آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
چند سال در زندان بودی؟
زمانی که زندانی شدم 18 ساله بودم و الان 21ساله هستم.
در این مدت زندان برایت چطور گذشت؟
خیلی سخت بود. آنقدر که من دست به خودکشی هم زدم اما نجاتم دادند.
چرا خودکشی کردی؟
وقتی در زندان به من ابلاغ کردند حکم قصاص صادر شده آنقدر روحیهام را باختم و ناراحت شدم که نتوانستم خودم را کنترل کنم و تصمیم گرفتم خودم را بکشم. با قاشقی که در زندان به من داده بودند یک تیزی درست کردم و رگ دستم را زدم. خون زیادی از من رفت و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم دیدم در بیمارستان هستم. ماموران نجاتم داده بودند. بالاخره این موضوع تمام شد اما مدتها طول کشید تا دوباره امیدم را به زندگی بازگردانم.
چرا مرتکب قتل شدی و چه کسی را کشتی؟
کسی را که کشتم دختری بود که با او رابطه داشتم. در آن زمان احساس میکردم چارهای ندارم، اما اشتباه میکردم. من از ترس اینکه مبادا آبرویم برود و همسرم متوجه شود کاری کردم که همه مردم فهمیدند در زندگی من چه میگذرد.
تو هم همسر داشتی و هم زنی در زندگیات بود تازه آن موقع فقط 18 سال داشتی؟
چند ماهی میشد که ازدواج کرده بودم که با نازی آشنا شدم و با او رابطه برقرار کردم. بعد از آن مسائلی پیش آمد که دست به قتل زدم.
بیشتر توضیح بده ماجرا از چه قرار بود؟
بعد از اینکه ازدواج کردم و نازنین را دیدم احساس کردم او بیشتر از همسرم میتواند خلأهای زندگیام را پر کند. به همین خاطر هم با نازنین ارتباط برقرار کردم. تا زمانی که او نمیدانست من ازدواج کردهام همه چیز خوب بود اما از وقتی در این مورد چیزهایی متوجه شد دیگر رابطه ما روزبهروز تیرهتر شد.
تو که میدانستی نمیتوانی با نازنین ازدواج کنی پس چرا با او رابطه برقرار کردی، از همان اول معلوم بود این رابطه فرجام خوبی ندارد؟
چون دوستش داشتم. او برای من عزیزتر از همسرم بود، نمیتوانستم از او دل بکنم. نمیدانم چرا چنین احساسی را داشتم اما به هر حال پیش آمده بود و کاری از دستم برنمیآمد.
اما تو آن دختر را کشتی. اگر واقعا عاشقش بودی چنین کاری را انجام نمیدادی.
اینکه او را به قتل رساندم به خاطر این بود که در آن مدت من را بشدت تحت فشار قرار داده بود. او آزارم میداد و من را تهدید میکرد که آبرویم را میبرد. میگفت میخواهد همه چیز را به زنم بگوید.
چرا از هم جدا نمیشدید. این راه منطقیتر نبود؟
چون من به نازنین قول داده بودم با هم ازدواج کنیم. او با من ارتباط برقرار کرد به امید اینکه این رابطه سرانجامی خواهد داشت، وقتی که دید همسر دارم با من دعوا کرد و من هم چون نمیخواستم او را ترک کنم گفتم زنم را طلاق میدهم و با او ازدواج میکنم. این حرف باعث شد مدتی او را کنار خودم نگه دارم، او وقتی دید آنچه گفتهام فقط یک وعده است و نمیخواهم آن را عملی کنم عصبانی شد و گفت میخواهد موضوع را به همسرم بگوید، چون من آبروی او را بردهام، او هم میخواهد آبروی من را ببرد.
از همان اول رابطهای را خلاف اخلاق و عرف و بر پایه دروغ شروع کردی. حالا قتل چطور اتفاق افتاد؟
نازنین را به باغی دعوت کردم و گفتم میخواهم با او قرار خواستگاری بگذارم، قبول کرد و آمد. در آن باغ بزرگ ما 2 نفر تنها بودیم. گردنش را گرفتم و چند ضربه به او زدم، بعد رهایش کردم و دیگر برنگشتم تا اینکه بازداشت شدم.
بعد از بازداشت خانوادهات چه واکنشی نشان دادند؟
آنها اول باور نمیکردند اما بعد سعی کردند به من کمک کنند. مادرم خیلی برایم زحمت کشید. البته من بیشتر از همه به خواهرم مدیون هستم.
همسرت چطور، او چه کرد؟
همسرم من را ترک کرد. او از آشنایان ما بود و این موضوع باعث آبروریزی شد. من و همسرم 2 سال قبل از هم جدا شدیم و بعد از آن دیگر از او خبر ندارم. به هر حال به او حق میدهم. او باید سراغ زندگیاش میرفت و با کاری که من کرده بودم قطعا ما نمیتوانستیم زندگی خوبی با هم داشته باشیم.
چطور توانستی رضایت بگیری؟
مادرم بود که خیلی به من کمک کرد. او آنقدر به خانه خانواده نازنین رفت که آنها راضی شدند من را ببخشند، البته من خودم نمیتوانستم کار زیادی بکنم اما در زندان دعا میکردم و برای نازنین نماز میخواندم و از او میخواستم کاری کند پدر و مادرش به من رحم کنند. در نهایت این اتفاق افتاد. آنها راضی شدند دیه بگیرند.
چه کسی مبلغ دیه را پرداخت کرد؟
من از کودکی پدر نداشتم. پدرم وقتی که خیلی خردسال بودم فوت کرده بود. من یک مادر و یک خواهر داشتم و خانوادهام بسیار فقیر بودند. خواهرم در آن زمان که من زندانی بودم ازدواج کرد. او از شوهرش شیربها خواست و آن پولی را که گرفته بود به جای دیه به اولیای دم داد.
گفتی خانواده شما در فقر بودند و دیه با پول شیربهای خواهرت تامین شد. اگر شما تا این حد فقیر هستید پس چه کسی هزینه زندگی ات را تامین میکرد؟
زمانی که پدرم فوت کرد مادرم من را به پرورشگاه سپرد چون نمیتوانست هزینههای زندگی من را تامین کند، البته خواهرم با او ماند. مادرم تحت پوشش بهزیستی بود و برای اینکه من را ببیند هفتهای یکبار به پرورشگاه میآمد. من 8 سال در پرورشگاه زندگی کردم و بعد از آن که توانستم کاری پیدا کنم، از پرورشگاه به خانه برگشتم.
کجا کار میکردی؟
در یک شرکت کارگر بودم و سیمان بار کمپرسی میکردم. شغل سختی بود و من یا در گرما بودم و یا درسرما. تا زمانی که بازداشت شدم هم این کار را ادامه میدادم.
در پرورشگاه درس هم خواندی؟
بله چند کلاسی درس خواندم اما چون علاقهای به درس خواندن نداشتم تصمیم گرفتم کار کنم.
تا به حال از مادرت پرسیدهای که چرا تو را ترک کرد؟
من بر سر این موضوع خیلی با مادرم درگیری داشتم و همیشه بابت اینکارش با هم دعوا میکردیم. او میگفت من را دوست دارد اما به خاطر مشکلاتی که داشت نتوانست از من نگهداری کند و مجبور شده من را ترک کند. من همیشه خودم را با خواهرم مقایسه میکردم و تصورم این بود که مادرم او را از من بیشتر دوست دارد. میگفت چون خواهرم یک دختر است و دختران آسیبپذیر هستند نمیتوانست او را رها و من را انتخاب کند. به هر حال این گفتههایش نمیتوانست من را آرام کند و همیشه ناراحت بودم. شاید یکی از دلایلی که باعث شد خیلی زود ازدواج کنم همین موضوع بود. میخواستم از تنهایی بیرون بیایم و آنچه بر من گذشته است را فراموش کنم. بعد از اینکه این ماجرا پیش آمد و من دیدم که مادرم چطور خود را به آب و آتش میزند تا من را نجات دهد، حتی حاضر شد خواهرم را شوهر دهد تا از این طریق دیه مقتول را جور کند، فهمیدم که واقعا من را دوست دارد و اگر میتوانست انتخاب بهتری داشته باشد من را به پرورشگاه نمیسپرد. به همین خاطر هم تا پایان عمرم مدیون خواهر و مادرم هستم و هرگز لطفی که آنها به من کردند را فراموش نمیکنم.
تو دوران سختی را پشت سر گذاشتی. در پرورشگاه بزرگ شدی و بعد هم از نوجوانی کار کردی و به خاطر جرمی که مرتکب شدی به زندان افتادی. خودت فکر میکنی که این زندگی پر از سختی و دردی که داشتی باعث شده تا عبرت بگیری و از این به بعد سالم زندگی کنی؟
دوران سختی را سپری کردم. تجربیات زیادی کسب کردم. این تجربیات میتواند برای من مفید باشد اما از سویی من را خسته و فرسوده کرده است، بشدت احساس ناتوانی میکنم. حال درستی ندارم و مرتب بدخلقی میکنم. نمیدانم باید چه بکنم. احساس میکنم نتوانستم مثل جوانهای دیگر زندگی کنم. از سویی احساس میکنم حالا با این همه تجربه میتوانم زندگی سالمی داشته باشم اما بشدت افسردهام.
البته رایی که قضات در مورد من دادهاند باعث شد تا هیچ نیرویی اجازه ندهد دیگر خلاف کنم چون اگر خلاف کنم علاوه بر مجازات کاری که کردهام باید حبس تعلیقی این پرونده را نیز تحمل کنم. امیدوارم با رفتن پیش یک روانشناس بتوانم دوباره خودم را پیدا کنم و زندگیام را از نو بسازم. من دوست دارم یک انسان سالم باشم. ای کاش که کمکم کنند تا سالم زندگی کنم.
مرجان لقایی
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....