راز دفن شده - این ماجرا‌؛

خنجرهای یادگاری

در شماره‌های گذشته خواندید، جسدی پوسیده و خنجری زنگ زده پس از 3 سال در یک ساختمان در حال احداث از زیر خاک بیرون کشیده می‌شود. مقتول احسان نام دارد و او عاشق دختری به نام شهره بود اما این دختر قصد داشت با پسر دیگری ازدواج کند. مادر مقتول مصرانه می‌گوید شهره این جنایت را مرتکب شده است. سرگرد شهاب و دستیارش ستوان ظهوری زوجی را که زمان وقوع قتل، خانه در اجاره‌شان بود، پیدا می‌کنند و معلوم می‌شود آن دو زمان حادثه در سفر بودند و کلید خانه در اختیار پسر دایی زن جوان به نام سامان قرار داشت. سامان که یک فقره سابقه کیفری به اتهام حمل مواد مخدر دارد، بازداشت می‌شود اما قتل را انکار می‌کند و حاضر نیست اطلاعات دیگری هم ارائه کند.
کد خبر: ۳۴۹۴۹۴

کارآگاه صندلی‌اش را به سمت پنجره چرخانده و محو تماشای گنجشک‌هایی شده بود که بی‌خبر از همه عالم سرشان به بازی گرم بود. ستوان هم کاری برای انجام دادن نداشت.

سامان در بازداشتگاه بود و خیال نداشت قفلی را که به دهانش زده بود، باز کند و با آنها راه بیاید. از طرفی هیچ نشانی از شهره در دست نبود که آن دو بخواهند او را استنطاق کنند.سرگرد نیم‌چرخی زد و رو به دستیارش کرد. شماره تلفن مادر احسان را می‌خواست تا ببیند آنها سامان را می‌شناسند یا نه.

ظهوری قبلا این کار را انجام داده و جواب منفی گرفته بود. مادر احسان اصلا خبر نداشت رقیب عشقی پسرش که بود، یعنی حتی اگر فرضیه این زن صحت داشت، باز هم زیاد نمی‌شد کاری از پیش برد.

اطلاعات همه ناقص و پر ابهام بودند و گذشت زمان طولانی از قتل، کار را دشوارتر از حد تصور کرده بود.

ستوان فقط برای این که حرفی بزند و سکوت رخوت‌انگیز حاکم بر اتاق را بشکند، پیشنهاد کرد یک بار دیگر سامان را بازجویی کنند. آن دو می‌دانستند زمان حادثه این فقط سامان بود که می‌توانست آزادانه به محل قتل رفت و آمد کند، بنابراین تقریبا شکی وجود نداشت که جنایت، کار خود اوست یا لااقل شریک جرم بوده و قاتل اصلی را می‌شناسد اما برای اثبات این ادعا به مدرک‌ محکم‌تری نیاز بود و نمی‌شد صرفا به شهادت زن و شوهر مستاجر بسنده کرد، چون سامان اصلا حرف آن دو را قبول نداشت و می‌گفت حافظه‌شان آنها را غلط راهنمایی کرده است.

سرگرد با پیشنهاد بازجویی دوباره از سامان مخالفت کرد، او دلش می‌خواست وقتی متهم را برای بار دوم به اتاق بازجویی فرابخواند که دستش حسابی پر باشد.

کارآگاه راه حل دیگری داشت که چندان به مذاق ظهوری خوش نیامد، چون او مجبور بود در این گرمای آزاردهنده از کولر دل بکند و راهی کوچه و خیابان شود و از این و آن درباره سامان و رابطه احتمالی‌اش با شهره بپرسد.

ستوان که چاره‌ای برای شانه خالی کردن از این مسوولیت نداشت همراه یک سرباز پرحرف به راه افتاد و در تمام طول مسیر مجبور شد به داستان‌های پسرک که بیشتر‌شان ساخته قوه تخیل او بود، گوش بدهد.

ظهوری قبل از هر چیز سراغ پدر و مادر متهم رفت ولی آن دو هم مثل پسرشان نم پس نمی‌دادند و با موچین هم نمی‌شد از زیر زبان‌شان حرف کشید.

