آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
او قصد دارد در سال 90 فیلم سینمایی «شیشه» را به نویسندگی محسن تنابنده و تهیهکنندگی جمال ساداتیان جلوی دوربین ببرد. به بهانه پخش سریال نوروزی «پایتخت» که با استقبال بالای مخاطبان مواجه شد با سیروس مقدم همصحبت شدیم.
«پایتخت» با وجود مضمون تلخش میتوانست بدل به یک «زیر هشت» دیگر شود. چطور از سریال خشن و غمبار زیر هشت به سریال پایتخت رسیدید که لحن کمیکی دارد؟
زمانی که زیر هشت را تمام کردم در تمام مصاحبههایم گفتم کار بعدیام یک سریال مفرح و شاد است. علتش این بود که میخواستم بعد از فضای تلخ زیر هشت روحیهام عوض شود. میخواستم تجدید قوایی بکنم. سریال «پایتخت» این شرایط روحی را برایم فراهم کرد. اما همانطور که گفتید اگر پایتخت را از منظر دیگری میساختم میتوانست یک ملودرام غمگین شود، اما پایتخت فعلی لحن شیرینی دارد.
بیشتر روی چه عناصری تاکید کردید که به یک لحن طنز رسیدید. آیا میتوانیم بگوییم اغراق در نقطه ضعف شخصیتها شما را به اینجا رساند؟
موقعیتهای پیشآمده ما را به خنده رساند نه نقطه ضعف شخصیتها. آدمها دارند زندگی رئال و جدی و واقعیشان را میکنند. اما در موقعیتهایی قرار میگیرند که اینها ایجاد سوءتفاهم میکند. همین سوءتفاهم باعث خنده میشود. خنده کار ما اینطوری حاصل میشود؛ نه شوخیهای فیزیکی و بدنی و کلامی.
اما در عین حال همه انوع این شوخیهایی را که اشاره کردید داشتید.
این نمک و فلفلی بود که به کار میزدیم. اینها چاشنی بودند. اساس کار ما کمدی موقعیت بود.
سریال کمدی شما به دام لودگی و مسخرهبازی نمیافتد. در این سریال کسی شکلک درنمیآورد و از عناصر سطحی ژانر کمدی استفاده نمیشود. رمز موفقیتتان در ساخت یک کمدی آبرومندانه چه بود؟
ما با بچهها توافق کردیم که آدمهای سریال زندگی واقعیشان را داشته باشند، اما موقعیتهایشان خندهدار باشد. ما زور نمیزنیم که بیننده بخندد. شرایطی که برای قهرمانان قصه پیش میآید باعث خنده میشود. پایتخت سریالی است که اگر کمی از دریچه تراژدی به آن نگاه کنیم به یک سریال اجتماعی سنگین تبدیل میشود. همه این موقعیتها دردناک هستند. ما با زبان شیرین اینها را تعریف کردیم.
این جنس کمدی را من از 3 سال پیش با «پیامک از دیار باقی» شروع کردم. این جنس عبارت است از یک نگاه جدی به موقعیتی که در آن اتفاقات خندهدار پیش میآید. در «چاردیواری» این کار را ادامه دادم و پایتخت پختهترین نوع این کمدی است. در این سه سریال اساسا تصمیم گرفتیم به یک قصه و شرایطی کاملا جدی نگاه کنیم. در این موقعیت سوءتفاهمهایی ایجاد میشود و بیننده به آن موقعیتها میخندد نه به لودگیها و شوخیهای رکیک کلامی و فیزیکی یا بزن و بکوبهایی که رایج است.
مهمترین ویژگی پایتخت رئال بودن و واقعی بودن صحنههای آن است. چطور توانستید این حس را به مخاطب انتقال بدهید؟
به اعتقاد بنده سریال پایتخت متفاوتترین سریال من است که تا به حال کار کردم. در این سریال به نوعی ساختارشکنی کردم. دلیل این ادعا کاملا روشن است. از روز اول با گروه توافق کردیم قواعد کلاسیک و منطق دو دو تا چهار تا را کنار بگذاریم و به شکل کاملا رئال و مستندگونه برشی از زندگی را نشان مخاطب دهیم.
پایتخت اولین سریالی بود که با دکوپاژ کامل و میزانسن طراحی شده سرصحنه نیامدم. انگار در خانه را باز میکردیم تا ببینیم چه اتفاقاتی میافتد. بعد از کمی تمرین من جای دوربین و میزانسن را پیدا میکردم و تبدیل میشد به سکانسی که ضبط میکردیم. ما موقعیت را در تمرینها پیدا میکردیم. من اینطوری تصور کردم که وقتی یک کودک با پایتخت مواجه میشود چه اتفاقاتی میافتد. خودم را جای آن کودک گذاشتم. خودم پیشداوری نمیکردم. من میخواستم این کار بشدت فرم مستند و زنده به خودش بگیرد. در تصویربرداری با سهپایه و تراولینگ خداحافظی کردم و به شیوه دوربین روی دست کار کردم.
انگیزهتان از این ساختارشکنی چه بود. میخواستید یک تجربه جدید در کارنامهتان به ثبت برسانید؟
من در پایتخت ساختارشکنی نکردم که تجربه کرده باشم. فرم قصه و تیم بازیگری که به کار دعوت شده بودند این ساختارشکنی را طلب میکرد.
وقتی یک سکانس شروع میشد میگفتیم شلوغها آمدند. به دلیل این که بچهها دیالوگها و حرکتها و واکنشها را با انرژی و شعف و قدرت اجرا میکردند. پلانها زنده اجرا میشد. نمیتوانید یک پلان را پیدا کنید که نیاز به سکوت داشته باشد. همه با هم صحبت میکردند. در حرف همدیگر میپریدند. هر کس حرف خودش را میزد، اما بقیه میفهمیدند. یکی از سختترین کارها به لحاظ میزانسن بود. قصه به من دیکته میکند که ساختارم را عوض کنم یا سریال را با قواعد کلاسیک بسازم.
بدبیاری شخصیتها تبدیل به فرمول کار شما شده است. عادت کردهایم که آدمها پشتسر هم با بدشانسی مواجه شوند. فکر نمیکنید در پایتخت این بدشانسیها روی دور تکرار میافتند و آخر قصههای فرعی را قابل پیشبینی میکنند؟
در این رابطه من دخالتی ندارم. فیلمنامههایی که به من میرسد اینطوری است. هدف من ایجاد موقعیتهای بد برای قهرمانانم نبود. من میخواستم این خانواده را به جایی برسانم که وقتی از تهران دل میکنند به آنها حق بدهیم. طبیعتا باید برایشان اتفاقات بد طراحی میشد.
بله. اتفاقات قصه ما قابل پیشبینی بود. مهم کیفیت اتفاق است. در فیلمهای آمریکایی میدانید که رمبو پیروز است. کیفیت و چگونگی این پیروزی برای شما مهم میشود، نه خود حدس آن. معلوم است که همیشه قهرمانهای قصه پیش برندهاند.
از فیلم زندگی زیباست (روبرتو بنینی) چقدر تاثیر گرفتید؟ آنجا هم زندگی در شرایط سخت را نشان میدهد و پدر به پسرش میگوید اینها همهاش یک نمایش است. در سریال شما هم «هما» این دیالوگ را به دخترانش میگوید.
این فیلم را ندیدهام. اگر شباهتی وجود دارد اتفاقی است.
یکی از انتقاداتی که به سریال شما میشود این است که چرا شهر تهران را تیره و سیاه نشان دادهاید. تقریبا به جز پلیس (پژمان بازغی) هیچ شخصیت دوستداشتنی ندارید.
ما بجز قاچاقچی موادمخدر در تهران شخصیت منفوری نداریم.
به هر حال ما خانواده شهشهانی را میبینیم که سر تقسیم ارث مدام با هم دعوا میکنند و...
آنها سر هم کلاه نمیگذارند. داماد مدعی است که 20 میلیون به مرحوم قرض داده است. حالا که پدر خانمش مرحوم شده ممکن است پسرها آن پول را به داماد پس ندهند. چک را گرو میگذارد تا پس از انحصار وراثت 20 میلیونش را بگیرد. آخر سر میبینیم که این خانواده کلاهبرداری نمیکنند. آنها روحشان از ماجرای تخریب خانه بیخبر است.
در این سریال شخصیت منفی ندارید و طبعا تضاد بین خیر و شر شکل نمیگیرد. با این آدمهای مثبت چطور اوج و فرود قصهتان را شکل میدادید؟
سیروس مقدم: هدف و نیت ما این بود که 2 زندگی را کنار هم مقایسه کنیم. هما در سکانس ما قبل آخر میگوید: تهران جای خوبی است. جای بدی نیست، ولی به درد زندگی ما با این خلق و خو نمیخورد
چاردیواری هم همینطوری بود. آنجا هم ما آدم بد نداشتیم. آدمهای خوب در موقعیتی قرار میگیرند که رفتار بدی از آنها سر میزند. اتفاقا نوشتن قصهای که قطب خیر و شر رودرروی هم نیستند خیلی سخت است.
خودتان سریال پایتخت را در چه ژانری تعریف میکنید؟
به نظر من پایتخت یک کمدی اجتماعی است. یک کمدی است که پایه و اساسش بر اجتماع و جامعه و مردم استوار است.
در ترکیب بازیگرانتان ستارههای جوان دیده نمیشود. برایتان سریالسازی با این ترکیب بازیگران سخت نبود؟
برای من سخت نبود، چون ایمان داشتم که اینها از قسمت دوم و سوم همه ستاره میشوند و مردم دوستشان دارند. اما برخی از مدیران و همکاران ما نگران بودند که بدون ستاره ممکن است سریال گل نکند. من این کار را قبلا تجربه کرده و نتیجه گرفته بودم. اگر یک کار خوبی ساخته باشیم مردم با قهرمانانش ارتباط برقرار میکنند.
حتما متوجه شدهاید که سریالتان بازخورد زیادی داشته است. آشکارترینش این است که مردم تکیهکلامهای پایتخت را تکرار میکنند. وقتی این جملات را میشنوید چه حسی به شما دست میدهد؟
اگر یک چیزی مطلوب نباشد و مورد قبول واقع نشود زبان به زبان نمیگردد. از نسلهای گذشته ضربالمثلهایی برای ما مانده که موثر بوده. ضربالمثلهای بیخاصیت از بین رفتهاند. جا افتادن تکیهکلامها نشانه موفقیت سریال است. در روزهای آخر تصویربرداری اجتماع مردم در لوکیشنها طوری بود که ما نمیتوانستیم کارمان را انجام بدهیم. این سریال با سطوح مختلف از جمله سیاسیون، روشنفکران و مردم عادی ارتباط برقرار کرده است.
این سریالتان هم مثل کار پارسال ریتم تندی دارد. چطور به این ریتم رسیدید؟
تعداد حوادثی که در فیلمنامه طراحی شده بود بشدت بالا بود و باید در 13 قسمت شرایطی را برای این خانواده پیش میآوردیم که بتوانند از تهران دل بکنند و بروند. طبیعتا باید با ریتم سریع و تندی موضوعات را مطرح میکردیم.
بخشی از این ریتم در فیلمنامه بود و بخشی از آن در تصویربرداری اتفاق افتاد. در تصویربرداری نماهای متعدد و خرد و ریز داشتیم. بخش عمدهای از ریتم محصول تدوین خشایار موحدیان است. ضرباهنگ اصلی سریال را پای میز مونتاژ تعیین کردیم.
پارسال در مصاحبهتان با «جامجم» گفتید چون وقت زیادی داشتید توانستید پای میز تدوین به یک ریتم خوب برسید. امسال شتابزدگی تولید برایتان مشکلساز نشد؟
ما تا قسمت 11 و 12 هیچ عجلهای نداشتیم. با یک ریتم نرمال و خوب کار کردیم. در یکی دو قسمت آخر ساعت کار را بالا بردیم. روزی 17ـ16 ساعت کار میکردیم. آن هم به خاطر این بود که کیفیت کار افت نکند.
اتفاقا خیلیها میپرسند که چطور توانستید به فاصله چند ساعت تصاویر بازی استقلال و پرسپولیس را در سریالتان بگنجانید؟
ما سعی کردیم سریال پایتخت همه چیزش به روز باشد. وقتی فیلمنامه را مینوشتند مشخص بود که یک قسمت سریال روز دهم فروردین و همزمان با بازی داربی پخش میشود. با پرس و جوهایی که کرده بودیم تلویحا متوجه شدیم که در این مسابقه فرهاد مجیدی، مازیار زارع و وحید هاشمیان بازی میکنند. به همین خاطر در دهان بچهها دیالوگهایی گذاشتیم که از این دو سه تا بازیکن اسم برده شود. روز دهم فروردین ساعت 5 که بازی برگزار شد بازی را به صورت زنده ضبط کردیم. ساعت 6 تصاویر را روی صفحه تلویزیونمان مونتاژ کردیم. ساعت 10 هم سریال را روی آنتن فرستادیم. بقیهاش را قبلا ضبط کرده بودیم.
بجز بازی شهرآورد به خیلی از مباحث روز مثل یارانهها و ستارههای سینما هم اشاره داشتید. درباره این اشارات توضیح بدهید.
در یکی دو ماه آخر سال موضوع یارانهها و فوتبال خیلی داغ بود. در اپیزود پوریا پورسرخ یک رانندهای میگفت قسمت دهمتان را بدهید. ما داشتیم قسمت نهم را پخش میکردیم. میگفت گروه لنگ است و منتظر است. سریال پایتخت هم همینطوری بود. ما به محسن تنابنده فشار میآوردیم که فیلمنامهات را زودتر بده.
در واقع از خانواده خود سینما انتقاد کردید تا آستانه تحمل اصناف دیگر هم بالا برود. درست است؟
ما میخواستیم حواشیای که برای هنرمندان ساخته میشود را مطرح کنیم. دیدم که هیچ صنفی بهتر از خودمان نیست.
مضمون رفاقت در همه کارهایتان دیده میشود. اینجا نقی و ارسطو رفیق روزهای سخت هم هستند. انگار اصرار دارید در همه سریالهایتان دو تا رفیق اینطوری هم داشته باشید.
در پایتخت ما خانوادهای را ترسیم کردیم که بریدهای از یک خانواده آرمانی است. ما دلمان میخواهد همه خانوادهها اینجوری باشند. ما آمدیم مجموعهای از خصلتهای انسانی را کنار هم گذاشتیم. یک زندگی زناشویی ایدهآل براساس احترام و عشق را بین نقی و هما متصور شدیم. در اوج درگیریها اینها روزبهروز به هم نزدیکتر میشوند و اعتمادشان بیشتر میشود. از طرفی آمدیم رفاقت را در رابطه ارسطو و نقی متجلی کردم. در «زیر هشت» ارتباط عطا (امیر جعفری) و عیوضی (آتیلا پسیانی) رفاقتآمیز بود. یک رابطه عاشقانه درست را در رابطه گلرخ و ارسطو متجلی کردم. احترام به والدین در زندگی باباپنجعلی نمایان میشود. او یک زندگی نباتی و گیاهی دارد و دچار بیماری فراموشی است. او اگر در هر خانواده شهرنشینی بود راهی خانه سالمندان میشد.
نقی در رودخانه، پدرش را روی دوشش میگذارد و از آب و گل رد میکند. تنها دفعهای که گریه نقی را میبینیم وقتی است که حال پدرش بد میشود. این لحظات برای این بود که بگوییم شهشهانی ساکن تهران در غربت و بیخبری میمیرد ولی باباپنجعلی آنقدر حرمت دارد که به خاطر سردردش اشک میریزند.
مضمون دیگری که در چند کار اخیرتان به وضوح مشاهده میشود فقر و گرفتاریهای اقتصادی است. حتی خانواده شهشانی هم درگیر مسائل اقتصادی هستند. در این رابطه توضیح بدهید.
من واژه بیپولی را درستتر میدانم. این خانوادهها عزت و شرفشان را نگاه میدارند، اما با سیلی صورت خودشان را سرخ نگه میدارند. این یکجور فقر باعزت است. این آدمهای طبقه متوسط آبرومند و با شرافت زندگی میکنند، اما تن به کارهای پست نمیدهند. این موضوع هم برای من مهم بود.
مساله مهاجرت به تهران چقدر جزو دغدغههایتان بود؟
از اول هدف و قصدمان این نبود که سریالی راجع به مهاجرت بسازیم. نسخه اولیه فیلمنامه در تهران اتفاق میافتاد. خانوادهای کنار خط راهآهن، خانهای در وسط شهر میخریدند و برای رسیدن به آنجا دچار مشکلاتی میشدند. بنابراین اینطوری نبود که خدای نکرده ما این کار را سفارش گرفته باشیم. وقتی قصه به این شکل درآمد یک دلایلی برایش وجود داشت. بحث صرف مهاجرت نبود. ما باید بین نقطه مبدا و مقصد قصهمان یک تضادهایی میدیدیم. یک نفر از من پرسید چرا از آبادان شروع نکردید. من گفتم هدف ما این بود که بگوییم خانواده قصه ما در یک جای خوب و سرسبز زندگی میکنند. مردمش مهرباناند و در خانههایشان به روی همدیگر باز است. از عروسی و مرگ و میر هم خبر دارند. ما دو سه روز آنجا بودیم و در همه خانهها به روی ما باز بود. مردم آنجا با مردم تهران یکسری تفاوتهایی دارند. مبدا حرکتمان را به جای حاشیه تهران یک شهرستان انتخاب کردیم.
آنجا یک فرهنگ محکم، یک موسیقی غنی و یک روابط اجتماعی ـ اخلاقی محکم و مردم سختکوش و متدینی دارد. این مردم در سختترین شرایط اتحادشان بیشتر میشود. هر چه مانع برایشان تراشیده میشود لبخندشان صمیمانهتر و عمیقتر میشود، بنابراین مهاجرت بحث اصلی سریال نبود. در واقع در دل قصه ما بحث مهاجرت چاشنی کار شد. هدف و نیت ما این بود که دو زندگی را کنار هم مقایسه کنیم. هما در سکانس ما قبل آخر میگوید: تهران جای خوبی است. جای بدی نیست، ولی به درد زندگی ما با این خلق و خو نمیخورد.
احسان رحیمزاده
جامجم
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....