در آن روز قبل از این که ماهی کوچولوی فیروزهای بهانهگیری کند دوستانش بهانه گرفتند و با او قهر کردند. ماهی کوچولوی فیروزهای هم سرش را پایین انداخت و از بازی بیرون رفت. مدتی در گوشهای نشست و به دوستانش نگاه کرد ولی خیلی زود حوصلهاش سر رفت و به سمت ساحل حرکت کرد. نزدیک ساحل که شد قورباغهای را دید که روی یک بلندی نشسته و گریه میکرد. از قورباغه پرسید: چرا گریه میکنی؟ چرا تنهایی؟ تو را هم دوستانت توی بازی راه ندادند؟
قورباغه گفت: من از بلندی میترسم. همه پریدند توی آب ولی من نتوانستم. بنابراین آنها همه رفتند و من را تنها گذاشتند. ماهی کوچولوی فیروزهای فکری کرد و گفت: خب قورباغه عزیز، من کمکت میکنم تا بیایی توی آب. ولی به این شرط که من و تو دوستان خوبی برای همدیگر باشیم.
قورباغه گفت: باشه... چطوری تو میخوای به من کمک کنی؟ ماهی کوچولوی فیروزهای رفت و از لاکپشت پیر خواهش کرد که به لب مرداب و زیر بلندی برود تا قورباغه پشت او سوار شود و به داخل آب بیاید. لاکپشت هم این کار را کرد و قورباغه داخل آب پرید. هر دو از لاکپشت تشکر کردند و به وسط مرداب رفتند و مدتی با هم شنا و بازی کردند. قورباغه کوچولو یک دفعه دوستانش را دید و آنقدر خوشحال شد تا به کل ماهی کوچولوی فیروزهای را که کمکش کرده بود به داخل آب بیاید فراموش کرد و به سمت قورباغههای دیگر دوید و رفت. ماهی کوچولو در آن روز سراغ هر جانوری رفت بعد از مدتی او را رها کرد و به سراغ دوستان خودش رفت.
ماهی کوچولوی فیروزهای تنها شده بود و در گوشهای نشست و به اطرافش نگاه کرد و چند تا اسب آبی را دید که با هم دیگر شاد و خوشحال بازی میکردند و به یاد دوستانش افتاد و با خودش گفت: مثل این که هر کسی باید با همجنس خودش دوست باشد. منم باید بروم پیش دوستانم و قدر آنها را بدانم تا هیچ وقت تنها نباشم.
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد