مکث

کادوی شب یلدا

پیرزن آرام جلو می‌آید. لرزان است و نحیف. با گام‌های کوتاه و معوج توی راهرو پیش می‌آید. عینک بزرگ و کائوچویی‌اش را روی چشمانش بالا و پایین می‌کند. سرش را آرام آرام بالا می‌گیرد و توی چشمان مرد متصدی نگاه می‌کند. «هیچ خبری نشده، ننه! می‌بینی که! خبری بشه. چشم. خودم بهت می‌گم». پیرزن وامانده و رنجور دوباره از راهی که آمده برمی‌گردد. دوباره همه صحبت‌های محمود را توی ذهنش مرور می‌کند. «قربونت برم ننه. خودم بهت سر می‌زنم. الان که می‌بینی راهی سفرم. سپردم هواتو داشته باشن. سوغاتی چی می‌خوای برات بگیرم؟» پیرزن حالا به اتاقش رسیده. توی اتاق چند پیرزن نشسته‌اند. بالای یکی از تخت‌ها عکس محترم‌خانوم را زده‌اند با روبان سیاهی در کنارش. دفعه قبل که میترا به او سر زده بود محترم‌خانوم هنوز زنده بود. سرزنده بود.
کد خبر: ۳۷۴۶۱۴

می‌گفت: «هیچی منو نمی‌کشه الا تنهایی. ...» بعد با انگشت تاکید کرده بود: «دخترجان. تنهایی. بدترین درد عالمه.» و آخرش همین «تنهایی» روی تخت جان محترم خانوم را گرفت. پیرزن چادر گل‌منگلی‌اش را توی صورتش می‌کشد و تسبیح‌اش را از توی جیبش بیرون می‌آورد و شروع می‌کند به ذکر گفتن. یادش آمد چقدر برای نوه‌هایش دلش تنگ شده: حامد، رضا، افسانه، محمد، احسان و زهرا. اما حالا هیچکدام دوروبرش نبودند تا با شیطنت‌های همیشگی‌اشان حوصله پیرزن را سرببرند. شروع کرد به تسبیح انداختن. «خدایا چرا عمر ما اینجوری می‌گذره. مگه ما چه گناهی کردیم به درگاهت که این شد عاقبت ما». بعد باز دوباره با خودش گفت: «نه ـ بعد چهار ماه ـ حتما امروز بهم زنگ می‌زنن.» بعد آروم‌تر گفت: «آره. حتما بهم زنگ می‌زنن.» ولی باز یک چیزی ذهنش را آشفت «نکنه بشم مث محترم خانوم؟ بمیرم. هیشکی نیاد سراغم»اما دوباره به خودش تسلی داد که «هرچی باشه من مادرشونم. اونا بچه‌هامن. محمود. میترا» بلند شد. د وباره فکری آزارش می‌داد. خانم عباسی آمد تو. گفت: «امشب براتون هندوانه گرفتیم. انار هم براتون دون کردیم. چه شبی بشه امشب!» دل پیرزن ریش شد. انار دون شده با هندوانه قاچ شده دوای درد پیرزن نبود. آمد توی راهرو. پیرزن‌های فرتوت از کنارش گذشتند و سری تکان دادند. پیرزن دوباره به مرد متصدی رسید. مرد متصدی با خوشحالی بلند شد. جعبه‌ای بزرگ با روبان سرخی را جلوی چشمان پیرزن گرفت پیرزن مات و مبهوت به جعبه کادوپیچ شده نگاه کرد «بفرما! اینم از طرف بچه‌هاتون» گفتم یادشون نمی‌ره ا مشب شب یلداس بفرما. دیگه چی می‌خوای؟» پیرزن حیران و وامانده به مرد متصدی نگاه کرد. اشک از کنار چشمش جوشید. بعد بدون این که کادو را بگیرد دوباره در اوهام دور و درازش گم شد.

مهدی غلامحیدری / گروه رادیو و تلویزیون

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها