در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دیگه داشتم کفری میشدم. راستش حسودیم شد. میخواستم من ببرم! مهرهاش افتاد جلوی من. باهاش 5 تا فاصله داشتم. یکی از مهرههاش درست پشت سرم بود. تاس انداختم، 3 اومد [...ولی من] 4 تا رفتم جلو. گفتم اینجوری احتمال اینکه مهره جلوئیش رو بسوزونم بیشتره. نوبت تاس ریختنش شد، 4 آورد! من سوختم!
چسب زخم
لطفاً بهما سرنزنید
ببخشید که من قدری رُک حرفم را میزنم.به هر حال یک نفر باید اینها را به شما بگوید. راستش شما که [به] اینجا میآیید، ما اوضاعمان به هم میریزد. بابا آنقدر داد میزند و حرص میخورد که تا مرز سکته پیش میرود. مادرم غصه میخورد و گریه میکند. ما هم نگران حال آنها میشویم. این را دوستانه به شما میگویم: لطف کنید کمتر به ما سر بزنید. باور کنید اینطوری برای شما هم بهتر است. من خودم به شما قول میدهم هر وقت بابا حقوقش را گرفت، خدمتتان برسم.
صاحبخانة عزیز؛ خواهش میکنم کمی هوای ما را هم داشته باشید.
فرید دانشفر
خط متوازی
کی به تو اجازه داده، به کسی نگاه کنی؟/ با شکستنِ دلِ من، عمری تو گناه کنی؟/ کی به تو اجازه داده، راه احساسُ ببندی/ جلوی این قلب حساس، به غریبهها بخندی؟/ روی ویرونة سینهم، خونة نیاز تو بود/ ولی افسوس، کسی دیگه قبلة نماز تو بود/ تو یه تصویر خیالی، تو برام شدی یه باور/ حاصل رو راستیِ من، شد حدیث پشت و خنجر/ حالا که دروغ چشمات، دنیامُ مثل سراب کرد/ هر چی رو که از تو ساختم، یه شبه زد و خراب کرد/ حالا که مرز تفاهم، واسه تو معنی نداره/ دلِ سنگِ تو نمیخواد، پا تو خلوتم بذاره/ من میرم ولی میدونم، یکی قصهمُ میخونه/ رنگ تازة موهات گفت: چشم تو دنبال اونه/ قطع نمیشه تا قیامت دو تا خط متوازی/ باورت بشه دل من، اون گرفته تو رو بازی!
علیرضا ماهری
مارپِل و بقایای یک قتل!
نمیدونم اولین آدم برفی رو کی ساخت؟ از سر تنهایی [...ساخت] یا بیهدف شروع کرد و کمکم دید داره میشه شبیه یه آدم تُپل! این [رو هم نمیدونم] که چطور سیاهی چشاشُ به ذغال تشبیه کرد و دماغشُ یه هویج قلمی و خوشتراش دید. نمیدونم از سر همدردی توی هوای سرد بود که فداکارانه از خیر کلاه و شالگردنش گذشت یا نه، فکر کرد آدمَکِش اینطوری خوشگلتر و آدمتر میشه!؟
نمیدونم دونستن اینا مهمه یا نه؟! اما مهم اینه که آدم برفیش تبدیل شد به یه شخص بینالمللی! این [مهمه] که مال هر جای دنیا باشی با دیدن برف [به] فکر درست کردنش میافتی. این مهمه که از خلق کردنش لذت میبری با وجود اینکه میدونی عمرش کوتاهه [و] با اولین اشعههای آفتاب، نگرانش میشی و دعا میکنی دیرتر آب شه. [حیف که] چند روز بعد، فقط بقایای چشم و دماغ و کلاه و شالگردنته که مونده.
حدیث مطالبی
دستهای گرم
...چرا گویند تهیدستان را نیست سینهای پر ز عشق و احساس؟ ما فقیران تنها دستانمان خالیست، اما سینة پر ز عشق و دلی داریم که سراسر دلتنگِ عزیزان است.
چه کنیم اگر غرورمان اجازه نمیدهد که تنها با دلی پر و دستی خالی به دیدن دوستان برویم.مهسا
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: