حرکات‌ موزون ‌کلمات

سلام علیکم. به به، به به، چه بچه‌هایی چه مشتری‌هایی. چه کردید در این هفته کتاب و کتابخوانی هاااان؟ اصلا فهمیدید که هفته کتاب و کتابخوانی بوده یا نه؟ حالا اگر نفهمیدید هم اشکالی ندارد. کتاب خواندن که روز و هفته ندارد، همیشگی است. فی‌الواقع تنها چیزی که حاضریم در موردش نصیحت و توصیه بنماییم همانا این ماجرای کتاب خواندن است. شما هم بچه‌های خوبی باشید و به حرف ما گوش بدهید. به به، به به چه بچه‌های حرف گوش کنی... به به...
کد خبر: ۳۷۰۴۸۴

ساجده خانم از رشت به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی چند خطی نوشته که تقدیم می‌شود: «کاش حداقل مردم ما آرزو کنند که روزی فقط 30 دقیقه کتاب بخونند. حداقل اگه برای معنویات روح و شخصیت و دانسته‌هاشون کتاب نمی‌خونند حداقل برای این‌که کمتر مارو با ژاپن در مطالعه مقایسه کنند این کارو انجام بدن... چند روز پیش تو یه جمعی سر حرف باز شد و به دوستی درباره کتاب خوندن گفتم که یکهو مثل برق از جا پرید و گفت: وای کتاب بخونم؟ یه لحظه به خودم شک کردم که شاید گفته باشم بیا معتاد شو که همچین قاطی کرد».

بله ریحانه خانم هم درباره کتابخوانی نوشته. فی‌الواقع راضی‌ام ازتون: «این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود، به درس‌ها، دانشگاه حالا باشگاه کارآموزی هم اضافه شد. کارآموزی من در مدرسه بود و چه جای خوبی بود، کتابخونه! نمی‌دونی چه حس خوبی بود. بعد فکر کن همچنین جایی باشی و نتونی کتاب بخونی، من که موقع کار همش چشمم به کتاب‌ها بود، دلم می‌خواست یادشون بره من اینجام در مدرسه رو ببندند و برن و من بمونم و کتاب‌ها. وای چه باحال می‌شد! ولی خلاصه با هر بدبختی بود تونستم 4 فصل یه کتابو بخونم و دلم مونده پیش بقیه کتاب و اون همه کتاب نخونده حیییییییف کاش من می‌شدم کتابدار مدرسه چه شغل باحالی بود.» مهسا از زنجان راستش ما هم به تو حسودی‌مان شد. واقعا چقدر کیف می‌دهد بنشینی کنار بخاری، وروجک‌تان هم استثنائا بی‌خیالتان شده باشد و تو چای بخوری و کتاب بخوانی و به به … به به … اشک توی چشم‌های‌مان حلقه زد رسما.

مهسا از گلستان، ما هم دلمان به این مشتری‌ها خوش است. اینها را نداشتیم که باید پایمان را دراز می‌کردیم رو به قبله و …  بله …

زهرا هم نوشته: «خب! حالا که تثبیت گردیدیم و فکرمان آزاد گشت، می‌خواهیم درباره فوایدالفناوری الامروزیه(ببین به لهجه عربی هم برات می‌نویسیم!) قدری داد سخن در دهیم و حالش را ببریم. این فناوری‌جات خیلی به درد می‌خورند و در بحبوحه عصر سرعت به داد آدمیزاد می‌رسند. اگر تا دیروز بعضی‌ها جلوی دکه روزنامه فروشی انگشت حسرت به دهان می‌گرفتند که ‌ای وای نسل سوم تمام شد، امروز ما کافه کاغذی را در موبایل ـ ببخشید تلفن همراه ـ خودمان می‌خوانیم و کیفش را می‌کنیم. اگر تا پریروز، پاکت‌نامه را می‌انداختیم داخل صندوق پست و می‌ماندیم منتظر تا بلکه یک روز و روزگاری نامه‌مان در وسط کافه چاپیده شود ـ البته اگر نامه بخت برگشته در اداره پست گم و گور نمی‌شد یا از کیسه پستچی توی جوب نمی‌افتاد(!) ـ امروز این منم که ایمیلم در ایکی ثانیه از داخل دفترچه یادداشت تلفن همراهم به طور مستقیم می‌رود در این باکس کافه جا خوش می‌نماید! بعله! این هم اندر فواید الفناوری! اون وقت بگید تکنولوژی خوب نیست.»

مژی جان تولد کل خانواده مبارک. حالا چرا همه‌تان آبان و آذر دنیا آمده‌اید؟ همسرت چی میگه؟ بابا بی‌خیال.

ای بابا شادی خانم شماها چرا همه تکواندوکارین آخه؟ آدم امنیت هم دیگر ندارد توی این کافه. حالا از کجا فهمیدی که جشنواره برنده نمی‌شوی؟ اینقدر انرژی منفی نده بابا.

اینها را که معلوم است ادیسون نوشته:‌« سپاس و درودی شما را سزد که مرا نیست این پایگاه و از توان من این برنیاید. لیک در جستجوی واژه‌ای هستم که بتوانم شما را سپاس گویم. بر این اندیشه‌ام که شما چقدر شاخ مرام و معرفتید. با مرامان معرفت نامان بباید از برای شما لُنگ‌اندازی کنند.

هنگامه‌ای که نسل 3 را می‌بخواندیمش گفتمی بسی واژه‌هایش آشنا می‌برند. هان! بلی! مطلب ماست که کمپلت چاپ می‌بشده.

چو این کرده شد از آن پس ادیسون بسان دیوانگان خویش را به بالا و پایین می‌بینداخت و هورا سر می‌داد و از خویشتن خویش صدا و شکلک در می‌بیاورد.

