رشید مجدمی از آبادان: آشنای دیروز ای تو از من بیزار/ من تو رو کم دارم منو تنها نگذار/ بیا واسه فردا از من و با من باش/ مثل تنپوشی گرم سرمامو دشمن باش/ عین یک ساز خوب تو پُر از آوازی/ میبریام تا رؤیا تو به شب میتازی/ با حضورت مثل خورشید شب و شمع چهره گرفتن/ از همه نور وجودت خجل و از اینجا رفتن...
بدون نام از چالوس: بهبه! چشم من روشن! توی جواب خانم ستاری از نوشهر گفتی که نه پول داری نه کار داری نه خونه و طلبکارا هم صف کشیدن! بد جور خودت رو لو دادیهاااا... کسی که طلبکارا واسهش صف کشیدهن حتماً کلی پول ازشون گرفته... یا یکسوم پولها رو به من میدی یا من میرم لو میدم تو رو...
وا! مگه اینهمه خانومی رو ندیدی که واسه خودشون شرکت و بنگاه بازرگانی و هنری و... فعالیت اقتصادی دارن و مثل آقایون بیزنس و تجارت و درآمدسازی میکنن؟ تو این دوره و زمونه که دیگه جنسیت کسی رو با داشتن قرض یا طلب تشخیص نمیدن ماااادر...! (ببخشید دیگه... ولی انگار چشمت همچینام روشنِ روشن نشد حالا باز فردا بیا بگو: هااااا، پس حتماً خانومی!)
خوانندة پروپاقرص چاردیواری: در این نامه سوالی از خدمتتان داشتم؛ اینکه چطور اعضای تحریریة مجله را انتخاب میکنید؟ منظورم این است که برای اینکه به این حرفه وارد شد باید تحصیلات مرتبط داشت یا فقط ذوق و علاقه و استعداد مهم است؟ من چطور میتوانم در دفتر مجلهای استخدام بشوم؟ از چه راهی باید وارد شوم؟... من زبان و ادبیات فارسی خواندهام و تجربة کافی هم در زمینة چاپ مطالبم در زمینهها و نشریات مختلف دارم. از کجا باید شروع کنم تا بتوانم نتیجة 8 سال تلاش را در زمینة روزنامهنگاری ببینم؟...
یکُم شهریور تو جواب فرید دانشفر (که مثل تو یه همچی علاقه و پرسشی داشت و الآنم اصن معلوم نیست کجا انداخته رفته!) راهش و قدم اولش رو گفتم. اون قدم اول رو بردار، بقیة راه رو خودت تشخیص میدی (کی میدونه؟ چه بسا فرید هم راه رو تشخیص داده و حالا واس خودش یه صفحهای تو روزنامهای جایی راه انداخته که دیگه ما رو تحویل نمیگیره... هوم؟ چی میگی؟!). خودم معتقدم خیلی بیشتر از تحصیلات مربوطه، اطلاعات مبسوطه که به کار آدمای موفق میآد. به همین دلیلم هر جا دنبال همکاری برای انجام کاری گشتهم نه به تحصیل و ساعت حضور و غیاب، بلکه به مهارت و آگاهی و انجام کار درست و بموقع طرف توجه داشتهم؛ ولی خب... نگاه خیلیها حضور-غیابی و مدرکگراست!
بدون نام: ...من عاشق شما و بچههام. شعرام رو برات میفرستم ایراد بنیاسرائیلی نگیر لطفاً. این برا همة اونایی که از مرگ مینالن: زندگی فرصت بس کوتاهیست تا بدانیم مرگ آخرین نقطة پرواز پرستوها نیست. مرگ هم حادثه است مثل افتادن برگ از شاخة درختان.
تموم شد؟ من هنوز منتظر خوندن شعرت بودم که! حالا ایراد گرفتن یا نگرفتن ازش هم، اونم با یه همچی شیوهای که میگی، به کنار! (نمیییییخواااااممممم... آخه من کی ایراد بنیاسرائیلی گرفتهم؟! خوبه همینجور الکی، اشک آدم رو درمییارین؟ عِهِه!...عِهه! عِ...هِ!)
طناز از اردبیل: من آن آخرین تمنای برگ زرد پائیزی به شاخة درخت، موسم جداشدن از آنم. من همان آخرین اشک ابر، آخرین قطرة باران برای سیراب کردن عطش زمینم. منم آن گمشده در غوغا...
تینا 18 ساله از ملایر: من در خاطرم میپنداشتم که او میماند/ من محتاجِ دستی بودم تا به باغچة احساسِ من آب دهد/ با آبپاشی پُر از احساسش/ احساسِ خوبِ بودنش/ بنشیند در کنار من/ و گلبرگهای مرا حس کند/ من میخواستم سرخ شوم/ سرخ، از بودنش/ تا با بودنش/ سرخیِ گلبرگهایم را درک کند/...
بفرما! اینم کتاب تاریخ! همونطور که میبینی تعداد معدود و آحاد محدود و افراد مفرودی! هستند که رو زبونشون مو هست! بس که یه چی رو هی تکرار کردنش (حتی اینشتین هم اگه به اون عکس معروف زبوندرازی کردش نگاه کنی میبینی که جزو این افراد نیس!). غیر از من، گمونم رو زبون عطار و خیام هم مو دراومده باشه بس که تو همین صفحه یکصدا گفتیم: اگه میخواین کاری بکنین، اول اصولش رو یاد بگیرین. اصول پایة شعر کلاسیک رو بیشتر بخون، با تصویرسازی یا همون صور شعر بیشتر آشنا شو، بعد برو سراغ شعرهای نو و سپید و... (اگه هم نمیخوای که دیگه دعوا نداریم آبجی! تو کار خودت رو بکن، مخاطب هم انتخاب خودش رو میکنه!)
علیرضا ماهری: (تذکر آییننامهای!) آخرین مطلب چاپ شده از اینجانب 29 شهریور بوده و دو یا سه مطلب بعد از آن فرستادم که با توجه به قانون 7 از دو ماه هم گذشته... مطلبی دربارة ماه مهر که الآن از بیات هم گذشته؛ باید برای امتحانات نوشت! و یک یا دو ترانه (حساب از دست رفته)! چرا مایی که تقریباً 6 سال با این صفحه افتخار همکاری داریم باید دچار این تبعیض ناخواسته شویم؟...
این دفعه که رفتی از بقالی محل ماست بخری، افتخار همکاریت رو ببر بذار رو ترازوش! یکی از صفحات بروبچ رو هم با خودت ببر، بگو بذاردش رو اون یکی کفه! ببین چه اتفاقی میافته (میبینی؟ در برابر افتخار آشنایی من با کسانی مثل تو که یه جورایی تو این خونه، سابقه یا سواد بیشتری نسبت به من دارین و خودتون صاحبخونهاین، دو مثقال هم نمیشه و اصن به حساااااب نمییااااد! حساب ارادت این پاسخگوی بیسواد به بروبچ، حساب یه کیلو و یه تن و یه وانت و یه کامیون و هیژده چرخ و... اینا نیس که! اصن فکر نکردی دانشمندای ناسا برا چی شاتل به اون عظمت رو بازنشست کردهن؟ خب بیچاره زیر بار همین ارادت من به بروبچ موند دیگه!) مرد حسابی! من کلی ذوقمرگ میشم وقتی یه نامهای از تو یا بروبچ دیگه میبینم اونوخ این بروبچ مطلبی بفرستن و اسمی ازشون نبرم؟ قوة تحلیلت کجاس برادر؟ (منو باش که هرچند بخوبی از عهدة تشخیص بسیاری از خرافات برمییام، هی با خودم میگفتم: دیدی! آخرش این خیام با اون جواب 29 شهریور و به هم ساییدنِ ناخنهای دو تا دستش، بین من و این شاعر ماهر رو به هم زد و رفت پی کارش! ولی افسوس...! افففففسووووس... که میییییدااااانم... آخرش بازم این حوض نقاشی منه که همیشه بیماهی میمونه!) قطعی بدونین که اگه بعد از اون یکیدو ماهِ قانون هفتم، اسمتون رو ندیدین، نامه یا ایمیلتون به دستم نرسیده.