سرگرد شهاب با دو لیوان چای به اتاقش برگشت. ستوان در این فرصت همه چیز را مهیا کرده بود تا دو نفری یک بار دیگر فیلم را مرور کنند.چپ دست بودن قاتل ردی بود که او در هر دو سرقت از خودش به جا گذاشته بود اما با این سرنخ نمیشد مجرمی را پیدا کرد مگر اینکه همه چپدستهای تهران را بازداشت میکردند. ستوان کنار رئیساش نشست و دکمه ریموت را زد اما کنترل باز هم بازی درمیآورد و میخواست ستوان را یک بار دیگر از صندلی بلند کند.تمام فیلم مربوط به صحنه سرقت 58 ثانیه بود ولی کارآگاه آن را فریم به فریم تماشا میکرد طوری که ستوان پیش خودش گفت اگر تا شب تمام شود شانس آورده. بالاخره یک جا کارآگاه صدایی از حنجرهاش بیرون داد و ظهوری مطمئن شد او خشکش نزده است: همان مرد نابینا.
ستوان چشمهایش را تنگ کرد، حق با شهاب بود همان مرد نابینایی که در سرقت اول جلوی دفتر بیمه ایستاده این بار هم مقابل آژانس بود. کارآگاه فیلم را نگه داشت و شروع به قدم زدن کرد: طرف کور نیست خودش را به کوری میزند، همدست قاتل است و بیرون کشیک میدهد. خوب حقهای را انتخاب کردهاند اما حالشان را جا میآورم.
کارآگاه هیجانزده شده بود و به ستوان فرصت نمیداد سوالش را به زبان بیاورد. بالاخره ظهوری وسط حرفهای رئیساش پرید: اما او صورتش را با آن عینک دودی بزرگ پوشانده حالا چه طور میخواهیم پیدایش کنیم.
شهاب به طرف تلفن رفت و شماره مدیر آژانس را گرفت تا بپرسد آنها در چند روز گذشته مرد نابینایی را حوالی دفترشان ندیده بودند.جواب خود مدیر، منفی بود ،او زیاد به دور و اطرافش توجه نداشت اما وقتی از کارمندانش پرسید دو نفرشان جواب مثبت دادند. حتی یکی از آنها به او کمک کرده بود از خیابان رد شود. حدس سرگرد درست از آب درآمد؛ قبل از هر سرقت نابینای قلابی محل دزدی را زیر نظر میگرفت تا از همه جزییات باخبر شود برای همین هم در جنایت اول قاتل میدانست صندوقدار پولهایش را داخل کدام کشو میگذاشت. کارآگاه شک نداشت دو همدست باز هم نقشههایی در سر دارند اما کجا؟ سرقت اول در خیابان ستارخان انجام شده بود و دومی در سئول. پس نمیشد یک محدوده جغرافیایی را زیر نظر گرفت.
عقل ستوان که هیچ، هوش کارآگاه هم برای پیدا کردن جواب این سوال یاری نمیکرد.سکوتی سنگین بر اتاق حکمفرما شد و تا آخر وقت ادامه پیدا کرد و دو همکار با خداحافظی سردی از هم جدا شدند.
صبح روز بعد ظهوری جواب سلامش را از شهاب اینطور گرفت: بیا که خیلی کار داریم.سرگرد تمام شب را بیدار مانده و فکر کرده بود، او تقریبا اطمینان داشت هر دو مرد ناشناس سابقهدار هستند چون انجام چنین قتلهای خونسردانه و طراحی آن نقشه موذیانه از عهده تازه کارها خارج است. حالا شهاب میخواست پرونده تمام سارقان مسلحی را که احتمالا تازگیها آزاد شدهاند زیر و رو کند. این کار به عقیده ستوان برای وقت تلف کردن بد نبود ولی جواب نمیداد مگر به کمک شانس. او جرات نداشت فکرش را همینطور رک به رئیس بگوید .برای همین جملات را کمی در دهانش چرخاند: از کجا معلوم اینها سابقهشان سرقت مسلحانه است، شاید قبلا آفتابه دزد بودند و حالا پیشرفت کردهاند. اصلا از کجا معلوم تازه آزاد شدهاند شاید هم.... وقتی کارآگاه از بالای عینک به کسی نگاه میکند معنیاش در محترمانهترین حالت یعنی حرف نزن. ستوان هم حرف نزد.
دو همکار دست به کار شدند هردو زل زدند به نورهایی که از صفحه نمایشگر رایانه تراوش میکرد. صدای زنگ تلفن سکوت اتاق را شکست، همین یکی را کم داشتند، قتل سومی هم اتفاق افتاده بود باز به همان شکل و شیوه با این تفاوت که این بار سارقان عجله کرده بودند و بین دو دزدیشان فقط یک روز فاصله بود.سرگرد از پنجره نگاهی به حیاط انداخت، باران پاییزی همان چیزی بود که او همیشه از آن نفرت داشت اما تقدیر این طور رقم خورده بود که او و دستیارش در هیچ زمینهای با هم تفاهم نداشته باشند.
بیشتر از یک ساعت طول کشید تا آن دو به خیابان جیحون ـ تقاطع دامپزشکی برسند. محل سرقت یک سکه فروشی زیرپله مانند بود که در نگاه اول این طور به نظر میرسید که در و پیکر درست و حسابی ندارد؛ اما یکی از ماموران کلانتری به کارآگاه توضیح داد ایمنی زیرپله حرف ندارد؛ در الکتریکی، دوربین مداربسته، آژیرخطر، ویترین ضدگلوله و... سرگرد داخل رفت و نگاهی به جسد انداخت. مرد بیچاره همانجا پشت دخل افتاده بود، با یک گلوله وسط پیشانیاش. تمام سکهها و پولهای نقد را برداشته بودند. ستوان همانجا از کامپیوتر مغازه فیلم دوربین را دید و وقتی چشمش به قاتل چپ دست و مرد نابینا افتاد سرگرد را خبر کرد. او در این پرونده برای اولین بار بود که از رئیساش پیش میافتاد. شهاب سراغ کامپیوتر رفت، به آن زل زد و وقتی فیلم تمام شد روی شانه دستیارش زد و گفت: حل شد.
چی حل شد؟ چطور حل شد؟ ستوان منظور رئیساش را نفهمید و فقط دنبال او راه افتاد و سوار ماشین شد تا به اداره برگردند. کارآگاه وقتی به اتاقش رسید، بارانیاش را روی میز وسط اتاق انداخت و یک راست سراغ رایانه رفت. او حالا میدانست دنبال چه میگردد و لازم نبود پرونده همه سارقان سابقهدار را بررسی کند و فقط کافی بود مشخصات سابقهدارانی را که لنگ میزدند بیرون بکشد.ستوان که نمیدانست شهاب چه میکند و در سرش چه میگذرد فقط سکوت کرد تا اینکه صدای قیژقیژ پرینتر بلند شد. کارآگاه اسم و مشخصات سه مجرم را درآورده بود. کاغذ را از چاپگر سوزنی کند و دست ظهوری داد ستوان هنوز منگ بود شهاب بادی به غبغب انداخت و گفت: تو چطور ندیدی آن کور قلابی در فیلم لنگ میزند .ما هر تصویری از او داشتیم بیحرکت ایستاده بود اما این بار چند قدمی راه رفت و همین دستش را رو کرد.
فقط 3 مجرم سابقهدار وجود داشتند که پای راستشان کوتاه بود؛ یکی از آنها هنوز در زندان قزلحصار آب خنک میخورد اما 2 نفر دیگرشان بیرون بودند. ستوان مشخصات مظنونان را که خواند، توانست متهم اصلی را پیدا کند.
رجب فیروزی از نظر قد و هیکل به همدست قاتل مسلح شباهت زیادی داشت ولی نفر دیگر خیلی ریزتر از آن کسی بود که دنبالش میگشتند.
دستگیری رجب کار زیاد سختی نبود. او هر شب در یکی از قهوهخانههای حوالی میدان راهآهن نوچههایش را دور خودش جمع میکرد و برای آنها خالی میبست و رجز میخواند. او که دستگیر شد قاتل چپدست را معرفی کرد و همان شب حامد را هم بازداشت کردند.2 همدست راهی برای انکار جرمهایشان نداشتند برای همین جزء به جزء ماجرا را شرح دادند. رجب سوژهها را پیدا میکرد و حامد قتل و سرقتها را انجام میداد. موقع هر دزدی هم رجب بیرون میایستاد تا اگر سر وکله مزاحمی پیدا شد همدستش را فراری بدهد.
این پرونده هم تمام شد، خیلی زودتر از چیزی که بقیه فکر میکردند. همین سرعت عمل یک تشویقی دیگر را به پرونده کارآگاه اضافه کرد و البته ستوان هم بینصیب نماند.
علیرضا رحیمینژاد
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)