بالاخره به آنجا رسید. آسانسور چند بار پر و خالی شد ولی به خاطر شلوغی جمعیت و ناتوانیاش در سوار شدن به نتیجهای نرسید و ترجیح داد از پلهها بالا برود. به هر زحمتی بود خودش را به طبقه چهارم رساند. انگار باورش نمیشد، ولی با نگاه به تابلوی طبقه چهارم که جلوی چشمانش رژه میرفت، فهمید که بالاخره رسیده است.
وقتی رسید فکر میکرد نفسش دیگر مجالش نمیدهد. یک صندلی خالی در راهرو پیدا کرد و روی آن نشست و نفسی تازه کرد. به سمت اتاق رئیس سازمان رفت.
چند بار در زد ولی جوابی نشنید. بالاخره منشی با لیوان آبی در دست و در حالی که جرعهجرعه آن را مینوشید به او گفت که رئیس فعلا وقت ندارد و باید منتظر شود. وقتی بعد از چند ساعت معطلی وارد اتاق رئیس شد، مایوس شد و با سری پایین از اتاق بیرون آمد. حرفهای رئیس در گوشش زنگ میزد که فعلا برای کمک هزینه تحصیل فرزندان جانبازان، بودجهای خاص در نظر گرفته نشده است. اسپری آسمش را در آورد و چند باری نفس کشید. با ناراحتی به سمت پنجره رفت.
نگاهی به آسمان کرد، اخبار و حرف مردم خبر از تعطیلی دانشگاهها، مدارس و ادارات دولتی به علت آلودگی هوا میداد. چقدر خوشحال شد، لااقل چند روزی وقت داشت بیشتر فکر کند تا چارهای برای کار فرزندش بیندیشد. با انگشت ردی روی شیشه کشید و غبارش را پاک کرد و با لبخند از آسمان تشکر کرد.
بهاره سدیری