ـ عرفان؟ عرفان؟ کجایی؟
دکمه استوپ رکورد
MP3 پلیرمو زدم. در اتاقمو باز کردم و از همون جا صدامو بردم بالا:ـ چیه نازی؟
(نازی خواهرمه. 8 سال ازم بزرگتره. ازدواج کرده و یه دونه دختر 5/3 ساله داره. اسمش نازگله. نازگل موهای طلایی فری داره وخیلی خوشگل و مامانیه.)
نازی میگه:
ـ بیا پایین.
ـ واسه چی؟!!
دوباره با عصبانیت میگه:
ـ واسه چی نداره؟ بیا پایین بابا داره میرسه. هزار تا کار داریم.
ـ خب بابا. بذار لباس بپوشم میآم.
در اتاقمو با دلخوری میبندم .
MP3 پلیرمو میندازم رو تخت. دماغمو بالا میکشم و شلوار مو پایین تا یکی دیگه بپوشم. که مامانم یهو میاد تو. گرخیدم و خودمو پشت در کمدم قایم کردم.مامانم که شوری دلش بالا زده سرشو برمیگردونه و هول هولکی میگه: آدم باش عرفان. آدما شلوار پاشون میکنن گلم.
ـ منم تو همون حالتی که شلوار مو بالا میکشم خوشمزگیم گل میکنه:
ـ واسه ما حوا پیدا کن. چشم، آدمم میشیم.
مامان با یه لبخند ریزی میگه:
ـ ببین عرفان این سه تار بابات کو؟
عضلههای صورتم از تعجب منقبض میشه.
ـ چرا؟!! سه تار واسه چی؟
ـ میخوام اون رو هم با خودمون ببریم.
مخم یهو از شبکه خارج میشه. از پشت در کمد میام بیرون و میگم:
ـ چی؟!!!! مگه قراره بابا کنسرت بذاره . بیخیال مامان.بذار 2 روز از اومدنش بگذره، اون وقت بگو واست تور بینالمللی بذاره . خودم واست با ساز بابا بریک میزنم.
ـ عرفان! حرف گوش کن وبرو بیارش.
ـ به جان خودم کار درستی نیست مامان ـ بین اون همه آدم که قرآن و دعا میارن ما وسایل لهو و لعب ببریم.
مامانم که از کوره در رفته، این بار با تشر میگه:
ـ خوبه خوبه، همین که گفتم سه تارو وردار بیار.
مامانم اونقدر محکم و جدی حرف میزنه که میترسم باهاش مخالفت کنم . سرمو به نشونه اطاعت تکون میدم و یک دستمو روی چشمم میذارم و میگم: چَشم . روچِشم. مامانی.
بیحوصلگی و عجله تو صدای مامانم داد میزنه:
ـ صداشو کم کن عرفان.
در حالی که دارم زیرلب ثانیههای چراغ قرمز رو میشمرم صدای ضبط ماشینو به خاطر مامانم کم میکنم. من و مامانم و نازی و نازگل و شیدا خانم ـ مادرشوهر نازی ـ تو ماشین نشستیم . نازگل و مامانش کنار من رو صندلی جلواند.
نازگل با همون صدای کودکانه بامزهاش بیمقدمه میگه:
ـ دایی؟!
چراغ سبز میشه و حرکت میکنم.
ـ جونِ دایی؟
نازگل داره با دستاش بازی میکنه و سرش پایینه، با حالت معصومانهای آروم میپرسه:
ـ دایی اگه از مادر جون درباره بابابزرگ بپرسم ناراحت میشه؟!
(اونقد خوشگل حرف میزنه که قند تو دلم آب میشه.)
مامانش میگه:
ـ آره.
من میگم:
ـ نه.
نازگل انگار مونده حرف منو قبول کنه یا مامانش. دوباره میگه:
ـ بپرسم یا نه دایی؟
واسه اینکه نذارم نازی دخالت کنه بلافاصله میگم:
ـ مامان نازگل ازت یه سوال داره.
نازی یه اخمی بهم میکنه، ولی من یه لبخند تحویلش میدم. مامانم با بیحوصلگی ولی مهربون جواب میده؛
ـ جونم نوه خوشگلم بپرس.
نازگل با یکم خجالت و ترس و همون معصومیت کودکانهاش میپرسه:
ـ مادر جون بابا بزرگ خوشگله؟
تو همون حال رانندگی خندهام میگیره و یه نگاه کوچیک به آیینه میندازم، مامانم و میبینم که داره گریه میکنه. خندهام روی لبم خشک میشه.
نازگل رو بغل کردم و روی کاپوت ماشین نشستم. کلی آدم اینجاست. از سوسولای بالا شهری گرفته تا «پوست خربزه گاز زن»ها. از صدا و سیما هم دو سه تا خبرنگار و فیلمبردار اومدن، چند تا عکاس همهم تندتند عکس میگیرن. تا جایی که چشم کار میکنه پرده زدن و ورود آزادگان را بهوطن تبریک گفتن.
ناخودآگاه برمیگردم و داخل ماشینو نگاه میکنم. سه تار پدرم پشت شیشه بدجور تو چشمه . با خودم میگم کاش عقلم میکشید، میذاشتمش تو صندوق عقب ماشین.
یه اتوبوس از سر خیابون میپیچه و وارد محدوده دید مردم میشه. همه شادی میکنن، یه عده بالا پایین میپرن، تعداد زیادی هم صلوات میفرستن. مامانم و نازی و بیشتر زنها از شوق شروع میکنن به گریه کردن. شیدا خانم در حالی که با دست چپ شونه مامانمو گرفته با دست راست دونههای تسبیح آبی رنگشو میندازه وصلوات میفرسته.
فضا، فضای عجیب وخاصیه. انگار قیامت شده، هرکسی تو حال و هوای خودشه، یه اتوبوس از گرد راه پیدا میشه. هیجان به اوج خودش میرسه. دل تو دل خودمم نیست. من که ادعا داشتم خونسردترین آدم روی زمینم، دارم نافرم گریه میکنم.
من تاحالا بابامو ندیدم. نمیدونم چی دوست داره، چی دوست نداره. خوش اخلاقه یا نه.؟ چه تیپی یه؟ هیچی نمیدونم. حتی جواب سوال نازگلو بلد نبودم بدم، نمیدونم بابام خوشگله یا نه. فقط میدونم سه تار زن قهاری بوده و همه دوسش داشتن.
ولی من که ندیدمش، چه جوری تو چشاش نیگا کنم و بهش بگم: منم، عرفان، پسرتون. حتی نمیتونم حدس بزنم که وقتی بفهمه من پسرشم، چه عکسالعملی داره؟
رزمندههای دیروز و آزادههای امروز یکی یکی از اتوبوس پیاده میشن. اکثرا یا پیرن یا پیر دیده میشن. همین که پاشونو از اتوبوس میذارن پایین، سهچهار نفر« بغل بوس شون» میکنن. دم در اتوبوس وحشتناک شلوغه. یازدهمین نفرکه پیاده میشه چیز عجیبی میبینم. مامانم میپره تو بغل یک مرد که بیشتر از 60 ساله نشون میده و موهای پر پشت و ته ریش سفیدی داره و یه اورکت سربازی انداختهرو شونهاش. قدبلند و هیکل چارشونهاش خیلی به چشم میاد. باخودم میگم، مامانم که میگفت: بابات 46 سالشه، پس...
اورکت بابا تو این هیر و بیر از رو شونش میافته، مامان بعد از چند ثانیه که تکون شونههاش نشون میده گریه میکنه، یهو ساکت میشه، یه قدم عقب میآد، هیکل بابا رو با دقت خاصی نیگا میکنه، یهو آستین خالی بابامو میگیره و پیشانیشو میذاره رو سینش و این بار با تمام صداش گریه میکنه . خون تو بدنم یخ میزنه. رو مو برمیگردونم، چیزی غیر سه تار نمیبینم. باید یه کاری میکردم که نه چشم مادرم به سه تار بیفته نه چشم پدرم.
جنگ صدای سه تار را از خونه ما برده بود.
نیما اکرامیفر