پدر سامان انگار فقط همین یک جمله را بلد بود که پسرش اهل این کارها نیست و دفعه قبل هم برایش پاپوش درست کرده بودند.مادر او هم مثل طوطی پشت سر هم تکرار می‌کرد:خیر نبینی که سامانم را بی‌گناه انداختی زندان.

وقتی گوش ستوان از نفرین و ناله حسابی پر شد، سراغ یکی از دوستان قدیمی او رفت، مردی به نام علی که ظاهرا از دوران دبیرستان با سامان رفیق بود و آن دو از جیک و پوک هم خبر داشتند.

این اولین‌بار بود که ستوان به خاطر وراجی یک نفر خدا را شکر می‌کرد.

علی انگار چیزی به نام فک نداشت و دهانش بی‌وقفه می‌جنبید و تند تند حرف می‌زد. او شهره را می‌شناخت. خیلی خوب هم می‌شناخت. خانه قدیمی‌شان را بلد بود و می‌دانست سامان و او سر و سری با هم داشتند اما یکدفعه به هم زدند. شهره ظاهرا زیاد خوشنام نبود و سامان بعد از این که شنیده بود پشت سر او چه‌ها که نمی‌گویند، ماجرا را تمام کرده و بی‌خیال عشق و عاشقی شده بود.

اینها را علی می‌گفت اما ظهوری جور دیگری تعبیر می‌کرد. خروجی حرف‌های مرد جوان برای ستوان این بود که سامان بعد از یک رقابت عشقی و انجام قتل ترجیح داده برای این که آب‌ها از آسیاب بیفتد و کسی پاپیچ او نشود به دلش پشت پا بزند و بی‌خیال شهره شود.

علی اگر می‌دانست عاقبت همکاری با ستوان این است که باید الساعه کار و بارش را تعطیل کند و با او برای ادای شهادت و نوشتن توضیحاتش راهی اداره آگاهی شود، لب‌هایش را می‌دوخت.

او از این که وراجی‌اش باعث شده بود دوست قدیمی‌اش به دردسر بیفتد، کمی احساس عذاب وجدان می‌کرد اما به هر حال دیگر راهی برای عقب‌نشینی نداشت و بند را آب داده بود.

کارآگاه وقتی شاهکار دستیارش را دید، بالاخره بعد از مدت‌ها همکاری ولخرجی کرد و یک بارک‌الله خشک و خالی از زبانش درآمد. حالا وقت آن بود که سامان یک بار دیگر پشت میز بازجویی بنشیند.

متهم این بار اوضاع را وخیم‌تر از آن احساس کرد که بخواهد به یکدندگی‌اش ادامه بدهد . برای همین شروع کرد به تقلا و دست و پا زدن برای اثبات بی‌گناهی‌اش.

او توضیح داد شهره خاطرخواه زیاد داشت چند اسم را هم به زبان آورد که اتفاقا احسان هم جزوشان بود. گوش‌های کارآگاه با شنیدن نام مقتول حسابی تیز شد:

تو که گفتی احسان را نمی‌شناسی.

سامان به من و من افتاد و دست و پایش را گم کرد: من نمی‌شناختمش. یکی از دوستانم به اسم یحیی او را به من معرفی کرد، یحیی خودش دلباخته شهره بود و می‌دانست من هم نیمچه علاقه‌ای به این دختر دارم البته وقتی فهمیدم پای دوست صمیمی‌ام وسط است، خودم را کنار کشیدم. آن زمان هنوز احسان را نمی‌شناختم و به خاطر یحیی بی‌خیال شهره شدم و فکر می‌کردم آن دو در کنار هم خوب و خوش هستند تا این که یک روز...‌ .

سامان ناگهان زبانش را گاز گرفت. داشت حرف‌هایی می‌زد که نباید به زبان می‌آورد.

ستوان متوجه موضوع شد و متهم را تشویق کرد ادامه بدهد اما سامان می‌خواست بازی را به هم بزند و دوباره سر لج افتاد و گفت اصلا چیزی نمی‌داند.

کارآگاه که نقطه ضعف متهم را می‌دانست به او گوشزد کرد اگر دفعه قبل سکوتش به قیمت تحمل یک سال حبس آب خورد این دفعه ممکن است او را پای چوبه‌دار ببرد.

تن سامان از شنیدن اسم دار لرزید و مثل بلبل به حرف آمد.شهره تمام این مدت در زندان بود. به خاطر مواد حبس ابد داشت. او رئیس باند بود و من و یحیی برایش خرده‌فروشی می‌کردیم.

رفتار سامان حسابی تغییر کرد و گویی به پسربچه‌ای 12 ساله تبدیل شده بود. بی‌اختیار گریه می‌کرد و وسط هق‌هق‌ها گاهی یکی دو جمله می‌گفت.

او اصلا شهره را دوست نداشت فقط برایش کار می‌کرد و این یحیی بود که خیالاتی در سر داشت و وقتی فهمید دخترک با پسری به اسم احسان دوست شده است، تصمیم گرفت حال احسان را بگیرد.این وسط سامان همه کارها را انجام داد، سراغ احسان رفت و از او خواست پایش را کنار بکشد و وقتی دید احسان عاشق‌تر از آن است که با یک تشر انصراف بدهد، او را به بهانه این که می‌خواهد اسراری را درباره شهره فاش کند به خانه دخترعمه‌اش کشاند و خودش گوشه‌ای نشست تا یحیی کار را یکسره کند.

بازجویی 2 ساعت و نیم طول کشید و بعد از آن ماموران عملیاتی راهی خانه یحیی شدند و او را کت بسته به اداره آگاهی بردند.یحیی وقتی شنید دوستش علیه او چه اعترافاتی کرده است، کم مانده بود از تعجب پس بیفتد.

بنا به ادعای یحیی، سامان تقریبا ماجرا را وارونه تعریف کرده و این خودش بود که احسان را کشته بود. عجیب‌تر این که هر دو یک داستان را بازگو می‌کردند، فقط جای اسم‌ها تغییر می‌کرد. کارآگاه این بار تصمیم گرفت آن دو را رودررو کند اما مواجهه حضوری هم باعث نشد هیچ‌کدام‌شان یک قدم هم کوتاه بیاید و قتل را گردن بگیرد.

ستوان ظهوری این وسط بیشتر به یحیی مشکوک بود، چون در خانه او خنجری شبیه به خنجر زنگ زده پیدا شده بود. یحیی برای این مدرک هم جواب داشت و توضیح داد دقیقا نمونه همین خنجر در مغازه سامان هم روی دیوار آویزان شده است.

کارآگاه بالاخره به این نتیجه رسید که شهره را از زندان فرابخواند و از او بازجویی کند تا بفهمد بالاخره کدام‌یک از 2 دوست عاشق او بوده‌اند اما شهره اصلا از این عشق خبر نداشت. او بعد از این که با احسان آشنا شده، دور خلاف را خط کشیده بود و می‌خواست با پنهان کردن گذشته‌اش با او ازدواج کند اما احسان ناگهان بدون خبر ناپدید شد ‌.

شهره بعد از آن ماجرا مدتی منتظر احسان مانده و وقتی از او خبری نشده، دوباره سراغ مواد‌فروشی رفته بود. او اصلا نمی‌دانست یحیی یا سامان هم عاشقش بوده‌اند. ظاهرا قرار نبود معمای قتل احسان حل شود. کارآگاه و دستیارش هر چه لازم بود در اختیار داشتند اما نمی‌توانستند ثابت کنند کدام‌یک از 2 متهم، قاتل اصلی است.

سرگرد که با پیچیده‌تر شدن ماجرا به خودش قول داده بود هر طور شده راز جنایت را فاش کند، از شهره درباره خنجر زنگ‌زده پرسید. دخترک برای جواب دادن به این پرسش کمی به حافظه‌اش فشار آورد و بالاخره گفت: من یک بار که به ترکیه رفته بودم 4 خنجر شبیه به هم خریدم، خیلی قشنگ بودند.

یک روز سامان گیر داد و من یک جفت از خنجرها را به او بخشیدم، بعدش یحیی اصرار کرد و من هم یکی را برای خودم نگه داشتم و یکی دیگر را به او یادگاری دادم.

بالاخره کار تمام شد. سامان قاتل بود.یحیی یک قبضه خنجر را هنوز داشت اما یکی از خنجرهای سامان گم شده بود.

علیرضا رحیمی نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها