جراحت نیز مثل کارهای قبلی این نویسنده روایتگر یک رابطه زخم خورده و پر ترکی است که بر مبنای کینه و نفرت و انتقام بنا شده که در نهایت به پشیمانی و صلح و آشتی منجر میشود و کلیت قصه در یک تحول اخلاقی پر حادثه و پر نکته اخلاقی به تصویر کشیده میشود. اینبار نعمتالله، چالش و مناقشه اصلی را به درون مناسبات خانوادگی میبرد و با ترسیم یک موقعیت تو در تو و پیچیده خانوادگی، گره داستانی را با تعلیق عاطفی میآمیزد تا وجوه بیشتری از این درگیری و کشمکش، برجسته شده و بیرون بزند. به این صورت بهتر میتوان التهاب و هیجان را به روح قصه تزریق کرد و به دنبال آن، شرایط بهتری برای انتقال آموزههای تربیتی و اخلاقی فراهم کرد که با مناسبتی بودن سریال و حال و هوای قصه نیز سنخیت دارد.
این مناقشه بیش از هر چیز روی دو شخصیت اصلی قصه و البته دو طرف دعوا یعنی بزرگ خان (امین تارخ) و کامرانی (محمد عمرانی) میچرخد که در کنار این دو نیز اسماعیل (علی عمرانی) و هوشی (رامین راستاد) قرار میگیرند که با یک واسطه و فاصله بیشتری با اصل ماجرا مرتبط میشوند. عمق این زخم کهنه در آنجاست که نسبت این آدمها دوستی و دشمنی توامان است. کامرانی و بزرگ و اسماعیل از کودکی با هم بزرگ شده و از پادویی در بازار به این موقعیت دست یافتهاند که حالا برای خود یک بازاری اسم و رسمدار هستند و اتفاقا همین موقعیت و منزلت شغلی است که حالا موقعیت خانوادگی آنها را در یک کشمکش عاطفی قرار داده و رنگ و بوی آن را بیشتر کرده است. منتها این درگیری و کشمکش در بستر یک روایت پرالتهاب و بالطبع پرتعلیق قرار نگرفته و مخاطب را درگیر خود نمیکند.
نعمتالله در زیر هشت نیز همین موقعیت را با داستانی دیگر روایت کرده بود، اما در آنجا ارتباط مخاطب با خط اصلی داستان برقرار شد و قصه کشش لازم را برای پیگیری ماجرا و اساسا باورپذیر بودن موقعیت ایجاد کرده بود.
واقعیت این است که بخشی از این موفقیت به جنس و سطح بازیهای بازیگرانش برمیگشت که به قصه جان بخشیدند و آن را جذاب کردند، البته نوع روایت و کارگردانی کار را نباید دست کم گرفت، اما جراحت از حیث بازیگری، دچار ضعف بوده و لنگ میزند.
اگر شخصیت اصلی داستان را بزرگ خان با بازی امین تارخ قرار دهیم این کاراکتر خیلی دلنشین و تاثیرگذار از آب درنیامده و نمیتواند جایگاه یک قهرمان را داشته باشد که کلامش نافذ بوده و حضورش به کل داستان، اعتبار ببخشد.
درواقع این پرسوناژ و اصلا نوع بازی تارخ در جراحت خیلی شبیه به نقش او در سریال اغماء است و این شباهت حتی به گریم و چهرهپردازی این دو کاراکتر نیز قابل تعمیم است. بازیگران دیگر نیز آنقدر دارای امتیاز خاصی نیستند که به مرکز ثقل قصه تبدیل شوند. درواقع جراحت انگار قهرمان و ضد قهرمان ندارد و ظاهرا قرار بوده همه شخصیتها در یک نمای خاکستری ترسیم شوند.
بتازگی اکثر سریالهای تلویزیونی به سمت دعواهای خانوادگی و مناسبات عاطفی مخدوش و آسیبخورده میرود که همه آنها شبیه به هم شده و گویی مدام از دست یکدیگر و حالا با کمی تفاوت در شخصیتپردازی و داستانکهای اضافه از هم متمایز میشود، اما از حیث معنایی و درام بازتولید هم است و آنچه که در این بین فراموش میشود، این است که مخاطب نه با یک سریال که با مجموعههای مشابهی روبروست که همه مثل هم و در یک فضای نمایشی هستند.
پی رنگهای مشترکی که در پس داستانهای این سریالها وجود دارد، هم در یک نظام معنایی واحد، قابل بازشناسی است و به همین دلیل قصه را بشدت قابل پیشبینی میکند. یک عنصر مشترک این مجموعهها همین مساله ازدواج است که به یک موتیف تلویزیونی بدل شده و حتما یک پای هر قصه و داستانی است. درگیری و گره اصلی جراحت نیز در همین مساله و مناسبات پیچیده پیرامون آن شکل میگیرد.
یک نامزدی طولانی که به ازدواج منجر شده و حالا که قرار است این اتفاق مبارک! رخ دهد زخمهای کهنه سر باز میکند و ازدواج دو نفر بهانهای برای اختلاف چند نفر میشود که هر کدام از یکسو و به یک شکل و بهانهای با این اتفاق نسبت دارند. از همین الان میتوان حدس زد که این ازدواج به سرانجام میرسد، اما در این بین شخصیتهای دیگری هم هستند که باید به هم برسند و کینههای کهنه به دوستی و رفاقتهای تازه بدل شوند. زخمهای که در این فاصله بر روح و دل افراد وارد میشود نیز بهای حجامتی است که برای پاکسازی از این کدورتها پرداخت شده است. مطمئن باشید پایان این جراحت، بار دیگر رفاقت و همدلی است.
لیلا ربیعی