آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
مثل همیشه ترمینال پر بود از انواع صداها؛ دستفروشها،کمک راننده و ...
باز خوب شد که از قبل بلیت گرفته و حالا با خیال راحت در جای خودش لم داده بود.
بالاخره بعد از نشستن تمام مسافران، شور و حال سفر آغاز شد.
به صندلی تکیه داد و به جاده خیره شد. وقتی از پیچهای جاده میگذشتند، هوا مهآلود بود.
اتوبوس نزدیک رستورانی توقف کرد. همه مسافران پیاده شدند، او اما به یک لیوان چای قناعت کرد.
همه جا خشک بود و سردی هوا بیشتر شده بود. همه مسافران از فکر زودتر رسیدن خیلی سریعتر از همیشه سوار شدند.
ولوله مسافران و هوای گرم داخل اتوبوس حالش را بد کرد. حس خوبی نداشت. نمیدانست از گرمای داخل اتوبوس بود یا...
صدای مهیبی میخکوبش کرد. گیج و منگ به اطراف نگاه کرد و جمعیت مسافران به نظرش بیش از حد آمد. دیگر چیزی نمیفهمید. به نظرش رسیده بودند.
جاده تمام شده بود.
***
چند روزی بود که خیلی از خودش خبر نداشت. ولی حالا حالش بهتر بود.
«خدا را شکر همه سالم هستند و تصادف شدید نبوده است» پرستار اینها را برایش گفت و اجازه ترخیصش را که دکتر صادر کرده بود به دستش داد و از اتاق خارج شد.
با قدمهای آهسته از بیمارستان بیرون آمد. باورش نمیشد. چقدر همه چیز عوض شده بود. خیلی سریع به طرف ترمینال حرکت کرد. باید دوباره به سر کار برمیگشت.
سوار اولین اتوبوس شد. باز هم ولوله مسافران تمامی نداشت. از شیشه به بیرون نگاهی انداخت. باورش نمیشد. در همین چند روز کوتاه همه چیز عوض شده بود. مه، سرما و خشکی جای خودشان را با باران عوض کرده بودند.
اینبار راحت به مقصد رسید؛ صحیح و سالم. نفس عمیقی کشید و به اطراف نگاهی عمیقتر کرد.
بهار شروع شده بود.
بهاره سدیری
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....