فریاد فرات

خواهش بزرگ کودکان

مردانی که به حراج ایمانشان کمر بسته‌اند، گروه گروه در کنار فرات خیمه زده و در سایه جنگلی از نیزه و شمشیر، فردای سیاهشان را ورق می‌زنند.
کد خبر: ۳۷۲۴۱۳

بایزیدی در این یزیدیان نیست و ابن سعد، نحس بودنش را به تماشا می‌گذارد و آب در خیمه‌های اباعبدالله کیمیا می‌شود. امروز اکسیر آب زبان به زبان روایت می‌شود، کودکان مشک‌های تشنه را دست به دست می‌گردانند، مردان آفتاب، با دست‌هایی که عطشان از فرات برگشته‌اند کودکان را در آغوش می‌کشند و سکوت، گویاترین پاسخ سوال فراگیر خیمه‌‌هاست. هر چند باران کلمات می‌بارد، ولی هیچ زبانی نمی‌تواند آرامش به آتش کشیده شده کودکان را به آنها برگرداند، ازدحام شیون و شیهه، سکوت آسمان را به هم می‌ریزد.

امروز آب، خواهش بزرگ کودکانی است که تاب سکوت را هم ندارند، کودکانی که فریادشان فرات را به آتش کشانده است.

علی‌اکبر با پاسخ «نه» فرات، با بدرقه انبوهی از نیزه و شمشیر به خیمه برمی‌گردد. کودکان همچنان مشک‌های تشنه را دست به دست می‌گردانند، آب شرمگینیِ خود را وادی به وادی می‌برد تا شاید به زیارت علی‌اصغر برسد.

سپاه سیاهی هلهله کنان مهریه زهرا(س) را محاصره کرده است، مردان ابن سعد، نحس بودن خود را کل می‌کشند، و علی‌اصغر مشک‌های خالی خیمه گاه را به تماشا گریه می‌کند. و نگاه، شیرین‌ترین زبانی است که زلالی می‌بارد. علی‌اکبر روبه‌روی آفتاب کربلا زمزمه می‌کند:

ای پدر جان همرهان بستند بار

مانده بار افتاده اندر رهگذار

امام با دلی که مال خودش نیست و جانی که به جانان سپرده است؛

گفت ای فرزند، مقبل آمدی

آفت جان رهزن دل آمدی

... گه دلم پیش تو، گاهی پیش اوست

رو که در یک دل نمی‌گنجد دو دوست

حالا بارانی از نیزه به استقبال علی‌اکبر می‌آید، و او آب آوری شده است که باز هم سکوت را به خیمه‌گاه برمی‌گرداند.

محمود اکرامی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها