او نمیتواند انتظارات شوهرش از یک زن مطلوب و سنتی را برآورده کند، بنابراین برای آنها راهی جز جدایی باقی نمیماند.
شوهر نویسنده با ادعای این که زنش فرصت کافی برای نگهداری از بچهشان را ندارد و نسبت به این امر بیتوجهی میکند، حکم حضانت فرزندشان را میگیرد.
به این ترتیب شخصیت زن داستان بسیار تنها میشود. درست مثل همه ما با نزدیک شدن به عید نوروز، حس نوستالژی سراغ زن میآید. با دیدن شور و شوق مردم و تماشای خانوادههای در حال تردد در خیابان، برای همسر و فرزندش دلتنگ میشود. نگاهی به کاغذهای روی میزش میاندازد؛ به انبوه نوشتههای چاپنشده. دچار احساس سرخوردگی شدیدی میشود. در واقع از کاری که کرده پشیمان میشود. همه نوشتههایش را جمع میکند و کناری میگذارد. تصمیم میگیرد به همسر سابق و فرزندش زنگ بزند، اما کسی از آن طرف خط جواب میدهد که صاحبخانه ـ همسر سابق ـ برای برگزاری مراسم ازدواجش به شیراز رفته است. در درون زن اتفاق دلخراشی میافتد. به یکباره همه امیدواریاش را از دست میدهد. تازه میفهمد چه فرصتهایی را سوزانده است. به ناچار به طرف انزوا و کاغذهایش برمیگردد. چالشهایی که یک زن در جامعهای در حال گذار با آن دست به گریبان است، در این قصه تصویر میشود. زن امروزی جامعه ما میان سنت و مدرنیته سرگردان است و همین موضوع باعث میشود دائما تحت تاثیر فشارهای روانی زندگی کند. عجیب است که لحظه تولد داستان و چگونگی شکل گرفتنش را در خاطر ندارم. حتی حس و حال خودم را موقع نوشتن هم به یاد نمیآورم، اما زن داستان «سه روز مانده به عید» یکی از شخصیتهایی است که هرگز از ذهنم بیرون نمیرود.