در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ریچارد بعد از یک مکث طولانی گزارش داد که براساس اطلاع مرکز فرماندهی پلیس، حادثه مرموزی در منطقه دلورلا رخ داده است. او توضیح داد که زن جوان 26 سالهای به نام ژانت دارنیس در آپارتمانش به طرز مرموزی جان سپرده که ظواهر امر حکایت از آن دارد که او اقدام به خودکشی کرده است.
ریچارد ادامه داد که جسد زن جوان در بالکن خانهاش پیدا شده و به خاطر اهمیت موضوع به دستور رئیس پلیس ضرورت دارد کمیسر در محل حادثه حاضر و از نزدیک مرگ مرموز زن جوان را پیگیری کند.
کمیسر نشانی دقیق محل حادثه را از ریچارد گرفت. آنگاه پرونده مفقود شدن الیزابت را بست و سپس به طرف منطقه دلورلا حرکت کرد.
در آن بعدازظهر گرم و داغ تابستانی خیابانها خلوت و کمتردد بودند. کمیسر خیلی زود خود را به ساختمان 39 خیابان 71 شرقی در منطقه دلورلا رساند. این منطقه از مناطق کاملا مسکونی بود که در جنوب غربی شهر قرار داشت. یک منطقه شلوغ و پررفت و آمد که ساکنان آن را اغلب مهاجران تشکیل میدادند.
کمیسر وقتی خودرویش را در چندمتری ساختمان 39 پارک کرد با انبوه جمعیتی روبهرو شد که در آن بعدازظهر داغ جلوی ساختمان تجمع کرده بودند. برای کمیسر بسیار تعجبآور بود که در آن گرمای سوزناک تعداد زیادی از اهالی خیابان بخصوص جوانان و نوجوانان در محل حادثه تجمع کرده بودند. اکثر ساختمانهای این خیابان 4 یا 5 طبقه و بسیار قدیمی بودند. ساختمان شماره 39 نیز یک ساختمان 4 طبقه قدیمی 2 واحدی بود. کمیسر به زحمت از لابهلای جمعیت کنجکاو عبور کرد و وارد ساختمان شد. حادثه در طبقه سوم رخ داده بود. کمیسر از راهپلههای تنگ و باریک عبور کرد تا به طبقه سوم رسید.
در آپارتمان ضلع غربی ساختمان باز بود و تعداد زیادی از ماموران تشخیص هویت، پلیس جنایی و همچنین سرکلانتر منطقه در حال تحقیق و بررسی بودند.
آپارتمان حدودا 110 متری بود که با وسایل و اشیای قدیمی تزیین شده بود. اثری از به هم ریختگی در داخل آپارتمان دیده نمیشد و همه چیز ظاهرا مرتب و منظم بودند. کمیسر نگاهی به اطراف آپارتمان انداخت و لحظاتی بعد به گزارش سرگرد فورد، سرکلانتر منطقه گوش داد که شخصا در محل حادثه حاضر و تحقیقات را هدایت میکرد. سرگرد فورد که افسری خوشقیافه، ورزیده و در عین حال باتجربه بود در قسمتی از گزارش خود، گفت: متوفی به نام ژانت 26 ساله اهل لاریکاست. در تحقیقاتی که ما درباره او انجام دادیم، وی در یک آرایشگاه کار میکند و مجرد است و در محله مندس با زن جوان دیگری به نام داچلا زندگی میکند. اینجا آپارتمان خاله اوست و وی در غیاب خالهاش که به سفر رفته، یک هفتهای است که در اینجا زندگی میکند. خاله ژانت به یک مسافرت 3 ماهه رفته است و در این مدت ژانت تصمیم گرفته که در غیاب خالهاش در خانه او زندگی کند.
سرگرد فورد ادامه داد: ژانت زن جوان تنهایی است که سالهاست از پدر و مادرش جدا شده و هنوز ازدواج نکرده، اما گویا مدتی است به نامزدی مردی به نام توماس درآمده است.
ژانت یک آرایشگر ماهر است که در آرایشگاه بزرگی کار میکند. او بعدازظهرها به آرایشگاه میرود و بیشتر صبحها در خانه است.
بنا به اظهارات همسایگان، او رابطه خوبی با خالهاش داشته و هفتهای یکی دو بار به وی سر میزده است. او در مدت یک هفتهای که در اینجا زندگی میکرده با افراد زیادی ارتباط نداشته است. بنا به اظهارات همسایگان فقط نامزدش توماس نزد او میآمده است. ظاهرا وی زنی کمحرف، تودار و در عین حال جدی است و البته بسیار حسابگر.
