرون و ویلون[...] با یه علامت سوال گنده تو سرم! الآنم دارم (از فضولی که نه) از کنجکاوی دق میکنم. کاش همون موقع که گفت پشت خطی دارم، گوشی رو قطع میکردم.
مرهم
یه جنبة دیگة موضوع، افکارِ اون طرف خط: چه جوری بهش بگم؟ خوبه بگم پشت خطی دارم، توجهش رو جلب کنم، بپرسه ماجرا چی بود، بهش بگم... پس چرا نمیپرسه؟ نکنه تلفنشون با دوزاری کار میکنه؟! اِوا... نکنه دوزاریشم کجه؟!... اَلو...!ای بابا، رفیقای ما رو!
مژده خورشید
مهتاب که مفسر دریای تنهاییام بود، خورشید را رد کرد و کنار پنجرة نیمهباز یک دلواپسیِ صورتی شاعر شد. اینجا که تنهایی یک قدم به اسکلة زندگیام لنگر انداخته، چرا به پیشباز دستهایم نمیآیی؟ تو که نرگسها را پُر از تمنای یک دعوت از یقین باران کردی، چرا نفسهایت این همه فاصله را میشمارد و ترنّم یک شبنم از خندههایت قدمبهقدم به دوری دستهایت نزدیکتر میشود؟ تو که از جوانه های کبود سبدی از حرفهایم را چیدهای و کنار خوشههای آرامش میفروشی، به این برگهایی که روی سرود جادهای بیانتها، دستخوش دلتنگی ارغوانی شدهاند نگاه کن و ترانة چشمهایت را روی آنها بپاش!من و تو پُر از کوچ نبودنهایی هستیم که یک قدم مانده به پنجرة انتظار، بهار را خواب میبینند؛ پُر از آیینههایی که گلدانها را با مهربانیشان غافلگیر میکنند و جواب یک تُنگ خالی را با دریایی از ستاره میدهند؛ پُر از آواز اُرکیدههایی که لبخند ماهیها را جشن میگیرند و در پی حس قشنگ خنده، حجم زمان را گُلکاری میکنند.
من و تو خداحافظیهایمان طلایی است! پر از آمدنهایی[ست] که بیجواب نمیمانند و خالی از تنهاییـ[ـهاییست] که سربهسر خیالهایمان میگذارند. انتهای خداحافظیهایمان هم بیتکلف و رهاست. من و تو تلفظ کلمههایمان یک دنیا را خاطره است و مسیر چشمهایمان از جملههایی سرشار است که مژدة خورشید را به شفق میدهند. من و تو، بودنمان زیباست.
ستاره صبح
یه راه از هزار راه
[...] حسامی جان؛ اسفند 86 یادت میآد؟ نامهای نوشتم اون موقع که دست و صورت و... سوخته و امیدم رو پاک باخته بودم [و] روی بوم آیندهم یه صفحه سیاه کشیده بودم؟ اما حالا پُر از امیدم و شوق دوباره جوانه زدن. [...]جوابی که اون روز تو نامهام دادی مث بارانی که به دل کویر بباره روزبروز امیدم رو به زندگی بیشتر کرد و باعث شد تا وضعیتم رو قبول کنم و [...به خودم بگم:] اگه زندگی سدی جلوی آمال و آرزوهای قشنگم کشید، خُب منم سعی میکنم این سد رو آخر مسیر ندونم و دنبالِ راهِ جدیدی واسه رسیدن به آینده روشن باشم.
نمیشد برم بیرون. نمیشد برم کلاسای آموزشی و... واسه همون سعی کردم کار با اینترنت را یاد بگیرم و همة اونا رو بیارم خونه و حالا تونستهم با قبول کارهای سفارشی تایپی و فتوشاپی و... تو خونه مشغول به کار شم و از لحاظ اقتصادی مستقل شم. زبان انگلیسیم رو تقویت کردم و آروم آروم کار ترجمه رو شروع کردم. یادته آرزوی یادگیری ورزش رزمی را داشتم؟ حالا به آرزوم رسیدهم. درسته حکم فدراسیونی ندارم اما تا کمربند مشکی «دان1» همه فنون رو یاد گرفتم و کلی کارای دیگه!خواستن، توانستن است به شرطی که چراغ امیدمون را در برابر بادهای ناامیدی روشن نگه داریم. [...]خیلی علاقه دارم تو زمینه ادبیات فعالیت کنم. کمکم میکنی؟ [...] تو به من شوق و امید [به] زندگیِ دوباره بخشیدی، به منی که به سیاهترین نقطه هستی [و] وجودم رسیده بودم [...امیدوارم] هیچ وقت سایة غم و ناامیدی رو دلت نشینه.
ارادتمندت: آماندا
آن حسامی که گور میکَند همه عمر...! (هاااان؟! اون که بهرام گور بود! آخرشم که گوره بهرام رو ربود!) نامهت رو که خوند، دچار دوگانگی شخصیتی شد و سر گذاشت به بیابون! آخه هم خوشحال شد از اینکه دوتتا کلوم خودمونی باعث امید و پیشرفت تو شده، هم ناراحت از اینکه کسی رو نداشته تا یه همچی بارونی رو، بر دل کویری خودش ببارونه! آخی... بمیرم برااااش (در این لحظه، نوای ماااادر... ماااادر... مادر! و حرکتهای متوالی بالاتنه به طرفین بدن فراموش نشود! ریختن خاک الزامی نیست!) از من میشنوی، با حفظ چراغ امیدت در برابر بادهای موصوف، سعی کن کمتر از این شاخ به اون شاخ بپری تا زودتر و بهتر به جای برتر برسی. یعنی یکی دو تا چیز یاد بگیر اما تو همون یکی دو تا همه چیزش رو اونم تخصصی یاد بگیر (گرفتی چی شد؟). خاطرم نیس که این جمله از کیه، ولی همیشه در نظر بگیرش که خیلی به درد میخوره: برای انسانهای بزرگ بنبستی وجود ندارد، یا راهی خواهند یافت، یا راهی خواهند ساخت (کاش به هر دوش برسی).
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....