تقریبا فرق چندانی ندارد مسجد محل ما با شاپسنترهای مدرن دوبی آنقدر که سرویس میدهد به اهالی.... هرچند ما آدمهای نوستالژیک دلمان دم به ثانیه برای گذشته تنگ میشود اما این رویه جدید لااقل یک خوبی دارد که امنا را نجات داده از اینکه برای مخارج مسجد مدام دستشان دراز باشد به سمت آدمهای خسیسی مثل من که فقط حس نوستالژیک داریم اما حاضر نیستیم یک ریال بابت این احساساتمان خرج کنیم.
اینها به کنار، تازگی باخبر شدم باشگاه کنار مسجد ما کلاس آموزش باله گذاشته است، اول شگفتزده شدم و پر شدم از این افکار تکراری کهای بابا این چه کاری است و باید درش را بست و این چه داستانی است و این چه مسجدی است و این چه ماجرایی است و ... اما بعد که کمی حالم سرجایش برگشت فکر کردم که این تغییرات در نظام اجتماعی بیش از آن که ما را حالی به حالی کند باید ما را حالی کند که در بطن این زندگی اجتماعی چه تغییراتی دارد رخ میدهد که اینها نشانههای آن است.
وقتی آب از لای کاشیها بیرون میزند یک راه این است که هرروز لای کاشیها را سیمان کنی تا برای چند ساعت هم شده آب را نبینی و فردا دوباره همین کار را تکرار کنی و یک راه هم این است که بفهمی داخل این دیوار اتفاقی افتاده که با حذف نشانهها آن اتفاق تمام نمیشود و بفهمی این جامعه مثل یک موجود زنده زندگی میکند و بزرگ میشود و اصولا با عتاب و خطاب و تشرهای تو بنیان آن عوض نمیشود و برای آن که بدانی چرا امروز اینجاست باید تلاش کنی و بفهمی که این همه سال چه راهی را طی کرده و بر او چه گذشته و امروز چه حال و روزی دارد و اگر مرد تغییر یک نظام اجتماعی هستی باید بفهمی اگر امروز شروع کنی شاید شاید ?? سال دیگر به نتیجه برسی، راستی این ماجرای گشت ارشاد به کجا رسید؟
وبلاگ اعترافات / یادداشتهای محمد دلاوری
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)