زندان گلادیک در 12 کیلومتری شهر قرار داشت. زندان نسبتا بزرگی بود که بیشتر زندانیان آن را مجرمان حرفهای و سابقهدار تشکیل میدادند. بند 66 این زندان مختص جانیان خطرناکی بود که به جرم سرقت مسلحانه، ضرب و جرح و تجاوز مدت مجازات خود را سپری میکردند. این اولین بار نبود که در این بند قتل رخ داده بود. هر از گاهی زندانیان دست به تصفیه حساب خونین و اقدام به ارتکاب جنایت میزدند، اما این بار گویا قتل بسیار پیچیده اتفاق افتاده بود. کمیسر که یک روز سخت کاری را پشت سر گذاشته بود و خسته و عصبی به نظر میرسید نفس عمیقی کشیده و دوباره به طرف خودرواش برگشت و به طرف زندان گلادیک حرکت کرد.
در آن ساعت غروب خیابانها شلوغ و پررفت و آمد بودند و ترافیک سنگینی بر خیابانها سایه انداخته بود. از این رو کمیسر بعد از حدود یک ساعت به زندان گلادیک رسید. این زندان قدیمی با دیوارهای بلند و برجهای نگهبانی متعدد در یک زمین بایر ساخته شده بود و از جاده اصلی 3 یا 4 کیلومتر فاصله داشت. در سمت شمالی زندان رودخانه بزرگ لند قرار داشت.
کمیسر خودرویش را جلو در بزرگ فولادی زندان متوقف کرد و منتظر شد تا یکی از نگهبانان در حالی که مسلح بود نزد او آمد. کمیسر خودش را معرفی کرد. نگهبان بعد از دیدن کارت شناسایی کمیسر دوباره به داخل زندان برگشت و لحظاتی بعد وقتی مجددا نزد کمیسر آمد از او خواست از خودرویش پیاده شود و در خودرویی که در آستانه در ورودی گویا انتظار میکشید سوار شود تا به محل حادثه هدایت گردد. در عین حال نگهبان دیگری پشت رل خودرو کمیسر نشست تا آن را در گوشهای پارک کند.
کمیسر پس از عبور از میدان بزرگ زندان به اتاق رئیس زندان راهنمایی شد. سرگرد برت، رئیس زندان با قد و قوارهای بلند و در حالی که بشدت نگران و عصبی به نظر میرسید با دیدن کمیسر احترام نظامی گذاشت و گزارش داد:
متاسفانه و علیرغم همه تلاشهای ما باز قتل دیگری در داخل زندان رخ داد.
وی توضیح داد: ساعت 00/19 مسوول بند 66 گزارش داد که یک زندانی 37 ساله سیاهپوست به نام دیوید اکسل که به جرم ضرب و جرح و مجروح کردن سه نفر با اسلحه سرد و تهدید به قتل یک نفر دیگر یک ماه پیش به زندان منتقل شده در سلولش به قتل رسیده است.
رئیس زندان یادآور شد که گلوی این زندانی با شیئی برنده بریده شده است. با اطلاع از این موضوع بلافاصله وضعیت فوقالعاده در زندان اعلام کردیم و من که در زندان حضور داشتم شخصا در سلول 323، که قتل در آنجا رخ داده بود، حاضر شدم و موضوع را پیگیری کردم.
متاسفانه صحنه وحشتناکی بود. جسد دیوید در حالی که گلویش بریده شده بود روی تختش غرق در خون افتاده بود. اثری از آلت قتاله درصحنه جنایت نبود.
بلافاصله سلول مورد نظر را تحت کنترل درآوردیم و شروع به تحقیق و بازجویی از همسلولیهای او کردیم که این بازجویی تاکنون نتیجهای دربر نداشته است. متاسفانه هیچ کدام از زندانیها حرفی نمیزنند و اظهار بیاطلاعی میکنند. البته این در زندان امری طبیعی است اگر هم چیزی میدانستند قطعا به خاطر حفظ جانشان حرفی نمیزدند. چرا که در زندان باندهای مافیایی وجود دارد که در کمال قساوت و بیرحمی اقدام به حذف مخالفان خود میکنند. بخصوص زندانیانی که حاضر نیستند مطیع و تحت نفوذ آنها باشند.
از آنجا که برخی از نفرات خطرناک زندان را میشناسیم. آنها را دستگیر کردیم و تحت بازجویی قرار دادیم، اما نتوانستیم حرفی از زیر زبان آنها بکشیم. همه آنها اظهار کردند که در ساعت وقوع حادثه در سالن و هواخوری بودهاند که البته به لحاظ این که این افراد همیشه تحت نظر هستند، رئیس بند 66 هم این موضوع را تایید کرد. به هر حال تحقیقات ما همچنان ادامه دارد.
سرگرد برت افزود: خود مقتول یعنی دیوید اکسل هم یک زندانی ناآرام بود. او در همین مدت یک ماه که به اینجا منتقل شد کلی برای ما دردسرساز بود. او چندین بار با هم سلولیهایش درگیر شد. او کلا یک مرد عصبی، تندخو و مغرور بود و از طرفی چون بدنی فوقالعاده قوی داشت همواره درصدد بود فخر بفروشد و دیگر زندانیان را وادار کند که از او حرفشنوی داشته باشند.
سرگرد برت اضافه کرد: مقتول ، سابقه چندینبار شرارت و درگیری و حتی تجاوز به عنف را داشته است. او به 5 سال زندان محکوم شده بود که از همان روز اول حبسش بنای ناسازگاری گذاشت و مشکلاتی را برای ما فراهم کرد. از طرفی به خاطر بدرفتاریاش با دیگر زندانیان جایگاه خوبی در میان زندانیان نداشت و خیلیها از دست او عصبی و ناراحت بودند.
وی خاطرنشان کرد: ساعت، محل و نحوه قتل دیوید برای ما کمی بحثبرانگیز است. قاعدتا تصفیه حسابهای خونین در داخل زندان در سلول انجام نمیگیرد و بیشتر آنها براساس یک دعوای ساختگی و یا در حمام و یا هنگام هواخوری در حیاط در میان شلوغی انجام میگیرد. از این رو به نظر ما این جنایت توسط باندهای زندانی صورت نگرفته و احتمالا انگیزه خصومت شخصی بوده است.
رئیس زندان یادآور شد: براساس نظریه پزشکی قانونی وقوع جنایت بین ساعت 30/17 الی 00/18 بعدازظهر یعنی درست زمان هواخوری زندانیان رخ داده است. این را هم اضافه کنم که دیوید اکسل جزو آن دسته افرادی بود که برای هواخوری لحظهشماری میکرد و از لحظه لحظه آن سود میبرد او زودتر از همه به حیاط میآمد و دیرتر از همه هم میرفت. نکته دیگری که برای ما مشکوک است نحوه قتل است. واقعا برای ما تعجبآور است که چگونه وی با آن قدرت بدنی توسط قاتل یا قاتلان غافلگیر شده و به قتل رسیده است.
سرگرد برت در پایان گزارش خود گفت: در بررسیهایی که ما راجع به مقتول انجام دادیم. او شبها دچار بیخوابی میشد و گاهی هم وحشتزده از خواب میپرید. وی اصولا بسیار کمحرف بود و ترجیح میداد با خودش خلوت کند.
دیوید وقتی خیلی کوچک بوده پدر و مادرش از هم جدا میشوند و او دوران کودکی و نوجوانی را در پرورشگاه گذرانده است.
کمیسر پس از شنیدن گزارش رئیس زندان به همراه او وارد بند 66 سلول 323 که در انتهای سالن قرار داشت شد. در این سلول نسبتا بزرگ 3 تخت دوطبقه وجود داشت که بر روی تخت طبقه اول ضلع غربی سلول جسد دیوید اکسل در حالی که ملحفهای سفید روی آن انداخته شده بود، دیده میشد.
کمیسر به آرامی به جسد دیوید اکسل نزدیک شد. ملحفه را از روی او کنار زد و با جسد غرق به خون او روبهرو شد. صحنه دلخراشی بود. بریدگی عمیقی در گلوی او دیده میشد. خون کاملا تخت مقتول را به رنگ سرخ درآورده بود. چشمان دیوید به سقف سیاه زندان دوخته شده بود و هیکل درشت و بزرگش غرق در خون بود. او یک شلوار کتانی سرمهای و تیشرت آبی به تن داشت. اثری از ضرب و جرح بر روی بدن و صورتش دیده نمیشد. حتی اثری از به هم ریختگی تخت هم مشاهده نمیشد. این امر خود شکبرانگیز بود.
چرا که حکایت از این داشت مقتول در زمان وقوع جنایت کوچکترین عکسالعملی در دفاع از خود نشان نداده است. حتی اگر خواب هم بود با توجه به قدرت بدنی فوقالعادهاش میبایستی حداقل مقاومت را انجام میداد.
کمیسر پس از این که جسد دیوید اکسل را وارسی کرد به بازرسی از داخل سلول او پرداخت همه چیز به نظر مرتب و منظم میرسید و اثری از به هم ریختگی دیده نمیشد. کمیسر وقتی جای جای سلول را از نظر گذراند به سراغ همسلولیهای مقتول رفت.
جرج ، اسمیت ، جان ، هانس و ادوارد همسلولی دیوید بودند که به طور مجزا در یک سلول جداگانه نگهداری میشدند. کمیسر بازجویی از یکایک آنها را آغاز کرد.
جرج که بسیار لاغراندام بود و اخمو و بیحوصله به نظر میرسید در کمال خونسردی به کمیسر گفت:
من نه چیزی دیدهام و نه از چیزی خبر دارم. من موقع قتل دیوید در حیاط زندان درحال هواخوری بودم. ضمن اینکه دنبال دردسر هم نیستم.
وی در پاسخ کمیسر که پرسید؛ رفتار دیوید در زندان چگونه بود؟ شانههایش را بالا انداخت و گفت: او بسیار تندمزاج بود و انگار دنبال بهانه میگشت که با یکی درگیر شود. بیشتر هم سربهسر هانس میگذاشت. شاید هم علتش این بود که هانس جوانتر از همه بود.
کمیسر در مورد جرمی که مرتکب شده و بابت آن زندانی شده است، سوال کرد: جرج جواب داد: من به جرم تجاوز به عنف زندانی هستم.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به سراغ اسمیت رفت. اسمیت هم که مردی قدبلند و قویهیکل بود بسیار بیحال به نظر میرسید. او که دائم با انگشتانش بازی میکرد به کمیسر گفت: من قبلا حرفهایم را به رئیس زندان گفتهام و حوصله تکرار آن را ندارم. من نه چیزی دیدهام و نه از چیزی خبر دارم. دنبال دردسر هم نیستم. تا 9 ماه دیگر هم آزاد میشوم. در ضمن جرمم هم سرقت همراه با ضرب و جرح بوده است.
نفر بعدی که تحت بازجویی قرار گرفت جان بود. او یک قد و قواره کوچکی داشت و به نظر بسیار چابک و قوی به نظر میرسید. خیلی تندتند حرف میزد. او به کمیسر گفت: من هم چیزی ندیدم. در زمان وقوع جنایت در حیاط در حال هواخوری بودم. من اولین نفری بودم که جسد دیوید بیچاره را مشاهده کردم و به رئیس بند خبر دادم.
وی افزود: دیوید بسیار نجوش و اخمو بود. او خودش را یک سر و گردن از همه بالاتر میدانست. آدم خیلی مغروری بود. امروز هم که از برنامه ناهار برگشتیم رفت روی تخت افتاد و مثل خرس خوابید. موقع هواخوری خیلی سعی کردم بیدارش کنم. اما موفق نشدم. خواب عمیقی او را گرفته بود. من هم اصرار نکردم راستش ترسیدم عصبی شود و به من حمله کند. آخر او بسیار تندخو بود.
وی افزود: امروز ناهار با هانس و ادوارد بود. گویا با آنها خیلی خوب شده بود. برای اولین بار دیدمش میخندید. بعد هم همان طور که گفتم از ناهار که برگشت انگار تعادل نداشت روی تخت افتاد و خوابید.
کمیسر چند سوال از او کرد و سپس به سراغ هانس مرد قویهیکل و خوشقیافه که به جرم سرقت مسلحانه دستگیر شده بود، رفت. هانس به نظر 22 یا 23 سال بیشتر نداشت به کمیسر گفت: چی میخواهید بدانید؟ در زمان وقوع قتل دیوید من با ادوارد بودم. و هیچی راجع به قتل این مرد سیاهپوست اخمو نمیدانم.
کمیسر پرسید گویا چندین بار با او درگیری داشتهای؟
هانس پاسخ داد: درگیری نبود. او بسیار مغرور و از خودراضی بود و به هیکل گندهاش مینازید و میخواست همه تسلیم او شوند اما من جلوش ایستادم. ولی خب امروز که میانهمان خوب شد این اتفاق افتاد.
کمیسر پرسید: ظاهرا ناهار را با هم خوردید!
هانس جواب داد: این موضوع هیچ ربطی به قتل او ندارد. همه بچهها گاهی با هم غذا میخورند. هانس ادامه داد: دیوید خیلی برای خودش دشمنتراشی میکرد. شاید دو نفر از بچههای بند کار او را تمام کرده باشند.
او به غیر از من با زندانیان دیگری هم درگیری داشت. بهتره دنبال آنها بروید. وی افزود: من 6 ماه است که در اینجا هستم و فقط با دیوید درگیری داشتم. خودش مقصر بود.
آخرین نفر که تحت بازجویی قرار گرفت: ادوارد بود. وی که جوان عینکی بود و قد متوسطی داشت به همراه هانس و به جرم سرقت مسلحانه دستگیر شده بود. در واقع همجرم هانس بود. ادوارد در حالی که سعی میکرد خونسردیاش را حفظ کند به کمیسر گفت: من هیچچیز راجع به قتل دیوید نمیدانم. من در زمان وقوع جنایت ساعت 30/17 در حال هواخوری بودم.
وی اضافه کرد: اما زمانی که قصد ترک سلول را داشتم دو نفر از زندانیان را دیدم که از دور چشم به سلول ما دوختهاند. گویا منتظر بودند که بند خلوت شود. یکی از آنها شیئی کوچک مثل یک تیزبر در دست داشت. فکر میکنم قتل کار همان دو نفر باشد.
ادوارد یادآور شد: چون در آن لحظه عینک به چشم نداشتم، نتوانستم آنها را شناسایی کنم. وقتی به حیاط رفتم موضوع را به هانس هم گفتم. او بهم گفت خیالاتی شدی رفیق.
کمیسر چند سوال از ادوارد کرد. و آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر بدقت مرور کرد و سپس رو به سرگرد برت رئیس زندان گفت: قاتل در میان همسلولیهای دیوید است.
شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل و یا قاتلان دیوید چه کسانی هستند و کمیسر از کجا آنها را شناخت. کمیسر حداقل سه دلیل برای دستگیری قاتلان دیوید داشت.
حمید موفق