محمدتقی صبوری ملقب به ملکالشعرای بهار فرزند میرزا محمدکاظم صبوری 20 آذر 1265 شمسی در مشهد متولد شد. پدرش شاعر قصیدهسرا و ملکالشعرای آستان قدس (با فرمان ناصرالدینشاه) بود.
در پی مهارت و قدرت شاعری در 18 سالگی هم محسود دیگران واقع شد و هم با فرمان مظفرالدینشاه به جای پدر، ملکالشعرای آستان قدس رضوی شد.
جایگاه شاعر
استمداد میطلبم از استاد و شاعر بزرگ معاصر جناب دکتر مظاهر مصفا که درباره بهار چنین گفت: «بهار را در هر دوره تاریخ ادبیات ایران قرار بدهیم، باز همان است که امروز است».
از این تعبیر و نظر چنین دریافت میشود که بهار، خود، عظمتی است و هیچ سایهای نمیتواند او را بپوشاند. اگر دوره رودکی میزیست، حضور افرادی چون عنصری، منوچهری، فرخی و... او را کمرنگ نمیکرد. اگر قرن 6 میزیست، قربانی حضور خاقانی، سنایی، نظامی، انوری و... نمیشد. حتی در قرنهای 7 تا 10 کنار سعدی، مولانا، حافظ و جامی باز هم بهار میدرخشید، نه چون سلمان، عراقی، خواجو، نزاری، بابافغانی و... زیر سایه این بزرگان افتادند و نای برخاستن ندارند.
ویژگیهای شعر
بهار در قالب های قصیده، مثنوی، قطعه، مستزاد، مسمط، ترکیببند و... شعرهایی ارزشمند گفت که هر کدام در نوع خود قابل تامل و التذاذ است اما چهره بهار بیشتر در قصیده و سپس غزلیات وطنی، سیاسی و اجتماعی است. در طول تاریخ ادبیات ایران، استاد بهار چه از نظر قصیده و چه غزل، چهرهای متفاوت دارد. تفاوت او با پیشینیان کنار شباهتهای موجود، میتواند دو مولفه زیر باشد:
اول زبان و دوم نگاه
از منظر زبان، شعر بهار حداقل به سه دوره اول، میانه و کمال قابل تقسیم است.
دوره اول: حدود 17 تا 21 سالگی، اغلب با قصایدی مواجهایم در محتوای مدح و اندک هم مرثیه. امتیاز این شعرها، یکدستی، فخامت زبان، روابط بینامتنی واژههاست، اما همانندسازی شعر و شاعر با شاعران خراسانی، به سمت تقلید میرود که البته اینگونه تقلید که به سربلندی و موفقیت میرسد، خود نوعی «فن» ادبی و هنری است و دیگر این که بهار جوان به سمت قالبی میرود که هر کسی را یارا و توان نزدیک شدن به آن نیست. قالب قصیده، مردافکن است و آن هم دوره معاصر که تب قالبهای دیگر همهگیر شده بود.
نکته دیگر در این دوره، جسارت و شجاعتهای بهار در کشتی گرفتن او با وزنها، قالبها و قافیههایی است که جز قدرت و پهلوانی او را نمیرساند.
به عنوان مثال: قصایدی چون با مطلعهای زیر:
دی دیدم آن نگار سهی قد را
بر رخ شکسته زلف مجعد را
(مفعول فاعلات و مفاعلین) (21 سالگی)
و بسیار قصاید دیگر که همگی دلالت بر مهارت و تسلط و ذوق او دارند.
دوره میانه: دوره رشد تکاملی بهار در زبان و تجربه و شجاعت در دخالت تصرفها و همچنین تلطیف زبان و بیان که نوعی حرکت در موازات نوجوییهای زمان اوست.
از تفاوتهای بهار با دیگر شاعران همسوی خود این است که بر خلاف دیگران، از سختگویی به سمت فصاحت و شیوایی حرکت میکند. شعرهای بهار از حدود 25 سالگی به بعد از درونمایههای صرفا مدحی و بعضا خود اثباتی در شعر و برخی شعارهای فردی فاصله میگیرد و به سمت موضوعات اجتماعی و وطن اثباتی و خودگریزی محض سوق مییابد که نشانه گریز شاعر از مرکزیت و محوریت دردهای کوچک خویشتن است.
به عنوان نمونه مطلع چند قصیده میآید:
می ده که طی شد دوران جانکاه
آسوده شد ملک، الملکلله
(حدود 23 سالگی)
این ترجیعبند، زمانی سروده شد که مشروطهخواهان به پیروزیهایی رسیدند و محمدعلیشاه شکست خورد.
ای خطه ایران مهین، ای وطن من
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
(24 سالگی)
در همین دوره بعضا، اشعاری از بهار دیده میشود که در موضوعات دیگری چون مدحائمه، ارشاد و پند و همچنین سرودههای غنایی گفته شدهاند. اما هر چه که هست، ردپای شاعران گذشته چندان پررنگ در شعرهای بهار نیست، چون عموما به مسائل و شخصیتهای روز مرتبط است و به همین جهت کمکم واژههایی از جنس جدید و نو در اشعار او پیدا میشوند. مثل ترن، روسیه، مجلس، بانک، کودتا، چتر و... این نوع برخورد زبان شعری بهار را در دوره میانه با آن همه فاصله گرفتنها از سیاق و لحن گذشتگان به سمت دوگانگی و دور شدن از یکدستی دوره اول میکند.
اما این دوره با تمام واقعنگاری و تلفیق زبان مدرن و سنتی که در آن دوره هنر به حساب میآمد، رنگ و صبغه تاریخنگاری به خود میگیرد و هنوز بهاری را که ما در ادبیات خود میشناسیم، کاملا متولد نشده است.
دوره کمال: از نظر نگارنده از سالهای حدود 1297 تا حدود 1325 که اواخر فعالیتهای جدی بهار است به دلیل بیماری شدید، دوره طلایی استاد بهار در شعر است. بویژه از سالهای 1300 به این سو که در ایران حرکتهای بسیار جدی و تاثیرگذار در همه انواع ادبی اتفاق افتاد. تولد آثار و شخصیتهای جریانساز در این مقطع، حرکت و جریانی را پدید آورد که هنوز به مسیر خود ادامه میدهد.
تولد افسانه از نیما، جعفر خان از فرنگ آمده از حسن مقدم در نمایشنامه، یکی بود یکی نبود از جمالزاده در داستان کوتاه، تهران مخوف در رمان اجتماعی از مشفق کاظمی، تئوریهای جدید در نقد ادبی از فاطمه سیاح همگی نشان از آن دارد که حدود 4 سال از 1300 را باید همیشه در ادبیات معاصر جدی و محترم نگریست. در همین دوره است که بهار ابتدا یعنی سال 1300 قصیده ناتمام دماوندیه اول را در مدح امام رضا(ع) میگوید و در سال 1301، قصیده معروفتر و اجتماعیتر و نوتر دماوندیه دوم را میسراید.
مطلع دماوندیه اول: ای کوه سپید سر، درخشان شو
مانند وزو شرار افشان شو (وزو: کوه آتشفشانی در ایتالیا)
مطلع دماوندیه معروف دوم: ای دیو سپید پای در بند
ای گنبد گیتی ای دماوند
قصیده دماوندیه دوم بهار، در نوع خود کم از افسانه نیما نیست، از نظر نگارنده حتی دماوندیه بهار از جهات گوناگون مثل زبان هنرمندانه و محکم، ساختار و بیان استوار و نمایه شاعری میتواند از افسانه نیما چند گام پیشتر باشد، اما افسانه نیما از نظر نوآوری در قالب، زبان سمبلیک غنایی ـ اجتماعی، نزدیک شدن به عرفان زمینی و سیر تخیل شاعر در زمان و مکان نامحدود موجب برتری افسانه بر دیگر آثار از جمله دماوندیه بهار شده است که این مقایسه دلیل بر جانبداری از یکی نیست که نگارنده این مقاله هر دو عزیز را چون دو چشم دوست دارد.
بهار در دوره سوم زندگی خود که در کنار شعر به سمت آثار تحقیقی و تدریس در دانشگاه روی میآورد، مسلما با دوره اول که صرفا از خود و شعر خود ابزاری برای تایید برخی دیدگاهها و احزاب و یا نفی آنها ساخته بود، متفاوتتر است. آثاری چون سبکشناسی نثر، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح کتب گوناگون همگی بیانگر دوره کمال و پختگی بهار قبل از مرگ نا به موقع اوست.
هرچند رسالت شاعر در عصر حاضر بیان دردهای بزرگ و کوچک جامعه و مردم است، اما گاه یک شاعر میتواند باالتفات به همین موضوع نه چندان آشکار، هم به رسالت اجتماعی و انسانیاش عمل کند هم اشعارش را از خطر ابزاری شدن صرف و در خدمت گروهی یا طبقهای ناماندگار قرار دادن رها سازد.
دردهای بهار
بهار نیز چون شاعران دیگر دردهایی دارد که براساس شاعری او، سه مرحله را در برمیگیرد.
دوره اول با دردهایی چون مرگ پدر، اثبات خود به عنوان شاعر و جلب توجه بزرگان مواجه است.
دوره دوم، دردهای بهار اجتماعی میشود و به سمت مردم و احزاب و وکیلان و شخصیتهای سیاسی توجه دارد.
دوره سوم، درد بهار، درد وطن و قانون و آزادی است و نهایتا درد و آهی که در نتیجه دوره دوم و سوم در او پدید میآید.
علیآبان افتلتی / جامجم