کمر بر ببسته‌ایم که تمامی واژه‌‌ها را به رقص در می‌بیاوریم تا احساس شادی رفتن خویش را از برای این پیشامد بیان می‌بنماییم و یکراست می‌بگوییم: بابا دم شما گرم.

غرض از این رقعه این است که دریافتیم نیرنگ‌ها ساخته‌اند کافه را تغییر می‌دهند. زهی خیال باطل. بباید از همین حال اعلام می‌بنماییم که تغییر کافه از قبیل: کم نمودن، برداشت نمودن، حذف نمودن، تغییر ماهیت نمودن و... در هیچ شکلی همی پذیرفتنی نیست و آورده‌اند که بسیار نیز خطرآفرین همی بباشد و آن هم برای عاملین این حرکت.

براین اندیشه شدیم که خدای ناکرده را چنین شود بلااستثنا نسل سیم خوش بر خود نمی‌بیند همی. اداره «کفتران نامه‌بر» ورشکسته و سرافکنده می‌بشوند چرا که دیگر از سراسر سرزمین پارسی‌گوی برای کافه‌شان رقعه ارسال نمی‌نمایند. شیخ سردبیر جدید الورود نیز رنگ سر دبیری را 1000 در 1000 دیگر نمی‌بیند همی و نمی‌آسایند.

گر این‌گونه شود، همگان با دلی پر زکین بر دفتر ایام نامه لشکرکشی می‌بکنند، همه مکان‌ها را به آتش می‌بکشند و خاک دفتر مجله را با توبره یکی می‌بکنند. یک به یک هر یکی را که آنجا بباشد کشتندی. شیخ سردبیر نسل 3 به طرزی مشکوک ترور می‌بشوند و قربانی اصلی این واقعه که کافه می‌باشند در این بحبوحه از برای این‌که هویتشان بر اهالی کافه‌نشین معلوم‌الحال نمی‌باشد ایشان نیز در جنگ با تاسفی بسیار از بین می‌بروند. نکته شوخ واقعه از این حکایت دارد که آن هم به دست سینه چاکانشان از بین می‌بروند.

وانگهی وروجک به خونخواهی دایی جان با تنی چند از (بچه‌های مهدشان) به دفتر عظیمت می‌بنمایند. به ناگه که اهالی کافه پرچم فتح نسل3 را بر زمین علم می‌بکردند وروجک‌ها از راه می‌برسند (نشناختند یکدیگر را) دگر بار درگیری سختی در می‌بگیرد.

سرانجام وروجک چیره شدندی. اهالی کافه جملگی از بین می‌بروند باری وروجک بزرگ‌تر شدندی نسل 3 را سامان می‌بدهد و ایام نامه‌ای می‌بسازد با نام وروجک کاغذی. هر 16 ورق را از آن خویشتن می‌بکند با نام‌های: دخترانه پسرانه وروجک، وروجک نقطه سر خط، وروجک دیدنی، وروجک خواندنی، پیشنهاد هفتگی وروجک، چهره از قلم می‌بیفتاده وروجک و... .

وز آن پس ایام نامه‌ای به شادکامی و ناز ساختندی چندان‌که کشور به کشور نامشان به شهرت می‌بخواندند، ور نه دگر نامی و نشانی از کافه‌ای که کاغذی بوده و اهالی داشتندی است در میان بباشد.

بعد‌ها انجمن محققان یافتندی که هوابداران پر و پا قرص وروجک کاغذی از نوادگان اهالی کافه‌نشین می‌بوده‌اند که روز و روزگاری کافه کاغذی می‌بخواندند.»

گلنوش خانم ?? ساله ما شرمنده شماییم اگر ایمیلی داده‌اید و ما ندیده‌ایم. از این به بعد قول می‌دهیم همه ایمیل‌هایتان را خط به خط حفظ کنیم. حل شد؟

مهسا از گلستان راستش ما هیچ بدمان نمی‌آید هر هفته صفحه مان یک جای دیگری چاپ شود و هی مشتری‌ها مجبور باشند بگردند ببینند صفحه کافه کاغذی کجاست. یاه یاه یاه... ولی به قول تو مهم این است که ما باشیم. کجای نسل 3 مهم نیست. این بود نتیجه اخلاقی ما از این ایمیل.

آقا به ما چه؟ خیلی دلتان می‌خواهد شتر باشد برایش ایمیل بدهید. به جان خودمان اگر ما زیرآبش را زده باشیم. اصلا شتر بیا خودت به مردم توضیح بده ما را از این گرفتاری خلاص کن. ای هوااااااااار. آهان این حرف‌ها را در جواب زهرا گفتیم.

سلام. می‌گم که... چیزه... من بیگناهم به جون خودم ! فقط کافه کاغذی رو سرچ کردم... از بین گزینه‌ها یه دونه وبلاگ رو انتخاب کردم و رفتم داخلش برای فضولی... دیدم آی‌دی یاهو صاحبش روشنه... دست و رو نشسته، پی‌ام دادم که کافه کاغذی جام‌جم منظورشه؟ اوشون هم اول یادش نبود انگار بعدش دوزاری‌اش افتاد که‌آی دی‌اش در وبلاگش بوده و وبلاگش هم مال زمان دوست داشتن کافه کاغذی بوده! هیچی دیگه... اینجوریه که یکی از مشتری‌های 2 سال قبل کافه رو که اعتیادش رو ترک کرده بود دوباره معتاد کردم رفت پی کارش! آخه فرمودن از این سه‌شنبه دوباره میان سراغ نسل سوم.

ما تشریف بردیم. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها