یک فنجان نسکافه داغ در این هوا میچسبید، پس مستخدم را صدا کرد.
باران روی سنگفرشهای جلا داده شده که نور آبی چراغهای حیاط رویشان افتاده بود، بسیار رویایی جلوه میکرد.
نگاهش برق زد و روی صندلی متحرکش به نوشیدن نسکافه ادامه داد.
***
دخترک تنها و غمگین در اتوبوس نشسته بود. تمام مسافران خوابآلود بودند. شیشهها بخار کرده بود و باران یکریز میبارید. در این هوای بارانی اصلا دوست نداشت شبانه سفر کند، ولی مجبور بود.
خبر بدی به او رسیده بود و باید برای دیدن پدر مریضش خودش را به بیمارستان میرساند.
چشمش به جاده خشک شده بود.
تمام زیبایی جاده برایش شده بود ترس و وهم و رسیدن بر سر بالین پدر بیمارش.
همیشه جاده بارانی را دوست داشت، ولی حالا...
***
به موتور جدیدش نگاهی انداخت. با زحمت توانسته بود پول این موتور را جمع کند و حالا میتوانست بهعنوان پیک موتوری در جایی استخدام شود.
اصلا جایش مهم نبود. در حال حاضر فقط مهم این بود که به دنبال همسر تازه عقدکردهاش برود و به او نشان بدهد که برای آسایش و آرامش زندگی آیندهشان دست به هر کاری میزند.
وقتی او را سوار موتورش کرد، چقدر قند توی دلش آب شد. با غرور مردانهاش که حالا بیشتر هم شده بود به سمت مرکز خرید راه افتادند و بعد هم قرار گذاشتند به جای باصفایی برای خوردن شام بروند.
چقدر خوشحال و خندان بودند، که اولین قطرههای باران پاییزی ناخوششان کرد.
وقتی باران به رگبار تبدیل شد، همه شادیشان از وجودشان رخت بربست.
بالاخره با سختی زیر یک پل رسیدند.
موتور سوارها برای فرار از باران، آنجا جمع شده بودند.نگاهی به خودش و همسرش انداخت که مانند موش آب کشیده شده بودند.
هر دو به ماشینهایی که سریع از کنارشان رد میشدند خیره مانده بودند و با چشمانشان با هم حرف میزدند.
با نگاهشان، باران را تا آسمان سیاه دنبال کردند. مه پایین آمده بود و باران خیال قطع شدن نداشت. برای آن دو امشب باران دیگر زیبا نبود.
بهاره سدیری