این خانمی که همسرم اصرار داشت من زمانی را با او بگذرانم، مادرم بود. پدر من 19 سال قبل فوت کرده و از آن به بعد مادرم تنها زندگی میکرد، اما من هم به دلیل مشغله کاری و امور مربوط به فرزندانم، تنها میتوانستم گاهی به او سر بزنم و حالش را بپرسم. من هیچ وقت زمان زیادی را با او نمیگذراندم و به واقع همیشه کار را بهانه این موضوع میکردم.
آن شب با توصیه همسرم به او زنگ زدم و او را برای شام و تماشای فیلم دعوت کردم، اما او با تعجب و کمی ترس پرسید: «مشکلی پیش آمده؟ شما همگی خوبید؟»
مادر من از آن دسته آدمهایی است که همیشه از یک دعوت غیرمنتظره یا تلفنی در ساعات پایانی شب میترسد و آن را دلیلی برای یک خبر بد میداند. برای همین هم سریع به او پاسخ دادم: «نه مامان، فقط میخواستم چند ساعتی با شما باشم. میخواهم دو تایی با هم باشیم، فقط ما دو نفر.»
او لحظهای سکوت کرد و به فکر فرو رفت. پس از چند ثانیه با خوشحالی گفت: «من همیشه از اینکه با تو باشم، خیلی خوشحال خواهم شد. خیلی دوست دارم که ساعاتی را با تو بگذرانم.»
بالاخره روزی که باید پیش مادرم میرفتم، از راه رسید. پس از پایان کار وقتی به سمت خانه او رانندگی میکردم، کمی عصبی بودم. به خانهاش که رسیدم، متوجه شدم مادرم هم مانند من، در مورد این قرار ملاقات نگران است. او آماده و مرتب، کنار در ایستاده بود. لباس زیبایی به تن داشت که در آخرین سالگرد ازدواجشان با پدرم هم آن را پوشیده بود. وقتی مرا دید، لبخند زیبایی بر صورتش نقش بست؛ لبخندی آرام و دلنشین.
«به دوستانم گفتم امروز میخواهم با پسرم بروم بیرون. آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفتند.» مادر به آرامی سوار ماشین شد و ادامه داد: «آنها حتی نمیتوانستند صبر کنند تا من برگردم. میخواستند هرچه زودتر خبر بگیرند.»
ما به رستورانی رفتیم که اگرچه خیلی شیک نبود، اما محیطی زیبا و راحت داشت. مادرم بازوی مرا گرفته بود و با غرور قدم برمیداشت. وقتی پشت میز نشستیم، مادر فهرست غذاها را به من داد تا برایش بخوانم، چون او نمیتوانست خیلی خوب حروف ریز آن را بخواند. وقتی سرم را بلند کردم مادرم را دیدم که به من خیره شده بود و لبخند میزد. با همان لبخند زیبا و دوستداشتنی ادامه داد: «وقتی که تو پسر کوچکی بودی، این من بودم که فهرست غذا را برایت میخواندم. حالا جای ما عوض شده.»
در طول شام هم مکالمهای دلنشین و آرام داشتیم؛ هیچ بحثی نبود و تنها در مورد اتفاقات روزمره زندگی صحبت میکردیم. ما آنقدر مشغول صحبت شدیم که حتی فیلم را هم از دست دادیم. شب وقتی او را به خانه رساندم، در حالی که از ماشین پیاده میشد گفت: «من باز هم با تو میآیم اما به شرطی که این دفعه من تو را مهمان کنم.» من هم موافقت کردم.
وقتی به خانه رسیدم همسرم از من پرسید: «قرارت چطور بود؟»
«عالی بود. خیلی بهتر از آنچه که تو فکر کنی.»
چند روز گذشت و مادرم بر اثر یک حمله قلبی درگذشت. این اتفاق آنقدر غیرمنتظره بود که حتی فرصت نکردم برای او کاری انجام دهم.
مدتی بعد یک پاکت دریافت کردم که در آن، رسید رستورانی بود که آن شب با مادرم به آنجا رفته بودیم. همراه آن رسید هم یک نامه ارسال شده بود. کاغذ نامه را به آرامی باز کردم و آن را خواندم:
«من این صورتحساب را زودتر پرداخت کردم. چون مطمئن نبودم که به موقع بتوانم آنجا باشم، اما برای دو نفر آن را حساب کردم، یکی تو و یکی هم همسرت. تو هیچ وقت درک نخواهی کرد که آن شب که با تو بودم برای من چه معنایی داشت. دوستت دارم پسرم.»
در آن لحظه متوجه شدم که اگر به موقع به کسی بگویی دوستش داری چه کمک بزرگی به او و خودت کردهای. آن موقع من فهمیدم که چقدر مهم است برای عزیزانت وقتی را اختصاص دهی و با آنها باشی.
هیچ چیزی در زندگی مهمتر از خانواده نیست. پس برای آنها زمانی را در نظر بگیریم. زمانی که آنها ارزشش را دارند و باید برای آنها باشد. یادمان نرود، شاید فردا برای این کار خیلی دیر باشد.
زهره شعاع
motivateus.com
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....