دوبار رودست خوردم

جرمش قتل و چند ماهی است که در کانون اصلاح و تربیت بازداشت است. می‌گوید هر شب خواب آن صحنه‌های خشن را می‌بیند و نمی‌داند چطور باید این کابوس را از بین ببرد.
کد خبر: ۳۷۰۷۱۲

سعید 16 ساله است و شکست عشقی او را به اینجا رسانده: از 14 سالگی عاشق شدم؛ عاشق دختری که نوه خاله‌ام بود. خیلی دوستش داشتم. سارا خیلی خوشگل نبود، اما هر بار که می‌دیدمش قلبم محکم می‌زد. انگار سینه‌ام گرم می‌شد، حالم بد می‌شد. می‌گویند اینها نشانه‌های عاشق‌شدن است. 2 سال با سارا دوست بودم و هر روز صبح زود از خواب بیدار می‌شدم تا او را به مدرسه برسانم. خودم ترک‌تحصیل کرده بودم و کار می‌کردم. می‌خواستم زندگی خوبی برای سارا درست کنم و باید پول درمی‌آوردم تا بتوانم این کار را بکنم. در یک تراشکاری کار می‌کردم. 2 سال شاگردی‌کردن از من یک حرفه‌ای ساخته بود. اوستاکارم حقوقم را زیاد کرده بود. هر بار که پول می‌گرفتم آنها را زیر کارتنی که در کمدم گذاشته بودم مخفی می‌کردم و هر چند وقت یک‌بار هم می‌شمردم تا ببینم چقدر پول دارم.

سعید از روزی می‌گوید که خانواده سارا متوجه رابطه این دو نفر شدند: برادرش ما را با هم دید. بهمن گفت از تو انتظار نداشتم. تو به خواهر من نظر داری. تو فامیل ما هستی. سیلی محکمی به گوشم کوبید و من هیچ نگفتم. می‌خواستم او را آرام کنم و با هم حرف بزنیم. من از محل دور شدم و شب به خانه سارا رفتم تا با برادرش صحبت کنم. من برایش توضیح دادم خواهرش را دوست دارم و می‌خواهم با سارا ازدواج کنم. او قانع شد و به من گفت موضوع را به خانواده‌اش خواهد گفت. من دیگر بیشتر از قبل اطمینان داشتم که سارا مال من است تا این که آن روز شوم اتفاق افتاد.

سعید یک روز صبح متوجه شد رقیب عشقی دارد و سارا به او خیانت کرده است. وی می‌گوید: آن روز سیاه‌ترین روز زندگی من بود. وقتی با پسر جوان صحبت کردم چیزی نمانده بود که خودم یا آن پسر را بکشم. غم خیانت آنقدر برایم سنگین بود که چند روزی نتوانستم سرکار بروم. زندگی دیگر برایم به پایان رسیده بود. آن روز تلخ‌ترین روز زندگی من بود. برای فراموش‌کردن سارا دست به هر کاری می‌زدم و یکی از بهترین راه‌ها رفتن به سوی مواد بود. با یکی از دوستانم کراک می‌کشیدم. فقط مدتی از حالت عادی خارج می‌شدم. وقتی آثار مواد می‌رفت دوباره غم و اندوه به سراغم می‌آمد تا این که آن قتل اتفاق افتاد.

سعید می‌گوید به دوستش خیانت شده بود و او این موضوع را به خوبی درک می‌کرد: او گفت دختر مورد علاقه‌اش به او خیانت کرده است و می‌خواهد انتقام بگیرد. کاری که من نتوانسته بودم بکنم. روز حادثه با هم رفتیم. دوستم جلو رفت و با آن پسر درگیر شد، من هم با چوب به سرش زدم و دوستم با چاقو گلویش را برید. به خانه رفتم حالم بد بود، اما فکر می‌کردم انتقامگیری کار درستی است. یک ماه گذشت و ما دستگیر نشدیم و من هر روز بیشتر از روز قبل در اعتیاد فرو می‌رفتم.

این نوجوان از روزی می‌گوید که تصمیم گرفت اعتیادش را ترک کند: می‌خواستم از درختی بالا بروم هر چه کردم نتوانستم، اعتیاد دیگر مرا از بین برده بود و من از این بابت خیلی ناراحت بودم. از آن روز به بعد دیگر مواد نکشیدم و ترک کردم و مدتی بعد از ترک وقتی برای خرید نان بیرون رفته بودم دستگیر شدم. آن موقع بود که فهمیدم دوستم به من دروغ گفته و از غرور جریحه‌دار شده من سوءاستفاده کرده است. مردی که او کشت شوهر زنی بود که با دوستم ارتباط داشت. حالا من گرفتار زندان شده‌ام. نوجوانی با سابقه قتل و دیگر هیچ آینده‌ای را برای خودم متصور نیستم. من در حال نابودی‌ام و خودم این موضوع را احساس می‌کنم. سارا از زندگی من رفته است، عشقی که هرگز فراموش نمی‌کنم. او مرا تنها گذاشت و هنوز هم نمی‌دانم چرا آن پسر را به من که زندگی‌ام را به او اختصاص داده بودم ترجیح داد. آن پسر چه داشت که من نداشتم.

می‌خواستم برای سارا خانه بخرم و برایش عروسی بگیرم. من آینده‌ام را با او ساخته بودم. آینده‌ای که حالا نابود شده است. من فکر می‌کردم دوستم مثل من دچار شکست شده است و انتقام می‌تواند هر دوی ما را آرام کند. من باز هم رودست خوردم. من یک انسان شکست‌خورده هستم.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها