حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ایادی: خب دوستان عزیز این هفته میخواهیم با کسی مصاحبه کنیم که در واقع یک عروسک چوبی بود ولی... .
پینوکیو: درست حرف بزن.
ایادی: شما ساکت باش. گفتم بود، نگفتم حالا هم هست.
پینوکیو: به هر حال درست صحبت کن.
ایادی: بیادب!
پینوکیو: درست صحبت... .
ایادی: آقا بیاین ایشون رو بندازین از جلسه بیرون. اعصاب نداریم. داشتم میگفتم صحبت درباره یک عروسک چوبی بود که با سکته دادن هر روز باباش و دق مرگ کردن فرشته مهربون بالاخره آدم شد.
پدر ژپتو: من از دست بچهام هیچ گلایهای ندارم. گفته باشم.
ایادی: یعنی چی گلایه نداری؟ یکی از این کارهایی که این کرده بود رو ما میکردیم بابامون عاقمون میکرد. یعنی چی؟ حالا میگن فرزندسالاری، فرزندسالاری ولی نه اینقدر.
پدر ژپتو: من پینوکیو رو دوست دارم.
ایادی: ای بابا، پدر جان پیر شدی، دیگه حواست هم سر جاش نیست. آخه این دوست داشتن داره؟
پینوکیو: درست صحبت کن.
ایادی: شما ساکت شو. میگفتم... به هر حال میخوایم به یک سری نتایج منطقی و عقلانی از این قصه برسیم. اول این که آدم شدن به همین راحتیها هم نیست... دوما وقتی آدم شدی هم لزوما به این معنی نیست که واقعا آدم شده باشی. نمونهاش همین بابا که کنار دست ما نشسته.
روباه مکار: تو هم بهت نمییاد همچین آدم باشی. بیا با هم دوست بشیم.
ایادی: شما دو تا که هیچی نگین. آبروی هر چی شخصیت خبیث و منفی که توی داستانها است رو بردین. آخه واقعا خجالت نمیکشین؟ از پس گول زدن یه پسر بچه اون هم چوبی برنمیاین؟
گربه نره: ما همه تلاشمونرو کردیم. مگه نه رئیس؟ همهاش تقصیر فرشته مهربون بود.
ایادی: راستی فرشته مهربون کجاست؟
روباه مکار: اون که مرد. دق کرد از دست این.
ایادی: ای بابا... حالا بین این همه آدم فقط اون باید بمیره. خب چرا خود این نمرد؟ چی میشد؟ تازه داستان کلی درام هم میشد تاثیرگذاریاش هم بیشتر بود.
پینوکیو: درست صحبت کن.
ایادی: ببین یه بار دیگه بگی درست صحبت کن، میبرمت شهر بازیها... از همون شهر بازیها که خیلی دوستداشتی.
یکی از حضار: آقا من به این قسمت داستان خیلی اعتراض دارم.
ایادی: بگو بابا جان، بگو... .
همان یکی از حضار: آقا اصلا این بخش باید از داستان حذف بشه. یا لااقل واسه زیر 18 سال تعریف و نمایش داده نشه. من خودم شخصا از وقتی کارتون این یارو رو دیدم دیگه از هر چی شهر بازیه بدم اومد. چهبسا اصلا به خاطر همین شهربازی تهران رو خراب کردن دیگه!
ایادی: به نکتهای بس ظریف اشاره کردید. واقعا چهبسا علتش همین باشد. از همین جا باید ایشون رو به عنوان جنایتکار دوران کودکی معرفی کنیم.
پینوکیو: درست صحبت کن.
ایادی: صحبت نمیکنم، ببینم میخوای چیکار کنی. اه اه... از همون بچگی اونقدر من از این بدم میاومد. مامانهامون هی اینو میدیدن، هی میگفتن نگاه کن، تو هم همین جوری منو حرص میدی. اصلا یه وضعی.
پدر ژپتو: اون پسر خوبی شده دیگه... من مطمئنم.
ایادی: ای بابا...تو اگر اینقدر ساده نبودی که حال و روزت این نبود پدر من.
روباه مکار: نه بابا توفیری نکرده همون کلهشقیه که قبلا بود.
گربه نره: آره راست میگی رئیس.
روباه مکار: هنوزم مثل آب خوردن گول میخوره.
ایادی: جان خودت، هر دفعه هم تو گولش میزنی.
روباه مکار: پس چی؟ کلی رفتم دوره دیدم، کلی واحد پاس کردم. نه همین جور الکی.
ایادی: این که اصلا نیاز به گول زدن نداره خودش همین جوری گول خورده خدایی هست.
پینوکیو: درست صحبت کن.
ایادی: جواب آدم قلابیها خاموشی است.
پینوکیو دستهایش را به هم میزند.
ایادی:اوه، اوه، تیریپ فرشته مهربون رو هم که برمیداری؟ نمایندگیاش رو داری؟
پدر ژپتو: نه پسرم، چون پینوکیو پسر خوبی شده، فرشته مهربون اختیاراتش رو داده به این.
ایادی: یعنی چی؟
پدر ژپتو: یعنی هر کاری که اون میتونسته بکنه این هم میتونه انجام بده. مثلا کاری کنه که دماغت موقع دروغ گفتن دراز بشه یا... .
ایادی: من که دروغ نمیگم.
سردبیر نسل سوم: پس مطالبت آماده است؟
ایادی: ترجیح میدم در این یه مورد سکوت کنم.
پینوکیو: پس دیگه درست صحبت میکنی.
ایادی: آره داداش، نوکرتم هست. اصلا از روز اول من با تو مشکلی نداشتم. میخواستم سر به سرت بذارم.
روباه مکار: ببین، دماغت... .
ایادی: هان؟
گربه نره: میگه دماغت... .
ایادی: آقا بیاین این بساط رو جمع کنین. یعنی چی جادو جمبل راه انداختین. بردار این دماغ منو درست کن ببینم.
پینوکیو: قول میدی... .
ایادی: آره بابا قول میدم. درستش کن.
پینوکیو دوباره دستهایش را به هم میزند.
ایادی: چی شد؟
پینوکیو: درست شد.
ایادی: این کجاش درست شده. به این گندگی.
پینوکیو: شکل اولش شد دیگه!
ایادی: نخیر قبول نیست. باید از اولشم کوچیکتر بشه.
پینوکیو: واسه چی؟
ایادی:همین که من گفتم. یالا دماغ منو کوچیک کن. یه جوری هم کوچیک کن که معلوم نشه عمل کردم... چیز... یعنی معلوم نشه جادو جمبل کردم.
پینوکیو: بابا! این داره منو وادار میکنه از نیروهام استفاده نابهجا کنم.
پدر ژپتو: تو به حرفش گوش نکن پسرم.
ایادی: آقا جلسه تعطیله. ببخشید... ببخشید من با ایشون چند تا کار خصوصی دارم... خب بگو ببینم پینوکیو جان دیگه چه کارهایی بلدی بکنی؟ بلدی یه کاری کنی مطالب خودشون نوشته بشن؟ ببین... کجا میری؟ بیا باهات کار دارم.
پینوکیو: هر وقت آدم شدی بهم زنگ بزن...
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....