آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
اول درباره عضویت در آن باند توضیح بده.
برادرم عضو آن باند بود و بچهها مرا به واسطه بردارم میشناختند. او را که دستگیر کردند من عضو آن باند شدم. خانهها را خالی میکردیم البته من بیشتر زاغزن بودم و خانهها را نشان میکردم و موقع دزدی هم کشیک میدادم و فقط در چند فقره خودم هم داخل رفتم.
چند سال در زندان ماندی و این مدت چطور گذشت؟
یک سال در زندان بودم. زندان برایم سخت بود البته برای کسی مثل من چندان هم عجیب نبود چون هم برادر و هم پدرم سابقه داشتند. در زندان وقتی حال و روز بقیه را دیدم فهمیدم کار حسابی خراب است. بعضیها 10 سال بود حبس میکشیدند، بعضیهای دیگر یک پایشان بیرون بود و یک پایشان تو.من نمیخواستم اینطور شوم برای همین تصمیم گرفتم بعد از آزادی سراغ یک کار آبرومند بروم.
و این کار آبرومند چه بود؟
بعد از اینکه آزاد شدم مدتی هنوز به خانه پدری میرفتم و شبها آنجا میخوابیدم. دلم نمیخواست دیگر در آن محیط بمانم اما دستم خالی بود و چارهای نداشتم. باید تحمل میکردم تا همان کار آبرومند را پیدا کنم. چند جایی برای کار رفتم تا اینکه در یک سوپرمارکت مشغول شدم البته درباره سابقهام حرفی نزدم و فقط شناسنامهام را گرو گذاشتم. کار بقالی سنگین و سخت بود ولی تحمل میکردم و با درآمد کم میساختم.
پس از کارگری شروع کردی ولی حالا خودت مغازه داری؟
خب 16 سال گذشته و من دو سال در آن بقالی بودم. بعد مجبور شدم به یک سوپرمارکت دیگر بروم که البته بزرگتر و باکلاستر بود. بعد از آن یک چیزی شبیه به چرخ دستی برای خودم خریدم و سر یک پاساژ سیگار میفروختم. بعد آن چرخدستی را به یک زیرپله تبدیل کردم و آن زیرپله بعد از مدتی بزرگتر و جایش بهتر شد و حالا هم مغازهام را که بلد هستید. خیابان... .
خیلی تند و سریع از این دوره زندگیات رد شدی.
اگر بخواهم توضیح بدهم باید یک سال حرف بزنم. من سختی کشیدم و عرق ریختم.برای اینکه حقم را نخورند و گلیمم را از آب بیرون بکشم باید ششدانگ حواسم را جمع میکردم.
زندگی خانوادگیات در این مدت چه طور بود؟
اگر منظورت خانواده پدری است که باید بگویم از آن نظر خیری ندیدم. پدرم یک سال بعد از آزادیام فوت شد. آن موقع برادرم هنوز زندان بود و چند ماه بعد که بیرون آمد من اتاق کوچکی برای خودم در یک محله دیگر اجاره کرده بودم ونمیدانم او چه طور مرا پیدا کرد. میخواست سربارم شود ولی با او اتمام حجت کردم و گفتم راهم از مسیر او سواست. این را هم بگویم مادرم وقتی بچه بودم فوت شد. خلاصه اینکه الان سالها است برادرم را ندیدهام.
چطور ازدواج کردی؟
همسرم هم زندگی سختی داشته. او بچه پرورشگاهی است. ما خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم. در آن پاساژی که سیگارفروشی داشتم یک خیاطی بود که زنم از صاحب آنجا سفارش کار میگرفت. من از همان زمان به او علاقهمند شدم، اما جرات نداشتم پا پیش بگذارم تا اینکه روز آخری که میخواستم با بچههای پاساژ خداحافظی کنم و از فردایش بروم سراغ زیرپله او را دیدم و سر صحبت را باز کردم. آن روز چیز زیادی نگفتم اما زمینه آشنایی بیشتر فراهم شد و از آن به بعد هر چهارشنبه صبح که او به خیاطخانه میرفت من هم سر کوچه منتظرش میایستادم. خلاصه اینکه داستان ازدواج ما به درد فیلمها میخورد. اگر کسی را میشناسی که در این کار باشد حاضرم داستان ازدواجم را مو به مو برایش تعریف کنم.
بچه هم داری؟
یک دختر و 2 تا پسر. هر سهشان مدرسهای هستند. شبها که خسته به خانه میروم و صدای آنها را میشنوم، همه خستگیهایم از تنم بیرون میرود. هیچ لذتی بالاتر از حس کردن بوی غذای همسرم و سر و صدای بچهها برایم وجود ندارد. واقعا لذت میبرم طوری که اصلا نمیتوانم بگویم چطوری.
راز موفقیتت را در چه میدانی؟
اولا اینکه شکر خدا سرم زود به سنگ خورد و بیدار شدم. بعد هم پشتکار زیادی داشتم و اهل خستگی و ناامیدی نبودم. خدا هم خیلی کمکم کرد و امیدوارم به بقیهای هم که شرایطی مثل گذشته من دارند، کمک کند.
مریم عفتی
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....