در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پیرمرد 348 سالش بود. مسیر مشترکمان در تاکسی 6 ـ 5 تا خیابان و یک میدان و نمیدانم چند چهارراه بود و از لحاظ زمانی هم اگر ترافیک به همین روانی حالا بود شاید 20 دقیقهای میشد که هم مسیر بودیم. پیرمرد آخرین مسافر تاکسی بود.آخرین به این معنی که ظرفیت تاکسی پر بود و راننده همین که پیرمرد را دیده بود که میخواهد سوار شود دست از فریاد آریاشهر یه نفر، آریاشهر یه نفر کشیده بود.
ته ریش سفید نامرتب، پیراهن جین رنگ و رورفتهای که دکمه هایش را باز کرده و ول داده بود روی مخمل شلوارش. سیگار بهمن کوچک توی دستش با چند تا اسکناس رنگ و رورفته و مچاله شده بود. با همان دستش کیف پارچهایش را گرفته بود و آن یکی دستش را گاه گاهی لای موهای پریشانش میکرد و خودش را گاهی توی آینه میدید.یکی دو خیابان که گذشت راننده طاقتش طاق شد. رو کرد به پیرمرد که پدرجان انگار خیلی خوش خوشانت است که فکر میکنی 348 سالهای. پیرمرد محل نگذاشت. انگار دارد از روی کتابی میخواند یا ورد و دعایی را مدام تکرار میکند، گفت: «من 348 سالم است.» فقط این را به جمله دو خیابان پایین ترش اضافه کرد که « حساب کردهام. دقیق. همین آذر ماه که تمام شود میشوم 348 ساله» راننده این بار دلخوری و لودگی توی کلامش نبود و دنده عوض کرد و یکوری لم داد طرف در تاکسی تا پیرمرد را بهتر ببیند و پرسید «هر سال شما چند روز است پدرجان؟» وقتی پیرمرد خودش را توی صندلی جا به جا کرد من هم سرم را از توی کتاب کشیده و زل زده بودم به پیرمرد، آقای بداخلاق درشت هیکل کناری من هم دیگر با گوشی موبایلش بازی نمیکرد و حتی زنی که از همان اول از پنجره زل زده بود به بیرون، نگاهش را چرخانده بود سمت پیرمرد.« روزهایش را نشمردهام. اما به سال من حالا 348 ساله ام». راننده انگار بور شده باشد، دنده را با دلخوری عوض کرد و گاز داد.من و آقای بداخلاق و زن کناری اش خودمان را بی خیال نشان دادیم و برگشتیم توی کتاب و موبایل و خیابان خلوت بیرون پنجره. پوزخند این بار رفته بود و نشسته بود روی لبهای پیرمرد. با خودم فکر میکردم چه دنیای عجیبی است.جهان چه پیرمرد خنده داری است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: