حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
وقتی امیر که حالا به جرم کیف قاپی در کانون اصلاح و تربیت است در مقابل مددکارش قرار میگیرد میگوید: مادرم را هیچ وقت به یاد نمیآورم. آنطور که پدرم میگفت وقتی خیلی کوچک بودم او فوت کرده است. من با پدر و برادرانم زندگی میکردم و فکر میکردم خیلی خوشبخت هستم، اما خوشبختی من در همان 5 سالگیام ماند؛ چرا که پدرم من را وادار کرد کار کنم. با فال و آدمس شروع کردم. در ترمینال آزادی آدمس میفروختم.سرما و گرما نداشت. باید هر روز میرفتم. یادم میآید در زمستان همیشه سرماخورده بودم و سینهام درد میکرد. تنها کاری که پدرم برایم میکرد این بود که چای گرم میداد.
شب پولهایم را میگرفت و روزها دوباره بیدارم میکرد که سر کار بروم.
امیر وقتی 9 ساله بود متوجه شد پدرش اعتیاد دارد: یک شب حالش بد شد و برادربزرگم به او آبلیمو داد.ولی فایدهای نداشت آنقدر بدحال شد که برادرانم او را به درمانگاه بردند. از آن به بعد پدرم بیمار بود و من متوجه شدم آن روز به خاطر مصرف بیش از حد مواد به آنحال افتاده بود.
2 سال بعد پدرم فوت کرد و پزشکی قانونی علت مرگ او را مصرف بیش از حد مواد مخدر اعلام کرد.
من اما همچنان کار میکردم نه پدری بود و نه مادری و دو برادر داشتم که آنها هم معتاد بودند و من باید خودم هزینه زندگیام را تامین میکردم.
دلم میخواست مثل بچههای دیگر بازی کنم، اما نمیتوانستم. دلم میخواست درس بخوانم، اما نمیتوانستم و باید فقط کار میکردم.
تا کلاس سوم دبستان درس خوانده بودم و هر بار که بچهها را در حال رفتن به مدرسه میدیدم دلم میخواست جای آنها باشم.
امیر مدتی هم هزینه مواد برادرانش را تامین میکرده است: بعد از مرگ پدرم، برادر بزرگم پولهایم را میگرفت، او از برادر کوچک مهربانتر بود و هربار که میخواست پولهایم را بگیرد مقداری به خودم میداد تا هر چه میخواهم بخرم، اما برادر کوچکترم این کار را نمیکرد.کمی که بزرگتر شدم و توانستم از خودم دفاع کنم دیگر همه پولهایم را به برادرم نمیدادم و کمی برای خودم نگه میداشتم.
اهالی محل من را میشناختند و چون سالها بود که آنجا کار میکردم هر روز از من جنس میخریدند و برایم ناهار آماده میکردند. من هم اگر کاری داشتند و چیزی میخواستند برایشان میخریدم.
تا اینکه با جوانی در یکی از این مغازهها آشنا شدم. او شاگرد مغازه بود و موتور داشت و کارهای صاحبکارش را با موتور انجام میداد.
یک روز به من پیشنهاد کرد با هم کیفقاپی کنیم. میگفت او بانک زیاد میرود و چون او را میشناسند کسی به او شک نمیکند. من هم حرفش را قبول کردم.
امیر میگوید میخواسته هرچه زودتر به آرزوهایش برسد: تا کی باید آدمس و فال میفروختم. دیگر بزرگ شده بودم و مردم حتی از سر دلسوزی هم از من جنس نمیخریدند. خودم هم خجالت میکشیدم و دوست نداشتم دستفروشی کنم. با خود گفتم یکبار کیف قاپی میکنم و با پول آن برای خودم کاسبی راه میاندازم. نمیدانستم اینطور میشود.
با پسر جوان قرار گذاشتم و با هم به بانک رفتیم. یک مشتری که 7 میلیون تومان پول گرفته بود را نشان کردیم. پسرجوان به من اشاره کرد و من که ترک موتور بودم کیف او را زدم. برعکس آنچه تصور میکردیم مامور بانک موتور شاگرد مغازه را شناسایی کرد و 2 روز بعد ما دستگیر شدیم. او به زندان بزرگسالان برده شد و من به کانون اصلاح و تربیت آمدم.
امیر بایدتا پایان محاکمه و گرفتن حکم در کانون بماند و میگوید کانون بهترین روزهای زندگیاش را برایش رقم زده است.
ای کاش همیشه اینطور بود. من در کانون با چیزهایی آشنا شدم که در زندگیام ندیده بودم. ایکاش میشد همیشه این امکانات را داشتم. من در کانون درس میخوانم و کار یاد میگیرم امیدوارم بتوانم بعد از آزادی، زندگی خوبی داشته باشم.
علیرضا رحیمینژاد
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....