فوتبال

کد خبر: ۳۷۰۳۴۶

بچه‌ها لباس‌های فوتبال را پوشیدند و به سمت زمین دویدند و سر جاهایشان ایستادند. آقای معلم نگاهی انداخت و متوجه شد که جای یک نفر مناسب نیست و یک جابه‌جایی باید صورت بگیرد، ولی چیزی نگفت و دستور داد که بازی را شروع کنند. بچه‌ها با سوت داور شروع کردند، اما تمام گل‌های طرف مقابل تیم آنها داخل گل می‌رفت و غلام نمی‌توانست کارش را خوب انجام دهد. معلم کاپیتان را صدا کرد و گفت: روی چه حسابی بچه‌ها را سرجایشان قرار دادی؟

کاپیتان گفت: براساس توانایی‌هایشان.

مربی گفت: پس چرا غلام را توی دروازه گذاشتی؟ این‌طوری که خیلی زود می‌بازیم و تمام بچه‌ها می‌ریزند سر دروازه‌بان.

کاپیتان زیرزبانی گفت: من هم همین رو می‌خوام....مربی این حرف را شنید ولی اصلا به روی خود نیاورد.

یک روز غلام را صدا کرد و گفت: غلام چرا تو دروازه‌بان شدی؟ آیا خودت خواستی؟

غلام گفت: نه... چون کاپیتان مرا آنجا قرار داد و این یک انتقام است و ماجرا را تعریف کرد.

غلام ادامه داد هیچ کدام از بچه‌ها نمی‌توانند مرا ببینند و دلشون می‌خواست من در این تیم نبودم. چون که قدم کوتاه است باید این‌طوری شود.

مربی که خیلی دلش برای غلام سوخت گفت: غلام اگر من تو را در گروه دیگری قرار دهم قول می‌دهی که پشت سر هم گل بزنی. غلام گفت: بله استاد قول می‌دهم. از فردای آن روز غلام گل‌زن خوبی شد و پشت سر هم گل زد و تمام بچه‌ها طرفدار غلام شده بودند و یک روز مربی، کاپیتان را کنار کشید و گفت: پسرم از قدیم یک مثلی است که می‌گوید: خون را با خون نمی‌شویند. تو نباید این‌طوری انتقام بگیری باید حتی این دو تا دوست را آشتی دهی نه این‌که همه چیز را بدتر کنی.

newsQrCode
ارسال نظرات

۸ سریال خارجی که تابستان ۲۰۲۶ نباید از دست بدهید

نیازمندی ها