فرزانه سعیدی 22 ساله- بینام (حدیث جان، از قضا به اندازهای که نیاز هست میشناسمت و به فرستادن نتیجة تلاش خودت هم -غیر از البته اونباری که گفتی اشتباهی از دفترم نوشتهم!- اعتماد دارم. از دیدن اسمت تو ایمیلهام خوشحالجات شدم بسی زیاد. قرار نبود اونقد سرت رو با آبیاری مزارع گرم کنی که ما رو هم فراموش کنیهاااا!)- میلاد اشرفی از ساری- ارومیای بنفش از ارومیه (چون تازهوارد بودی و این صوبتااااا، ایندفعه اسمت رو که فراموش کرده بودی بنویسی، گشتم و پیدا کردم و نوشتم -بشمُر ببین چن تا فعل پشت سر هم اومده، برای رفع و دفع کمبود حافظه مفیده! هههههه!- دفعة بعد فراموش کردی، با اولیاء و مربیانت مییایهااااا... گفته باااااشمممم! ...با یه اسمم بیا دیگه! قانون دوم رو نمیخونیییییی؟)- افشین اشرفی- فروغ- ستارة شب از گرگان- مهدیس 19 ساله از تهران (اییی، یه زمینههایی از ذوق و قریحه توش دیده میشه، ولی خب، نه میشه گفت نه، نهم! که میشه گفت آره! بهش امید بده، شاید چشمة خلاقیتش جوشید! فقط بپّا نقطة جوشش اونقد زیاد نباشه که دست و بال تو رو بسوزونه!)- سیامک امانزاد (ممنون و چَشم... خواهش میکنم، شما لطف دارید، دِ... میگم چشم خودت بیبلا! اِهِه!)- کیوان، مرد تنها 18 ساله (ئووووو... حالا کو تا سربازی! برنامهریزی برای به دست آوردن موقعیت بهتر و اصولیترِ الآنت رو گذاشتی کنار، زانوی غم بغل گرفتی و زنجیرة کارهایی که خودت برای بهتر شدن اوضاعت میتونی انجام بدی رو بیخیال شدی، دل سپردی به روزگار؟ شنیدی میگن از ترس مرگ، خودکشی میکنه؟! اگه گفتی حکایت کیه؟ ایول بابا... تو بازیگر هوش مصنوعی نبودی؟!)- بدون نام (اگه شد ما یه بار تو این صفحه یه بدون نامی نداشته باشیم که حداقل اسم خودش یادش باشه! گمونم یکی باس بگه: عُممممراً!)- بدون نام (بفرماااا! نگفتم؟!... باباجووووون، من آلزایمر دارم، شما چرا اسمتون یادتون میره؟!) و صادق تیموری از مشهد.