سرگرد فورد توضیح داد: ساعت 2 بعدازظهر در جریان مرگ مشکوک او قرار گرفتیم و بلافاصله در محل حاضر شدیم. جسد زن جوان در بالکن آپارتمان قرار داشت و اثری از ضربوجرح بر بدن او دیده نمیشد.
ما قوطی خالی قرص آرامبخش را در اتاق خواب او پیدا کردیم. به نظر میرسد که وی پس از خوردن قرصهای آرامبخش در حالی که حالت طبیعی نداشته بنا به دلایلی که برای ما مشخص نیست، خودش را به بالکن آپارتمان رسانده و در آنجا تعادل خود را از دست داده و روی زمین افتاده و جان سپرده است.
در واقع میتوان حدس زد که زن جوان اقدام به خودکشی کرده، البته این ظاهر امر است و هنوز برای ما علت اصلی مرگ او ثابت نشده است.
سرگرد فورد یادآور شد: هیچ کدام از همسایگان مورد مشکوکی ندیده است. ضمن این که هیچ مدرکی دال بر ورود با اجبار به داخل آپارتمان وجود ندارد. همکاران تشخیص هویت در حال بررسی صحنه حادثه هستند.
سرگرد فورد خاطرنشان کرد: براساس گزارش اولیه نماینده پزشکی قانونی، مرگ بین ساعت 11 تا 12 رخ داده است.
وی افزود: توماس، نامزد ژانت وقوع مرگ او را به پلیس گزارش کرد.
کمیسر چند سوال از سرگرد فورد کرد و سپس سراغ جسد زن جوان که در بالکن آپارتمان به حالت رقتانگیزی افتاده بود، رفت.
جوی باریکی از خون از سر زن سرازیر شده بود که کمیسر در بررسی دقیق پی برد سر زن جوان در برخورد با لبه بالکن دچار خونریزی شده است. صورت وی کاملا کبود و چشمان نیمهبازش به نقطهای مبهم خیره شده بود.
او یک لباس زیبا به تن داشت. موها و صورتش کاملا آرایش شده بودند و کفشهای پاشنهبلندش کاملا جلبنظر میکرد.
همچنین بر سینهاش یک گردنبند قیمتی دیده میشد. اثری از ضرب و جرح بر بدن زن جوان دیده نمیشد.
کمیسر پس از این که به دقت جسد زن جوان را معاینه کرد، به بازرسی از داخل آپارتمان پرداخت.
در داخل آپارتمان هیچگونه بینظمی دیده نمیشد. ولی داخل اتاق خواب زن جوان، وضعیت کاملا متفاوت بود. پتوی تخت وسط اتاق رها شده بود، لیوان آب روی زمین واژگون شده بود و در عین حال یک ظرف خالی قرص آرامبخش روی کف زمین، نظرها را جلب میکرد.
تلفن همراه زن جوان، تلفن بیسیم، یک مجله اختصاصی آرایشگری و چندین کتاب در اطراف اتاق پخش بودند.
ظواهر نشان میداد که ژانت پس از خوردن یک قوطی قرص آرامبخش، تعادلش را از دست داده و با وضعیتی نامساعد روبهرو شده و بعد هم حادثه مرگ او رخ داده است.
کمیسر پس از این که به دقت همه زوایای آپارتمان را از نظر گذراند به بررسی تلفن همراه و تلفن مستقیم آپارتمان پرداخت. چند تلفن به فاصله چند دقیقه که پاسخ داده نشده بود در هر دو تلفن دیده میشد. کمیسر شماره تلفن تماسگیرنده را یادداشت کرد و آنگاه سراغ توماس، نامزد ژانت که آشفته و نگران در گوشه آپارتمان نشسته و زانوی غم در بغل گرفته بود، رفت و به بازجویی از او پرداخت.
توماس آرام و شمرده به کمیسر گفت: امروز ظهر قرار بود ناهار با ژانت باشم. قرار ما ساعت 13 در رستوران سانتومارو بود. او زن خوشقولی بود و همیشه سر موقع میآمد اما امروز خیلی دیر کرد. وقتی هم با او تماس گرفتم، پاسخی نداد. چند بار به تلفن همراهش زنگ زدم و چندبار هم به آپارتمانش اما جوابی نداد.
خیلی نگران شدم و به طرف اینجا حرکت کردم. وقتی رسیدم با کمال تعجب مشاهده کردم که در آپارتمان او نیمهباز است، باعجله وارد آپارتمان شدم و به جستجو پرداختم اما اثری از ژانت نبود.
تا این که متوجه باز بودن در بالکن که رو به سالن است، شدم. وقتی نگاهم به بالکن افتاد، جسد ژانت را دیدم که روی زمین افتاده بود. سراغ او رفتم و سعی کردم بهش کمک کنم، اما بدنش سرد و لحظه وحشتناکی بود، نامزد زیبایم جان سپرده بود.
سراسیمه و وحشتزده بیرون آمدم، همسایهها را خبر کردم و بعد هم موضوع را به کلانتری خبر دادم. باورم نمیشود که ژانت بیچاره جان سپرده باشد. واقعا نمیدانم چه بلایی سر او آمده است.
او زنی مهربان، باوقار و بسیار شاداب و سرحال بود. هنوز گیج و منگ هستم و آنچه را که دیدهام نمیتوانم باور کنم.
وی با حالت ملتمسانهای رو به کمیسر گفت: یعنی چه بلایی سر او آمده است؟
کمیسر تعمقی کرد و از وی راجع به شغلش پرسید.
توماس پاسخ داد: من مهندس یک شرکت ساختمانی هستم. 10 سال تجربه کاری دارم و وضعیت حقوقم هم خیلی خوب است. من 3 ماه پیش برحسب یک تصادف با ژانت آشنا شدم.
آشنایی من ابتدا با داچلا دوست ژانت بود، وقتی ژانت را در خانه داچلا دیدم، احساس خوبی پیدا کردم. بعد هم رابطه ما ادامه داشت تا این که نامزد شدیم و قرار بود با هم ازدواج کنیم. او زن ایدهآلم بود و در این مدت کوتاه کاملا به هم علاقهمند شده بودیم اما این حادثه برای همیشه ما را از هم جدا کرد.
کمیسر نیمساعتی از توماس بازجویی کرد و آنگاه سراغ داچلا، دوست و هماتاقی ژانت رفت. داچلا که تازه به محل رسیده بود و بسیار عصبی و نگران به نظر میرسید، به کمیسر گفت: بالاخره ژانت کار خودش را کرد. او خودکشی کرد. من میدانستم که اگر فرصتی گیر بیاورد دست به این کار خواهد زد.
وی ادامه داد: ژانت بیمار و افسرده بود و تعادل روحی نداشت. او دیر یا زود خودکشی میکرد و امروز این اتفاق افتاد.
وی افزود: من خیلی سعی کردم به او کمک کنم اما زیر بار نرفت. نمیتوانست قبول کند که بیمار است و شاید اصرار من هم باعث شد که مرا ترک کند و به اینجا بیاید. در واقع او میخواست از دست من رهایی یابد و به هدف جنونآمیز خود برسد.
داچلا یادآور شد: حتی یک بار هم در آپارتمان مشترکمان میخواست خودش را از بالکن به پایین پرتاب کند که جلوی او را گرفتم و امروز این فرصت را به دست آورد و با قرص اقدام به خودکشی کرد و فرصت نیافت خودش را از بالکن به پایین پرتاب کند، هرچند که چنین قصدی هم داشت.
وی در ادامه صحبتهایش گفت: من
3سالی است که ژانت را میشناسم. او زن بسیار مهربانی بود. سال گذشته با هم، هماتاق شدیم و هیچ مشکلی هم نداشتیم. البته این اواخر او به من خیانت کرد و نامزدم توماس را از چنگم درآورد، ولی برای من اهمیتی نداشت. به خاطر بیماریاش اعتراضی نکردم. حالا هم از دست دادن او برایم بسیار سخت و دردناک است.
کمیسر از او درباره شغلش پرسید که داچلا جواب داد: من همکار ژانت هستم و در یک آرایشگاه کار میکنم. وی توضیح داد که آخرین بار دیشب ژانت را دیده است.
کمیسر یکساعتی از او بازجویی کرد و آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود، مرور کرد و سپس رو به سرگرد فورد گفت: ژانت خودکشی نکرده بلکه به قتل رسیده است و سپس دستور دستگیری قاتل را داد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید ژانت خودکشی نکرده است. دوم اینکه قاتل چه کسی بود و کمیسر از کجا او را شناخت.
کمیسر حداقل 2 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. آن 2 دلیل را برای ما بنویسید.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: