تا همین چند سال پیش ـ حتما یادتان هست ـ همه از چیزی، مرضی به اسم «تب کنکور» حرف میزدند. نگرانی همیشه همراه جوانترها بود. از همان سالهای آخر دبیرستان شروع میشد و شب کنکور به اوج خودش میرسید. همه فکر میکردیم تکلیف سرنوشتمان سر جلسه امتحان معلوم میشود. دانشآموزها، معلمها، پدرها و مادرها، همهجوری رفتار میکردند که انگار 2 راه بیشتر وجود ندارد: راه خوب، راه بد. راه سفید، راه سیاه. از سد کنکور گذشتهها دانشجو میشدند و به راه خوب میرفتند و آنها که پشت کنکور میماندند، تکلیفشان معلوم بود؛ آدمهای درسنخوان و مایه خجالت خانواده.
حالا میخواهند کنکور را بردارند. خودمانیم، برش هم که ندارند دیگر از آن غول بیشاخ و دمی که کنکور بود، این روزها فقط حیوانک دستآموزی مانده است.
دانشجو شدن، دارا و ندار
از خودمان بپرسیم چه اتفاقی افتاد؟ چرا در طول سالهایی که گذشت، دانشگاه رفتن و دانشجو شدن آنقدر اهمیت پیدا کرد که به مهمترین دغدغه و مشغله فکری جوانها و نوجوانها تبدیل شد، این همه موسسه آموزش کنکور راه افتاد؟ چطور خانوادههایی با وضع اقتصادی نهچندان مطلوب، حاضر شدند بابت کلاس کنکور و آزمون آزمایشی و کتاب تست و بعدش هم شهریه دانشگاه هزینه کنند، فقط به این دلخوشی که فرزندشان «دانشجو» شود؟
بپرسیم از خودمان که چرا عدهای حاضر بودند به هر قیمتی که شده وارد دانشگاه شوند؟ این مدرکی که بعد از چند سال صرف عمر گرانمایه نصیب آدمها میشود، آیا به این همه دردسر میارزید؟
جوابهای مختلفی میشود به این سوالها داد. یکی از آنها انگیزه ارتقای پایگاه اجتماعی است. اینکه فرد میخواهد در جایگاه اجتماعی بالاتری نسبت به والدینش قرار گیرد. عوامل مختلفی هستند که جایگاه آدم را در سلسله مراتب اجتماعیاش مشخص میکنند. از بین این عوامل تعیینکننده، دوتایشان اهمیت ویژهای دارند: یکی سرمایه اقتصادی و دیگری سرمایه فرهنگی.
اگر تو و خانوادهات اقتصاد خوبی داشته باشید، معلوم است نسبت به آنهایی که به اندازه تو پولدار نیستند، جایگاه بالاتری در سلسله مراتب خواهی داشت. اگر تو دانش قابل توجهی داشته باشی و به قول معروف بافرهنگتر از دیگران باشی، صاحب نفوذ و احترام بیشتری خواهی بود و موقعیت بهتر و بالاتری خواهی داشت. من و تو اگر بخواهیم جایگاهمان را در جامعه بالاتر ببریم، باید هر دو یا دست کم یکی از این سرمایههایمان را افزایش دهیم. خصوصا وقتی در جامعهای شرایط مهیا باشد که بتوانیم یک سرمایه را به سرمایه دیگر تبدیل کنیم. اگر پول داشته باشیم، بتوانیم از امکاناتمان استفاده کنیم و دانش و فرهنگ بیاموزیم. اگر دانشی داریم، بتوانیم آن را به کار ببریم و درآمدمان را زیاد کنیم. در جامعه ما از میان اعضای نسلی که امروز در سالهای جوانی است و به سوی میانسالی حرکت میکند، آنهایی که عضو خانوادههای دارای سرمایه اقتصادی بالا بودند، طبیعی بود که مایل باشند علاوه بر سرمایه اقتصادی با رفتن به دانشگاه و علمآموزی سرمایه فرهنگی بالاتری هم کسب کنند تا ضمن حفظ پایگاه اجتماعی خانوادگی، شاید موقعیت بهتری هم در سلسله مراتب جامعه به دست آورند.
اما از میان اعضای این نسل، آنکه عضو خانواده مرفهی نبود برای ارتقا 2 راه داشت. میتوانست با دل به کار دادن و هوشمندی در کسب و کار، سرمایه اقتصادیاش را بالا ببرد و پایگاه اجتماعی بالاتری به دست آورد. به هزار و یک دلیل از میان آدمهای این نسل، آنهایی که در خانوادههای دارا و مرفه زندگی نمیکردند، برای خودشان چشمانداز روشنی از پولدار شدن از طریق کار و فعالیت اقتصادی نمیدیدند. راه دوم اما این بود که نسل تازه پی درس و دانشگاه را بگیرد، صاحب دانش و مدرک شود و سرمایه فرهنگیاش را بالا ببرد. انتظار این بود که با اتمام تحصیلات دانشگاهی، فرد ضمن داشتن سرمایه فرهنگی بالا، بتواند از تخصصش برای پول درآوردن و در نتیجه کسب سرمایه اقتصادی مناسب، جایگاه بهتری در جامعه دست و پا کند. اما باز به هزار و یک دلیل این اتفاق هم نیفتاد. ما نمی خواهیم به شما بگوییم دانشگاه رفتن خوب است یا بد. میخواهیم بگوییم دانشگاه یکی از امکانهای موفقیت است، میتواند جایی باشد برای پیگیری علایق شخصی شما. یک نجار یا آهنگر خوب هیچ کم از یک دانشآموخته دانشگاه ندارد. اینها را البته شما خوب میدانید.
سالار کاشانی