***
مادرم داد زد: مجتبی! مجتبی! برگشتم و دیدم با پرده جلوی در را گرفته. با دست علامت میداد که بدو بیا. یادم افتاد برای صبحانه شیر نخوردهام. نزدیک خانه که رسیدم، گفت: دختره ذلیل نمرده، پس فردا میخوای زندهزا کنی، چرا شیر نمیخوری؟ لیوان شیر را گرفت جلوی دهانم و مجبورم کرد همهاش را سر بکشم. کاش لااقل شیر خالی بود، توش زرده تخممرغ و عسل هم بود. بعد هم مقنعهام را با دست گرفت و صاف کرد. خط دوختش افتاد زیر چانهام.
تو خانه فاطمه بودم و تو کوچه مجتبی. تو محله ما پسند نبود کسی زن و دختر را به اسم صدا کند. میگفتند لات و لوتهای محله اسم دختر را یاد میگیرند و ممکن است برایش دردسر درست کنند. مادربزرگم از این قضیه خیلی راضی نبود. میگفت این تهمانده سنتی است که در زمانه او رواج داشت. سرش را تکان میداد و میگفت ما زنها هیچ شخصیتی نداشتیم. اگر کسی میخواست مادر یا زن پیرش را صدا کند، میگفت «مادیان» و اگر زنش یا دخترش جوان بود، میگفت «بز»، «خانه» یا «منزل». بعد آهی از ته دل میکشید و میزد روی پاش: شیطون ناخنچیده مردهای قدیم هم نمیشه ننه! بس که با زن بدرفتاری میکردن. بخور ننه، بخور بزار بره تو رگ و پیات، اما تنها کسی که با همه فقر و نداریش به ما ظلم نکرد، پدرم علیاکبر بود که به حق شاهزاده علیاکبر، خدا رحمتش کنه. به مادرم میگفت «خانوم» اون هم بهش میگفت «اکبر» وگرنه زن جرات نداشت اسم شوهرش رو صدا کنه.
***
این شروع تو را با خود میبرد و با فاطمه و حرفهایش همراه میکند، تا این 103 صفحه را سریعتر ورق بزنی و به انتهایش برسی. زندگی از نگاه فاطمه، همان قدر که ساده و بیپیرایه نوشته شده، همان قدر هم شیرین و در عین حال عمیق است.
***
محله ما که شامل چند خیابان و کوچه و یک بازارچه قدیمی نزدیک بازار تهران بود، مثل قلعهای قدیمی وسط یک بیابان برهوت بود... وقتی میگویم محله ما مثل یک قلعه بود، منظورم این است که کمتر تغییری در رفتار یا گفتار مردم حق داشت به این قلعه راه پیدا کند. همه چیز مال 100 سال پیش بود و به ندرت عوض میشد. هر سنت و قاعدهای مثل خانههای محله ما قدیمی و کلنگی بود که اگر دست میبردی و یک خشت ازش بر میداشتی، کل بنا روی سر اهالی خراب میشد... . سالها بود که این قلعه به استواری برجا مانده بود و اگر پیرزنی کنار در مینشست و از زندگیاش میگفت، مطمئنا زنهای جوان محله خوب میفهمیدند چه میگوید. تفاوت نسلها تو محله خیلی کم بود یا اصلا نبود. دختر، همان مامان کوچک بود و پسر همان بابای کوچک که تو صف زمان ایستاده بودند تا روزی برسد که دقیقا مثل بزرگترها زندگی کنند.
***
اما این قلعه را نه یک فوج سرباز بلکه تنها چند جعبه خالی پیتزا که روی انبوه آشغالهای سرکوچه افتاده بودند، فتح کرد و باعث شد زندگی همه زیرورو شود. این ماجرا به لطف نبود هر نوع کیسه زباله یا غیبت هرازگاه نظافتچی محله بود که باعث میشد همهمان از شام و ناهار هم یا تعداد مهمانهای هر خانه با نگاهی سطحی به تپه آشغالها، سر در بیاوریم.
ماجرا از آن شب شروع شد که علی به خانه آمد و صدایم کرد و ازم خواست یک دقیقه بروم دم در.
شنیده بودم پیتزا یک غذای ایتالیایی است که جدیدا در بعضی جاهای تهران میفروشندش، اما این دلیلی نبود که حتی خیال کنیم روزی آن را خواهیم دید یا خواهیم خورد.
برای همین وقتی علی، برادر بزرگم صدایم کرد، نتوانستم حدس بزنم چه کارم دارد.
رفتم دم در. کپه آشغالها را نشانم داد وگفت:
ـ میدونی این جعبه سفیدا چیه؟
ـ نه، تو بگو.
ـ خب، حالا برو تو تا بگم چیه.
قبل از این که در را ببندم، خوب جعبه را نگاه کردم. سفید بود و کنارههاش چند سوراخ درشت داشت. روش هم عکس یک قارچ چاق و قرمز بود. جعبهها کمکی از ساعت دیواریمان کوچکتر بودند.
در را که بستیم گفت آنها جعبه پیتزا بودند.
ـ کجا خوردی؟
ـ رفته بودم خونه کمال اینا، داداشش با ماشین رفته بود بالاشهر و یه عالم از اینا خریده بود و آورده بود... .
علی نشست و کلی از مزه پیتزا برایم گفت. فکر کنم به یک هفته نکشید که آنقدر گریه و زاری کردم تا بابام راضی شد مرا ببرد جایی نزدیک پارک ملت که پیتزا میفروختند. کلی تو صف ایستادیم و چند جعبه پیتزا خریدیم و آمدیم خانه. بعد با افتخار تمام رفتم و جعبههای خالیاش را گذاشتم روی تپه آشغالها.
جعبهای سفید که به جای عکس یک قارچ گنده قرمز، نقاشی یک پیتزای گرد بود که یک تکهاش به قدر یک 8 بزرگ خورده شده بود. از فردای آن شب نمیدانم با گریه و اصرار کدامین دختر یا پسر محله بود که تقریبا هفتهای یک بار میدیدم روی تپه آشغالها چند جعبه خالی پیتزا افتاده بود، با طرحهای متفاوت؛ عکس آشپزی که یک کلاه سفید رو سرش بود، عکس یک بوفالو با پشتی قوزکرده و... اینها همه یعنی این که بعله! ما هم امشب شام پیتزا خوردیم.
***
اما آن که در جای جای کتاب و در اغلب فصلها سخنی یا ردپایی از او هست، مادربزرگی است که فاطمه او را مانند پری داستان سیندرلا میداند؛ پریای که به همه چیزهای به ظاهر بیارزش زندگی، چوبی جادویی میزند و با جادوی کلام و روشنبینی و رفتارش او را به آینده امیدوار میکند.
از آن نوع آدمهایی که در زندگی اغلب ما هستند؛ فقط باید بهتر ببینیم و کشفشان کنیم.
«به افق تهران» را نشر چشمه منتشر کرده است.
کورش اسعدیبیگی