خاطرهای که میخواهم برایتان تعریف کنم در مورد بخشش بزرگی است که یک پدر و مادر انجام دادند. سالها قبل در یکی از شهرستانها به عنوان قاضی اجرای احکام انجام وظیفه میکردم. در آن زمان خیلی جوان بودم و اوایل کارم بود.
از آن زمان یکی از پروندهها به یادم مانده است. پرونده قتل پسر جوانی بود که در روز عروسیاش به قتل رسیده بود. آن طور که در پرونده منعکس شده بود این جوان قربانی یک رقابت عشقی شده بود. داماد جوان به خواستگاری دختری رفته بود که ظاهرا پسر دیگری نیز خواستگار بوده است.
دختر جوان در پرونده گفته بود: پدر و مادرم با ازدواج من و آن پسر جوان بشدت مخالف بودند و در نهایت هم مرا به عقد سعید درآوردند. آن پسر من را تهدید کرده و گفته بود که انتقام میگیرد، اما من هرگز فکر نمیکردم سعید را بکشد. روز عروسی پای سفره عقد که ما برای فامیل چیده بودیم پسر جوان وارد شد و بعد از به راه انداختن دعوا شوهرم را کشت. پسر جوان را بازداشت کرده و او نیز به قتل اعتراف کرده بود.
او میگفت که غرورش جریحهدار شده است و در یک اقدام هیجانی این کار را کرده است.
پسر جوان محاکمه و با تقاضای پدر داماد به قصاص محکوم شده بود. او میگفت که هرگز حاضر نیست قاتل فرزندش را ببخشد. او میگفت دیدن جسم خونآلود پسرش در لباس دامادی، بسیار برای او سنگین بوده است و هنوز نتوانسته با داغ از دست دادن پسرش کنار بیاید.
به هر حال، پرونده مراحل مختلف قانونی را طی کرده و برای اجرا به شعبه اجرای احکام فرستاده شده بود. چندین بار زمان برای اجرای حکم تعیین شد، اما اولیای مجرم خواستند تا با خانواده شاکی صحبت کنند. گفتوگوها به جایی نرسید و اولیای دم هم نتوانستند با خواهش و التماس کاری بکنند و پدر داماد مقتول بشدت بر خواستهاش پافشاری میکرد.
روز اجرای حکم فرا رسید. خانواده مجرم باز از من کمک خواستند و گفتند اجرای حکم را به عقب بیندازم، اما من قبول نکردم و زمان اجرای حکم را قطعی کردم. صبح روز حادثه فرا رسید. پسر مجرم با پاهای لرزان وارد اتاق شد، رنگش پریده و بشدت ترسیده بود. او حتی نمیتوانست درست صحبت کند. خانوادهاش پشت در ایستاده بودند و مادرش اشک میریخت. وقتی اولیای دم وارد شدند مادر پسر مجرم به پای آنها افتاد و خواهش و التماس کرد. او میخواست پدر مقتول پسرش را ببخشد و خواهش میکرد. پدر مقتول هم میگفت که این کار را نمیکند.
پدر مقتول وارد اتاق شد. من به او گفتم ببخش که خداوند بخشش را بهتر از قصاص دانسته است. قبول نکرد. گفت که میخواهد قصاص کند. گفتم قصاص نکن که پشیمان میشوی. قبول نکرد. راضی نشد، من هم تکلیف قانونی و شرعیام را انجام داده بودم. پسرک را آوردند. او هم فریاد زد و با گریه التماس کرد و گفت که من را ببخشید. نشد، بلندش کردیم و او را به سمت طناب دار بردیم. طناب را که به گردنش انداختیم به پدر مقتول گفتیم صندلی را از زیر پایش بزن.
گفت: بخشیدم. هیچکس باور نمیکرد در این لحظه مردی با این سرسختی ببخشد. گفت: با خدا معاملهای کردم و او را بخشیدم.
پسر جوان باورش نمیشد و میگفت که من خوابم یا بیدار؟ تو را به خدا به من بگویید که من زنده هستم؟ به سمت پدر مقتول رفت تا از او تشکر کند. مرد میانسال اجازه نداد که او به پایش بیفتد و از او خواست تا دیگر در برابر چشمانش ظاهر نشود و هر جایی که او و خانوادهاش هستند دیده نشود.
مردی که پسرش به آن شکل فجیع کشته شده بود خیلی آرام و متین از قصاص قاتل پسرش گذشت کرد و گفت با خدا معامله کرده است. بعد از آن وقتی دیدمش گفت که به آرامش رسیده است و این آرامش را دوست دارد.
افرادی که میبخشند همیشه تا این حد آرام هستند. آنها نسبت به کسانی که گذشت میکنند از آرامش بیشتری برخوردار هستند. برکت و نعمت به زندگی آنها سرازیر میشود. خداوند هم همان طور که وعده داده است در برابر بخشندگان بسیار بخشنده است.
به همین خاطر توصیه میکنم افرادی که خدایی ناکرده عزیزی را از دست دادهاند و او به قتل رسیده است زندگینامه افرادی را که بخشیدهاند، بخوانند. من اطمینان دارم پشیمان نمیشوند.
حسن تردست ـ رئیس شعبه 74 دادگاه کیفری استان تهران