از او متنفر بودم، اما او را نکشته‌ام!

«پدرم هرگز حالت عادی نداشت. از زمانی که بچه بودم خوب یادم هست که همیشه تحت تاثیر مقدار زیاد الکل بود و نمی‌توانست حتی چند کلمه‌ای را با من یا برادرم صحبت کند. زندگی من و خانواده‌ام هیچ وقت شکل عادی نداشت و به همین دلیل با گذشت زمان هر چقدر هم که بزرگ‌تر شدم، شرایطم غیرعادی‌تر شد. می‌دانم اگر هر کمبودی در زندگی‌ام وجود داشته، نیمی از آن را خودم مقصر بوده‌ام، اما این را هم خیلی خوب فهمیده‌ام که اگر در خانواده‌ای رشد می‌کردم که شرایط بهتری داشت یا حتی از حداقل امکانات برخوردار بودم، هرگز به چنین سرنوشت شومی دچار نمی‌شدم.
کد خبر: ۳۵۵۳۴۱

پدرم با بیکاری و لاابالی بودنش زندگی من، برادرم و حتی مادرم را به باد داد و اکنون هم که جانش را از دست داده است، من به عنوان مقصر در مرگش معرفی شده‌ام؛ اتهامی که حتی خودم هم نمی‌دانم باید آن را به گردن بگیرم یا آن که بی‌گناه هستم.» جوزف پاتریک شوماخر 35 ساله، 4 روز پس از مرگ دلخراش پدرش دستگیر شد. او متهم است در حالی که تحت تاثیر مشروبات الکلی قرار داشته، پدرش را به اجبار از خودرویش بیرون انداخته و سبب مرگش شده است. داستان‌های متفاوتی که از این سانحه برای ماموران پلیس نقل شده، همگی یک نقطه مشترک دارند و آن هم دست‌داشتن جوزف و عمدی‌بودن حرکات غیرعادی او در مورد پدرش بوده است. چند شاهد ماجرا به این که استفان شوماخر 60 ساله توسط پسرش از خودرو به بیرون پرتاب شده، شهادت داده‌اند و همگی حاضرند در دادگاه علیه این پسر معتاد شهادت بدهند. در صورت گناهکار شناخته‌شدن جوزف او به دست‌کم‌ 35 سال حبس بدون امکان تخفیف در مجازات محکوم خواهد شد. «من از 13 سالگی مجبور شدم خودم کار کنم تا مخارجم را دربیاورم. پدرم هرگز اهل کار نبود و این مادرم بود که در یک بیمارستان به عنوان کارگر کار می‌کرد و خرج زندگی‌مان را می‌داد. می‌دانستم زندگی در کنار مردی که همواره تحت تاثیر مشروبات الکلی است، کار آسانی نمی‌‌تواند باشد و به همین دلیل مادرم را درک می‌کردم که از صبح تا نیمه‌های شب 2 شیفت کار می‌کرد تا هم از پس مخارج سنگین زندگی بربیاید و هم مجبور نباشد در خانه شاهد مشکلات بیکاری پدرم باشد. من و برادرم ناچار بیشتر ساعات روز را با پدرمان سپری می‌کردیم به همین خاطر بعد از چند سال تعجبی نداشت که به جای الگو گرفتن از مادرمان، رفتارهایی شبیه به پدر داشته باشیم. اما این‌ها هیچ‌کدام برای مادرمان که زحمت می‌کشید تا من و برادرم لااقل زندگی راحت‌تری داشته باشیم، ملاک نمی‌شد که دست از تلاش بردارد. من برای این که مادرم سختی کمتری بکشد، روزها به جای رفتن به مدرسه در یک مکانیکی خارج از شهر به عنوان کارگر مشغول به کار شدم و دست‌کم 4 ماه طول کشید تا مادرم فهمید من به جای مدرسه رفتن، کار می‌کنم و دیگر برای برگرداندنم دیر شده بود. خودم می‌خواستم احساس مفیدبودن داشته باشم و در عین حال هم می‌دانستم درس خواندن هرگز برایم جذاب نبوده و نمی‌تواند آینده‌ام را تامین کند. زندگی سخت و غیرعادی ما به همین شکل پیش می‌رفت تا این که مادرم به خاطر ابتلا به سرطان سینه دیگر نتوانست کار کند و شرایطمان از آنچه که بود، سخت‌تر شد. در میان این شرایط حاکم بر خانه ما، تنها فردی که کوچک‌ترین احساس مسوولیتی نداشت، پدرم بود. انگار برایش اهمیتی نداشت که خانواده‌ای دارد و باید از آنها حمایت کند و این درواقع وظیفه اوست که به شرایط نابسامان‌مان رسیدگی کند. احساس تنفری که نسبت به او داشتم روز به روز بیشتر می‌شد، اما به خاطر مادرم سکوت می‌کردم و حرفی نمی‌زدم. کار به جایی رسیده بود که حتی برادر کوچک‌ترم هم کار می‌کرد تا بتوانیم از پس مخارج زندگی و هزینه‌های بالای درمان مادرمان بربیاییم. 4 سال بعد در حالی که 25 ساله شده بودم و نمی‌دانستم در طول سال‌هایی که از عمرم گذشته است چه کار مفیدی در زندگی‌ام انجام داده‌ام، مادرم را از دست دادم و بزرگ‌ترین ضربه زندگی به من وارد شد. بعد از رفتن او دیگر احساس می‌کردم که هیچ علاقه‌ای به ادامه زندگی ندارم و می‌دانستم اگر تنها او انگیزه‌ای برای بهتر زندگی‌کردنم بود، دیگر آن را هم ندارم. برادر کوچک‌ترم شرایطی وخیم‌تر از من داشت و در این میان پدرم از روی بی‌مسوولیتی حتی حاضر نشد یک مراسم آبرومند هم برای خاکسپاری مادرمان برگزار کند. شاید هم حق داشت،‌ چون هرگز پولی در جیب نداشت. در طول سال‌های اخیر همواره از من یا برادرم پول می‌گرفت تا هزینه خرید مشروبات الکلی را فراهم کند. بعد از مرگ مادرم هر چقدر که زمان می‌گذشت بیشتر احساس بیچارگی و بدبختی می‌کردم. رفتن او انگار نور و زندگی را از خانه با خود برده بود و ما 3 مرد تنها در خانه را تبدیل به مرده‌های متحرکی کرده بود که حتی خودمان هم نمی‌دانستیم از زندگی چه هدفی داریم و فردایمان را چطور باید شروع کنیم. احساس تنفر و انزجار از پدرم روز به روز بیشتر می‌شد و این رابطه بیمارگونه میان ما سال‌ها ادامه داشت.» جوزف شوماخر اعتراف کرده است زمانی که با تماس تلفنی یکی از دوستان پدرش متوجه شده که او باز هم در حالت مستی است، ناچار با خودرویش دنبال او رفته تا وی را به خانه برگرداند، اما جوزف مدعی است که هرگز نمی‌خواسته تصادف مرگباری را که پدرش دچار آن شده، رقم بزند و این حادثه تنها یک اتفاق بوده که به خاطر نداشتن حالت عادی پدرش موجب مرگ آنی او شده است؛ ادعایی که از نظر ماموران پلیس یک دروغ بزرگ است و مرگ شوماخر به طور عمد از سوی پسر بزرگش صورت گرفته است. «سال‌هاست که با درد و رنج نداشتن مادرمان زندگی می‌کنیم. من و برادرم به خاطر شرایط بدی که در زندگی داشتیم هیچ کداممان نتوانستیم به آنجایی که مادر همیشه آرزویش را داشت برسیم. بعد از مرگ او همه چیز به شکل بدتری درآمد. من هم جا پای پدرم گذاشتم و مثل خودش برای التیام بخشیدن به دردهای روحی‌ام به نوشیدن مشروبات الکلی و حتی مصرف مواد مخدر رو آوردم. تا جایی که می‌‌توانستم خودم را در این مواد غرق می‌کردم تا متوجه نباشم چطور روزهای عمرم را به این شکل تلف می‌کنم و کوچک‌ترین هدفی برای زندگی‌‌ام ندارم. هرچند ماه یکبار در یک تعمیرگاه خودرو مشغول به کار می‌شدم، اما از آنجا که رفتار درستی نداشتم خیلی زود اخراج می‌شدم و ناچار به محل بعدی رو می‌آوردم. پدرم حالت بدتری پیدا کرده بود و در طول این سال‌ها آنقدر مشروبات الکلی خورده بود که کبدش بیمار شده بود. روزی که دوستش با من تماس گرفت و ادعا کرد که پدرم بسیار بد حال است به من گفت‌ بهتر است با خودروی قدیمی که داشتم دنبالش بروم و او را تا خانه برسانم. چاره‌ای نبود. خودم مقدار کمی الکل نوشیده بودم و حالت عادی نداشتم،‌ اما باید دنبال پدرم می‌رفتم. وقتی سوار خودرویم شد، متوجه شدم که از همیشه بدحال‌تر است. اصلا حتی حرف‌هایم را هم نمی‌فهمید و به سوالاتم جواب نمی‌داد. مجبور بودم با سرعت به خانه برسم تا به محل کارم برگردم و این بود که هر چه بیشتر پایم را روی پدال گاز فشار می‌دادم.

در یک لحظه به خودم که آمدم متوجه شدم پدرم در خودرو را باز کرده و از ماشین آویزان شده است، سرعت بالایم باعث شد خیلی دیر بتوانم ماشین را متوقف کنم و به همین خاطر پدرم از ناحیه سر آسیب‌های جدی دیده بود. از همه بدتر آن بود که کمربند ایمنی‌اش سبب شد که حالتی معلق بین خودرو و آسفالت داشته باشد و من حتی نتوانم او را از این وضعیت نجات دهم. دقایقی قبل از توقف خودرو به یک درخت زدم و بعد از خسارات فراوان، آن ایستاد.

پدرم خونین روی زمین افتاده بود و من از ترسم نمی‌دانستم چه باید بکنم. این بود که بر خلاف میلم او را همانجا رها کردم و از محل متواری شدم. می‌دانستم جانش را از دست داده، اما کاری از دستم برنمی‌آمد. افتادن او از خودرو بر خلاف آنچه شاهدان علیه من می‌گویند کار من نبود و خودش از روی عمد این کار را انجام داد. من گرچه از او تنفر داشتم، اما هرگز مرگش را نخواستم و از اتفاق بدی که برایش افتاده، بسیار متاثرم. فقط می‌دانم که او را من نکشته‌ام.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها