اولیایدم برای او تقاضای قصاص کردند. آنها نمیدانند که محمود هر شب به یاد آن روز میافتد و با کابوس اعدام بیدار میشود.
این نوجوان از آنچه باعث شد تا یک قاتل شود، میگوید: آن شب لعنتی من با دوستانم در پارک بودم. آنها من را برده بودند تا کمی تفریح کنیم. البته دوستم گفته بود که میخواهد مشروب بیاورد و من هم با او رفتم. دلم میخواست بدانم مشروب چه جور نوشیدنی است و وقتی انسان میخورد چه حالی به او دست میدهد. من و 2 دوستم با هم مشروب خوردیم. انگار در فضا بودم، حال خوبی نداشتم و متوجه اطرافم نبودم.
محمود وقتی به سمت مقتول حمله کرد نمیدانست چه میکند. این ادعای خود اوست: اصلا متوجه نبودم که چه اتفاقی میافتد و نمیدانستم چرا به سمت مقتول حمله میکنم. من در ابتدا فقط دیدم که دوستانم با او دعوا میکنند. انگار خودم نبودم و نمیدانستم که نباید به سمت مقتول بروم. من رفتم و او را زدم. یک ضربه بیشتر نزدم. نمیخواستم او را بکشم و فقط میخواستم ضربهای بزنم تا درگیری را با دوستانم پایان دهد.محمود نمیداند دوستانش به چه دلیلی با مقتول درگیر شدند. او میگوید: من جلو رفتم تا به این درگیری پایان دهم، اما نشد و خودم گرفتار شدم.
نیمهشب به خانه رفتم. تا مقابل در خانه دویدم. صبح که شد بیدار شدم و تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. باورم نمیشد کسی را زده باشم. اصلا باور نداشتم. تصمیم گرفتم به کلانتری بروم و بگویم که چه شده است. من قاتل و فرد خلافکاری نبودم. برای اینکه ثابت کنم ماجرا چیست و من یک قاتل نیستم باید موضوع را گزارش میدادم. وارد کلانتری که شدم به افسر نگهبان گفتم چه کردهام و او مرا بازداشت کرد و بعد گفت که مرد مجروح
جان باخته است.
انگار دنیا روی سرم خراب شد. دیگر یک پسر تنها نبودم، من یک قاتل بودم و این موضوع خیلی آزارم میدادم.
محمود از روز اولی که بازداشت شد واقعیت را گفت: وقتی پدرم وارد کلانتری شد و متوجه شد من اعتراف کردهام به من گفت اعترافت را پس بگیر. تو را میکشند. نباید اعتراف میکردی. او به سمت من حمله کرد و چند ضربه هم به من زد، اما من حرفش را قبول نکردم و گفتم هراتفاقی بیفتد قبول میکنم. من ضارب بودم و باید مسوولیت کارم را قبول کنم.
محمود نوجوانی تنهاست. او میگوید که هرگز پدر و مادرش را به خاطر رفتاری که با او کردند، نمیبخشد: وقتی خیلی کوچک بودم پدر و مادرم از هم جدا شدند. پدرم خیلی زود ازدواج کرد و مرا به مادرم سپرد. مادرم هم چند سالی با من بود و بعد تصمیم گرفت که ازدواج کند. من با مادر و ناپدریام زندگی میکردم. مادرم بیشتر به فکر خودش و خانوادهاش بود و من مثل یک موجود اضافه بودم. وقتی میدیدم او و پدرم به خاطر من دعوا میکنند، احساس میکردم که یک موجود اضافه هستم و باورم نمیشد با من چنین رفتاری بکنند.هیچ وقت مادرم از من نمیپرسید که شبها کجا میروم و با چه کسانی دوست هستم. هیچ وقت پدرم از من نمیپرسید چیزی نیاز دارم یا نه. همیشه تنها بودم و این تنهایی مرا به سمت دوستانم کشاند. شدم کسی که همیشه در دلش غصه بود و سعی میکرد با بیرون رفتن و گذراندن وقتش با دوستان این دردها را فراموش کند. اگر آن شب وقتی داشتم از خانه بیرون میرفتم مادرم از من میپرسید کجا میروی و چرا در جیبات چاقوست شاید حالا این مرد جوان زنده بود و من در انتظار حکم اعدام نبودم.او میگوید از مادر مقتول انتظار دارد در حقش مادری کند: او فرزندش را از دست داده است. او یک مادر است و دوست ندارد فرزندش زجری تحمل کند. ایکاش مرا هم مثل فرزند خود ببیند و گذشت کند. میگویند بعد از خدا این مادران هستند که مهربان هستند. ایکاش این گذشت و مهربانی از سوی مادر مقتول به من هم داده شود و من بتوانم دوباره به زندگی بازگردم.
علیرضا رحیمینژاد
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....