اما چنین نشد و در برخی بخشهای شهر، تراکم جدی خودروها چنان بود که شب را با سرگیجه به صبح رساندم.
اما آنچه آن روز را در ذهنم زنده نگه داشته، لحن نهچندان خوشایند و گاه عصبانی زن و شوهری داخل ماشین کناری من در آن ترافیک سنگین بود. آنها چنان بیتوجه به اطراف، بلند و خشمگین با هم سخن میگفتند (بهتر است بگویم سر هم داد میکشیدند) که صدایشان از شیشههای بسته ماشین هم عبور میکرد و هر چند نه خیلی مفهوم، اما به گوش بنده میرسید.
با شنیدن آن حرفها و دیدن آن حالتها به یاد مطلبی که یکی از دوستان به وسیله پست الکترونیکی برایم فرستاده بود، افتادم. کارم که تمام شد و برگشتم با همان سرگیجه، رایانه را روشن کردم و آن مطلب را دوباره خواندم.
بد نیست حالا هم با هم بخوانیمش.
استادى از شاگردانش پرسید: آیا میدانید چرا ما وقتى عصبانى هستیم، داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند، صدایشان را بلند میکنند و سر هم فریاد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید: این که آرامش خود را از دست میدهیم، درست است، اما چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد، فریاد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم، داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابى دادند اما پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که
2 نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، در واقع قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد، هر چند در ظاهر کنار هم باشند.
آنها براى این که فاصله را جبران کنند، مجبورند داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد گفت: اما هنگامى که 2 نفر عاشق همدیگر باشند، چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. میدانید چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است و فاصله قلبهایشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود.
سرانجام حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها نمانده باشد.
این مطلب را که خواندم، باز هم به آن فریادها فکر کردم؛ دو انسان به ظاهر کنار هم، اما چقدر دور از هم! و یاد بیتی افتاد که:
هر دو پیش هم اما دور از همیم/ آخر تو مرا نمیفهمی، من تو را نمیدانم
فکر کردم آیا ما اینها را میدانیم و یادمان رفته است؟
یا نه اصلا یادشان نگرفتهایم؟
ای کاش یاد بگیریم و یادمان نرود که میتوان جور دیگری هم حرف زد.
ای کاش یادمان نرود میتوان عاشقانه زندگی کرد.
علی مهربان