این معرفی نخستین که در قالب بازجویی افسر پلیس ایتالیا از فیلیپا پاکارد بیان میشود، تفاوت شخصیت فیلیپا را از دیگر شخصیتهای مشابه مشخص میکند. فیلیپا معلم است و در عین حال قاتل! نکته اینجاست که او اصلا معلم بدی نیست. با این حال بمبگذاری در ساختمان هم کار خود اوست. این ولی فقط ظاهر ماجراست. حقیقت آن است که فیلیپا فقط قصد داشته یک نفر را بکشد: وندیس، مسوولی که با سوءاستفاده از موقعیت خود، در کار مواد مخدر دست داشته و در نظر فیلیپا نابود کننده آینده کودکان و جوانان بوده است. فیلیپا هنگام بمبگذاری حتی منشی دفتر این مسوول ارشد را هم به بهانهای از دفتر خارج میکند تا فقط آن کسی کشته بشود که گناهکار است و سزاوار مرگ، نه هیچ کس دیگر. فیلیپا اما نمیداند که خاماندیشی او و ناشیگریاش در انجام این اقدام تروریستی چه نتایج ناگواری میتواند به دنبال داشته باشد. او آشکارا اشتباه میکند و بنابراین حالا که با عواقب هولناک خطای خود مواجه شده، حق دارد از شدت ندامت، صدایش بریدهبریده شود، با تمام وجود گریه کند و بیوقفه اشک بریزد تا از هوش برود.
فیلیپا قاتل است اما آدم بدی نیست. اقدام به قتل او نتیجه بیاعتنایی مجریان قانون به بیقانونیهای آشکار افرادی همچون وندیس است. او به دنبال عدالت است اگرچه در اجرای آن مرتکب خطایی جبرانناپذیر میشود و شاید همین اشتباه است که او را نسبت به عدالت بیایمان میکند. «فیلیپا (خطاب به فیلیپو): من اشتباهات زیادی کردم... 4 نفر به خاطر من مردهاند و نمیتونم باهاش کنار بیام. تواناییش رو ندارم. من به یه آدم بیدفاع شلیک کردم که خودت میدونی. اما چیزی که نمیدونی اینه که ایمانم رو از دست دادم/ فیلیپو: چه ایمانی رو از دست دادی؟/ فیلیپا: احساسات، عدالت، زندگی». اما این بیایمانی، گذراست. دیری نمیپاید که عشق فیلیپو باور به احساسات، باور به زندگی و شاید ایمان به عدالت را نیز در وجود فیلیپا احیا میکند.
وندیس با اینکه مدرک جرمی از او در دست نیست، محکوم به مرگ است و دوزخ و فیلیپا که خودش داوطلبانه به جرایمش اعتراف کرده و پلیس ایتالیا بالاترین مدرک جرم را از او در دست دارد، محکوم به حیات است و عشق و بهشت. چرا؟ شاید فقط به این دلیل که وندیس آدم بد و شروری است و فیلیپا به اعتراف شاگردانش، آدم خوب و مهربان که دوستداشتنیتر از همه معلمهاست.
* محصول 2002 آلمان، کارگردان: تام تیکور بازیگران: کیت بلانشت، جووانی ریبیزی